خداوند محبت است... بنام محبت

خداوند محبت است... بنام محبت


بایگانی

 

امام حج زیاد رفته بود .

پیاده ، سواره ، گاهی حتی پا برهنه.

اما

حج آخرش فقط مخصوص خودش بود.

احرامش با لباس پاره بود ،

لبیکش آن طور ،

طوافش هفت دور نبود هفتاد دور ، هفتاد بار.

گاهی دور خیمه ها گاهی دور شهدا .

 

سعی اش هم سعی خاص بود ؛

از میدان جنگ تا خیمه ها ،

از خیمه ها تا جنازه ها

و قربانی که از شش ماهه داشت تا هشتاد ساله.

نه یی ، نه دوتا ، ... بیشتر از هفتاد قربانی.

 

حج آخر حسیـــــن(ع) مخصوص خودش بود ،

مخصوص زیارت خدا .

****

بیا برگردیم جون زهرا(س) ، حسیـــــــــن(ع) ..

 

دریافت
حجم: 5.61 مگابایت

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۲ ، ۲۱:۳۰
مهربان اربابـــــ ...

یک مشت دانه ی گندم توی پارچه ای نمناک

خیس خوردند ، جوانه زدند و سبز شدند .

کمی که بالا آمدند ، دورشان را روبانی قرمز گرفت

و همسایه ی سکه و سیب شدند .

بشقاب سبزه آبروی سفره ی هفت سین بود .

دانه های گندم خوشحال بودند و خیال شان پر بود

از رقص گندم زار های طلایی .

آن ها به پایان قصه فکر می کردند ،

به قرص نانی در سفره و اشتیاق

دستی که آن را می چیند .

نان شدن بزرگ ترین آرزوی هر دانه ی گندم است .

اما برگ های تقویم تند و تند ورق خورد

و سیزدهمین برگ ، پایان دانه های گندم بود .

روبان قرمز پاره شد و دستی دانه های گندم

را از مزرعه ی کوچک شان جدا کرد .


رویای نان و گندم تکه تکه شد و این آخر قصه بود .


دانه ها دلخور بودند ، از قصه ای که خدا برای شان نوشته بود .


پس به خدا گفتند :


- این قصه ای نبود که دوستش داشتیم .


این قصه ناتمام است و نان ندارد .


خدا گفت :

- قصه ی شما کوتاه بود اما ناتمام نبود .


قصه ی شما ، قصه ی جوانه زدن بود و روییدن .

قصه ی سبزی ، قصه ای که برای

فهمیدنش عمری باید زیست . قصه ی شما ،

قصه ی زندگی بود و کوتاهی اش .

رسالت تان گفتن همین بود .


خدا گفت :

- قصه ی شما اگرچه نان نداشت اما زیبا بود ، به زیبایی نان .

 

منتخب از کتاب هر قاصدکی یک پیامبر است ، نوشته ی عرفان نظر اهاری 

 

 

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۲ ، ۲۱:۴۴
مهربان اربابـــــ ...


دوستان به تولد خوش اومدین

بفرمایید...


یکم با هم
بخندیم ...


۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۲ ، ۱۹:۱۰
مهربان اربابـــــ ...

 

عالم از عطـــر یاس ِ مدینه معطّر است

پیـــوند آســـمانی زهــــرا(س) و حیـــــدر(ع) است...

 

میخواستند تا که بمانند یـــار هم

هـــم دل ترین و هم نفس ِ روزگار هم...

 

بی زرق و برق ، ساده ی ساده شروع شد

پیوند ِ آسمانی شان در کنار هم...

 

سرمایه های اصلی شان مهـــر و عاطفه

بی اعتنا به ثروت و دار و ندار هم...

 

بر اعتـــماد ِ شانه  ی هم تکیــه داشتند

سنگ صبـــور ِ یک دگر و راز دار هم...

...

بر شانه های عرش خدا خانه داشتند

نه ! نه ! که عرش را به روی شانه داشتند...


