خداوند محبت است... بنام محبت

خداوند محبت است... بنام محبت


۷ مطلب با موضوع «جوانمرد نام دیگر تو» ثبت شده است

 

 

 

کسی بود که مدام به حسرت می گفت :

کاش زودتر زاده شده بودم . کاش پیامبر(صل الله علیه و آله )را دیده بودم.

کاش به خدمت ِ رسول الله رسیده بودم.

 

جوانمرد به او گفت : هنوز هم روزگار ِ رسول خداست و هنوز هم عصر پیامبر(صل الله علیه و آله ) است.

اگر روز را به شب آری و کسی را نیازرده باشی ، آن روز تا شب با پیامبر زندگی کرده ای ،

ولی اگر هزار نماز کنی و هزار حج بگزاری و کسی را بیازاری ، نه خدا تو را دوست خواهد داشت و نه پیامبرش ،

و هیچ طاعت از تو مقبول نخواهد افتاد .

 

 

                                                                                                                منتخب از کتاب ِ جوانمرد نام دیگر تو

 

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۳ ، ۱۷:۲۵
مهربان اربابـــــ ...


 

ای جوانمرد ، جهان را دوست داری یا آخرت را؟

بهشت را دوست داری یا  دنیا را ؟

زندگی را یا مرگ را ؟

 

- در سرای دنیا  زیر خاربنی ، با خداوند زندگی کردن را دوست تر دارم ، تا در بهشت ،

زیر درخت طوبی و بی خبر باشم از او!

:)

 

نوشته ی عرفان نظر اهاری 

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۲ ، ۲۰:۰۲
مهربان اربابـــــ ...


 

از جوانمرد پرسیدند:

 

نشان کسی که خدا او را دربرگرفته است، چیست؟

 

گفت: آن که از فرق تا قدمش همه از خدا بگوید.

دستش از خدا بگوید،

پایش از خدا بگوید،

نشستن و رفتن و دیدنش از خدا بگوید،

و حتی نفسش، نفسش از خدا بگوید.

مثل مجنون که به هر که می رسید از لیلی می گفت،

به زمین و به دریا و به دیوار، به مردم و به درخت و به گوسفندان ...


مومن ، مجنونی است که لیلی اش خداوند است...

 

روایت نوزدهم از جوانمرد نام دیگر تو - نوشته ی عرفان نظر اهاری 

 

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۲ ، ۱۳:۲۸
مهربان اربابـــــ ...
 

جوانمرد بر تپه ای ، در سجده ، آفتاب را و غروبش را تقدیس می کرد .

مسافری که از دورها آمده بود ، جوانمرد را دید ، سفره ی دلش را گشود و

از غریبی گفت و از غربت نالید  که عجب دردی است این درد بیگانگی و

عجب سخت است تحمل بی سرزمین.

 

جوانمرد لبخندی زد و گفت :

برو ای مرد و شادمان باش ، که این غربت که تو داری

و این رنج که تو می کشی هنوز آسان است.پیش آن غربتی که ما داریم.

 

زیرا غربت نه آن است که تنش در این جهان غریب باشد ،


غریب آن است که دلش در تن غریب است.

و ما این چنینیم با دلی غریب در تن خویش.

 

منتخب از کتاب جوانمرد نام دیگر تو ، نوشته ی عرفان نظر اهاری 

 

 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۲ ، ۱۵:۱۱
مهربان اربابـــــ ...

 

جوانمرد می گفت: عمری است که از خدا شرمنده ام٬

زیرا روزی ادعای دوستی خدا را کردم و گفتم:

خدایا٬ شصت سال است که در دوستی تو را می زنم و در شوق تو می سوزم

و تو پاسخم نمی دهی...

خدا گفت: اگر تو شصت سال در دوستی ام را زده ای٬

 

من از ازل٬ در دوستی ات را زده ام٬ و از اشتیاقی که به تو داشتم آفریدمت!

 

جوانمرد گفت:

هیچ کس نیست که در دوستی از خدا پیش افتد.

خدا در همه چیز قدیم است و در دوستی قدیمی ترین

 

****

دروازه ی غیب اندکی باز مانده بود.

جوانمرد کنار در ایستاده بود.

پنهانی داخل را نگاه می کرد و می دید که خداوند چگونه همه را می بخشد و

چگونه از همه می گذرد.

جوانمرد لبخند می زد.

خدا گفت: پس دیدی که ما همه را می بخشیم و از همه می گذریم٬

اما نمی بخشیم و به آسانی نمی گذریم از ان که ادعای دوستی ما را دارد.

جوانمرد بازهم لبخند زد.

جوانمرد گفت: اما ما در این دوستی پای می فشاریم٬

حتی اگر از گناه همه بگذری و تنها از گناه دوست نگذری...

 

همه دار و ندار ما در هستی همین است٬ از این دوستی٬ دست برنخواهم داشت.


و این بار خدا بود که لبخند می زد٬ لبخندی به فراخی غیب و به رازناکی شهود

*****
پاهای مسافر تاول زده بود .

به دشواری قدم از قدم برمیداشت.

می گفت : ببینید ای مردم ، این پای تاول زده پاداش گام زدن در راه خداست.

جوانمرد از آن حوالی می گذشت؛ به مسافر گفت : اما راه خدا را با پا نمی توان پیمود،

 

این راهی است که تنها با دل می توان رفت. با دلت برو آنقدرتا که دلت تاول بزند.

 

****

جوانمرد رفت.

جوانمرد با دلش رفت و هیچکس نمیدانست که او دلش تاول زده است...


 

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۲ ، ۱۳:۰۲
مهربان اربابـــــ ...

 

"روایت بیست و دوم"


مردم میگفتند : راه های رسیدن به خدا بسیار است.

جوانمرد اما می گفت : دو راه است و بیشتر نیست.

یکی راه ضلالت ، و یکی راه هدایت.

راه ضلالت راه بنده به خداست و راه هدایت ، راه خدا به بنده.

پس اگر کسی بگوید به سمت خدا می روم ، بدان که اشتباه می کند.

زیرا تنها کسی می تواند به سوی خدا برود که می برندش ، که می کشندش.

جوانمرد هنوز داشت می گفت : که او را کشیدند و بردند..

 


 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۲ ، ۱۰:۰۵
مهربان اربابـــــ ...

 

عالِم ، هربامداد که بیدار میشود ،در جستجوی علم است؛

می رود تا علمش را افزون کند.

زاهد ، هر بامداد که بلند می شود ، در جسجوی زهد است ؛

می رود تا زهدش را زیاد کند.

اما


جوانمرد...

 

هر بامداد که بر می خیزد در جستجوی عشق است ؛

 

می رود تا دلی را شاد کند...


اگر گرسنه ای ، تنها بر سر سفره ی جوانمرد بنشین، او نام تو را نخواهد پرسید .

اگر غریبی و گمشده ، تنها بر سر سفره ی جوانمرد بنشین ، او از ایمان تو نخواهد پرسید .

جوانمرد است که  می گوید از نام و ایمان کسان نپرسید و بی پرسشی نان دهید؛

اوست که می گوید کسی که بر خوان خدا به جان ارزد ،

البته بر سفره ی جوانمرد به نان می ارزد!


...


با چهل روایت از جوانـمردی...


همراه باشید :)


امروز روایت سی و نهم در ادامه مطلب


۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۲ ، ۱۶:۱۸
مهربان اربابـــــ ...