دریافت
حجم: 5.13 مگابایت

این پست ، هدیه ای است برای


گل پسر  زهرا جان)..

 

همراه با آرزوی خوشبختی برای ایشان...

:)

 

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۲ ، ۱۸:۱۸
مهربان اربابـــــ ...

: )))) (((( :

 

دوستان ِ عزیز و دوست داشتنی ِ  یک سبد سیبـــ

 خیـــــــلی خوشحالم که امسال تولدم در کنار همه شما هستم

از اونجایی که امروز تازه اومدم دنیا...

و چشمامون هنوز باز نمیشه!

خخخخخخ خخخخخ

اجازه بدین فردا شب تولد بگیریم... :)

میشه؟؟ :)




 کیک  و  9 تا شمع !!!؟؟

***************

 

دوستان خوب یک سبد سیب فردا شب منتظر همه تون هستم... تولد... :)

خوشحال میشم از حضورتون. :)


۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۲ ، ۱۷:۲۳
مهربان اربابـــــ ...

السلام علیک یبن الرئوف...

شهادت جواد الائمه(ع)...

 

دریای جود و سخا

 

میوه ی دل ِ امام رضا(ع)

 

تسلیت...

:'(

حجره ات کربلا شده آقا... 

سر به دیوار بی کسی داری ...

 

آقا...

آقا ، تو خوب میدانی " ناله ی بی جواب " یعنی چه ...

دریافت
حجم: 6.6 مگابایت

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۲ ، ۲۱:۰۴
مهربان اربابـــــ ...

 

جوانمرد می گفت: عمری است که از خدا شرمنده ام٬

زیرا روزی ادعای دوستی خدا را کردم و گفتم:

خدایا٬ شصت سال است که در دوستی تو را می زنم و در شوق تو می سوزم

و تو پاسخم نمی دهی...

خدا گفت: اگر تو شصت سال در دوستی ام را زده ای٬

 

من از ازل٬ در دوستی ات را زده ام٬ و از اشتیاقی که به تو داشتم آفریدمت!

 

جوانمرد گفت:

هیچ کس نیست که در دوستی از خدا پیش افتد.

خدا در همه چیز قدیم است و در دوستی قدیمی ترین

 

****

دروازه ی غیب اندکی باز مانده بود.

جوانمرد کنار در ایستاده بود.

پنهانی داخل را نگاه می کرد و می دید که خداوند چگونه همه را می بخشد و

چگونه از همه می گذرد.

جوانمرد لبخند می زد.

خدا گفت: پس دیدی که ما همه را می بخشیم و از همه می گذریم٬

اما نمی بخشیم و به آسانی نمی گذریم از ان که ادعای دوستی ما را دارد.

جوانمرد بازهم لبخند زد.

جوانمرد گفت: اما ما در این دوستی پای می فشاریم٬

حتی اگر از گناه همه بگذری و تنها از گناه دوست نگذری...

 

همه دار و ندار ما در هستی همین است٬ از این دوستی٬ دست برنخواهم داشت.


و این بار خدا بود که لبخند می زد٬ لبخندی به فراخی غیب و به رازناکی شهود

*****
پاهای مسافر تاول زده بود .

به دشواری قدم از قدم برمیداشت.

می گفت : ببینید ای مردم ، این پای تاول زده پاداش گام زدن در راه خداست.

جوانمرد از آن حوالی می گذشت؛ به مسافر گفت : اما راه خدا را با پا نمی توان پیمود،

 

این راهی است که تنها با دل می توان رفت. با دلت برو آنقدرتا که دلت تاول بزند.

 

****

جوانمرد رفت.

جوانمرد با دلش رفت و هیچکس نمیدانست که او دلش تاول زده است...


 

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۲ ، ۱۳:۰۲
مهربان اربابـــــ ...



دریافت
حجم: 3.12 مگابایت


تو دلم میگم آقا جون
...

تو مرادی ، من مریدم...

من ، به اندازه ی وسعم طعم عشقتو چشیدم....


۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۲ ، ۰۰:۰۸
مهربان اربابـــــ ...

بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی پشمی به تن داشت و چای می نوشید، بی خیال.

فنجان چای اما از خاطره پر بود

و انگار حکایت می کرد از مزرعه ی چای

و دختر چایکار و حکایت می کرد از لبخندش که چه نمکین بود

و چشم هایش که چه برقی می زد و دست هایش که چه خسته بود

و دامنش که چه قدر گل داشت .

چای ، خوش طعم بود .

پس حتما آن دختر چایکار عاشق بوده و آن که عاشق است ،

دلشوره دارد و آن که دلشوره دارد ،دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد .

پس دختر چایکار خدایی داشت .

ژاکت پشمی گرم بود و او از گرمای ژاکت تا گرمای آغل رفت و تا گوشفندان

و تا آن کوه بلند و آن روستای دور و آن چوپان که هر گرگ و میش و هر

خروس خوان راهی می شد .

و تنها بود و چشم می دوخت به دور دست ها و نی می زد و سوز دل داشت .

و آن که سوز دل دارد و نی می زند و چشم می دوزد و تنها ست ،

حتما عاشق است و آنکه عاشق است، دعا می کند و آنکه دعا می کند حتما خدایی دارد .

پس چوپان خدایی داشت .

دست بر دسته ی صندلی اش گذاشت .

دست بر حافظه ی چوب

و چوب ، نجار را به یاد آورد و نجار درخت را و درخت ، دهقان را

و دهقان همان بود که سال های سال نهال کوچک را آب داد و کود داد و

هرس کرد و پیوند زد و دل به هر جوانه بست و دل به هر برگ کوچک .

و آن که می کارد و دل می بندد و پیوند می زند ، امیدوار است

و آن که امید دارد ، حتما عاشق است

و آن که عاشق است دعا می کند

و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد .

پس دهقان خدایی دارد .

و او که بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی به تن داشت و چای می نوشید ،

با خود گفت :

- حال که دختر چایکار و چوپان جوان و دهقان پیر خدایی دارند ،

پس برای من هم خدایی است .

و چند لحظه ای بود ، آن لحظه که دانست از صندلی چوبی و ژاکت پشمی

و فنجان چای هم ، به خدا راهی است...



ما ، هم خدایی داریم...


منتخب از کتاب ، هر قاصدکی یک پیامبر است ، نوشته ی عرفان نظر آهاری 

 

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۲ ، ۲۰:۱۱
مهربان اربابـــــ ...

 

...

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۲ ، ۲۳:۳۴
مهربان اربابـــــ ...



طلائیه  ...


دریافت
حجم: 6.56 مگابایت


۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۲ ، ۱۷:۵۸
مهربان اربابـــــ ...

- توی جبهه این قدر به خدا می رسی ، می آی خونه یه خرده ما رو ببین.

شوخی میکردم. آخر هر وقت می آمد ، هنوز نرسیده ، با همان لباس ها می ایستاد به نماز.

ما هم مگر چه قدر پهلوی هم بودیم ؟

نصفه شب می رسید . صبح هم نان و پنیر به دست ، بندهای پوتینش را نبسته ، سوار ماشین می شد که برود.

نگاهم کرد و گفت:

" وقتی تو را می بینم ، احساس میکنم باید دو رکعت نماز شکر بخونم . "

 
کتاب همت  ؛ نوشته ی مریم برادران
 
۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۲ ، ۱۷:۲۸
مهربان اربابـــــ ...


دریافت
حجم: 4.95 مگابایت

سلام بر صلح...


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۲ ، ۱۷:۱۵
مهربان اربابـــــ ...

نمیدونی که قبل از رفتن من چه مردایی که رفتن برنگشتن
چشای خیلیا از عشق تر شد دلاشون به خدا نزدیکتر شد...

دریافت
حجم: 5.96 مگابایت

این پست تقدیم به 

همه ی مردان بی ادعا و عاشق...

 

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۲ ، ۱۰:۳۵
مهربان اربابـــــ ...