خداوند محبت است... بنام محبت

خداوند محبت است... بنام محبت


از روضه های شما
یک چیز مرا خیلی
میسوزاند!
آن هم مهربانی شماست..
این همه روضه برای مهربان ترین!

۸ مطلب با موضوع «خاطراتــ من :: خاطرات دانشگاه» ثبت شده است

اینروزها مثل خیلی از روزها خیلی هوایی بودم برای امام رضا(علیه السلام)، برای روزهای دانشگاه توی مشهد،

برای خندیدن ، واسه تمام خاطرات خوب ِ خوابگاه 

با خودم گفتم یکم دیگه از خاطرات رو اینجا بنویسم شاید لبخندی بر لب بنشینه هر چند کوتاه 

۲۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۳ ، ۱۷:۰۰
مهربان اربابـــــ ...

 

 

 دوست‌های صمیمی ِ آدم دو دسته‌اند:

 

 

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۳ ، ۲۲:۰۶
مهربان اربابـــــ ...

من تاج نمی خواهم

من تخت نمی خواهم

در پای تو افتاده

بر روی زمین خواهم

**

آن یار نکوی من

بگرفت گلوی من

گفتا چه می خواهی ؟

گفتم که همین خواهم...

:)

 

بیاد استاد بزرگوار ، استاد  اسفندیاری 

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۰۲ بهمن ۹۲ ، ۱۵:۲۸
مهربان اربابـــــ ...

ما بر و بچه های الکی از اونجایی که خیلی درس خون و خوب بودیم...!

(همش دلمون می خواست برا یه بارم شده بریم اردو )

اما متاسفانه یا خوشبختانه در دانشگاه ِ مربوطه ی ما هیچ خبری از اردو و این حرفا نبود واسه بچه های

درس خون ما!

تصمیم گرفتیم به مسئولین بفهمانیم که چی ما اردو می خوایم یالا

ما اردو میخوایم یالا...هه!

و از اونجایی که بنده خیلی از همه درس خون تر بودم...یکهو...در مغزم فاز و نول جرقه ای زد...و...

این شد که ما بر و بچ اِلک(الکترونیک) اطلاعیه هایی نوشتیم.. و مث زمان انقلاب یادش بخیرا

(هرچن ما که نبودیم!)، این اطلاعیه ها رو رأس ساعت 24 (ساعت خاموشی و خواب بچه های آروم و

سرپرست محترمه! و ساعت ِ فعالیت انجمن شب زنده داران بیکار (ینی ماها))

به در و دیفار خوابگاه چ ِسبوندیم..با تُف و چسب و ....!

اطلاعیه به این صورت نوشته شده بود که...

         -----------------------------------------------------------------------------------------------

                 توجه!                                                                                      توجه!

اردوی تفریحی طرقبه و شاندیز مورخ 89/12/6 به مبلغ 3500 تومان جهت کرایه و 4000

تومان جهت دریافت غذا در پدیده شاندیز ،برای ثبت نام به سرپرستی مراجعه نمایید.با تشکر.

        -------------------------------------------------------------------------------------------------

خلاصه بعد از کلی تلاش و زحمات بی وقفه! کار به خوبی انجام شد..

و ما...بعد از کلی خنده ،تصمیم گرفتیم دیگه بخوابیم!

حالا صبح شده بود و با صدای جیغ و داد سرپرست توی بلندگو از خواب ناز پریدیم حتا!

رفتیم بیرون ببینیم چه خبره..که دیدیم بعله..نقشه ما به خوبی گرفته ها..

دیدیم که بچه های دوستدار طبیعت ،چه صفی کشیدن جلوی درب سرپرستی واسه ثبت نوم..!

و سرپرست گرام هم عصبانی در حد لالیگا میشه گفت،تو بلندگو خودشو خفه می کرد که

این کار کیه خودش بیاد سرپرستی بگه...باز داد میزد هیچ اردویی در کار نیست دخترا..

برین اون کاغذا رو بکنین از رو دیوار!

و ما هم جای شوما خالی فقط  خندیدیم و ذوق کردیم...

اما ...گذشت و

سرپرست در روز های آتی از کنار بنده  رد میشد میگفت من که میدونم کار توئه و اون دوستات!

منم جاتون خالی چهره ی بسان گربه شرکی میگرفتیم به خود و میگفتیم چه حرفا میزنیدا ،

من ...دختر به این مظلومی و درس خونی ، بیکارم مگه!!!!!!!!

بعدم کلی میخندیدیم تازشم...البته تو دلمون!

---------------------------------------

البته این داستان اینجا تموم نشد چون انجمن ما هر هفته فکراهای بهتری به سرش میزد و ....

اصن کلی فعال و اینا بودیم...

راستی آخرشم اردو نرفتیم..با دانشگاه!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۲ ، ۱۴:۲۸
مهربان اربابـــــ ...

 

سر کلاس ریاضی ِ عمومی ِ  2 بودم...

استاد زد جاده خاکی!

شروع کرد به تعریف کردن!

میگفت :

تو دانشکده مهندسی مشهد

 آزمایش ِآب پز کردن تخم مرغ به وسیله ی

 اشعه ی 10 تا موبایل انجام گرفته...

و ...

 

همونجا بود که مغزم جرقه زد! ( آخ که من عااااااااااااااااشق این جور جرقه هام! :)

 

*

 

شب بود...

 

دوباره خوابگاه و ساعت خاموشی..

انجمن طبق معمول ِ همیشه حوصله شون سر رفته بود..

ماهم که سرمون درد میکرد واسه سرگرم کردن بچه ها ...

( اینقد مهربون بودیماااااااااااا..)

خخخخ خخخخخ خخخخ...!  :)

رفتم پیش یکی از اعضای مهربون تر ازخودم..!!

(دقت داشته باشید که گاهی میشود که شیطونی و شیطنت ،معادل ِ  مهربونی باشد حتا !!!!..

 ...

قضیه ی پخت تخم مرغ رو براش گفتم .

بعدش هم گفتم نظرت چیه ما هم این آزمایش رو انجام بدیم !  تو خوابگاه !!  :)

یه خنده ی ریزی زد و ..گفت : باشششششششششششششه..

ما که پایه ایم!

 

*

 

ساعت 23:30 دقیقه شب..

ساعت خاموشی و ...

یا بهتر بگم ساعت شیطونی..

 

*

 

یه دونه تخم مرغ برداشتیم و ..

همه بچه شر  و شیطون های خوابگاه رو سه سوت  جمع کردیم!

( تا این حد اطلاع رسانی انجمن ما خوب بوداااااااا..

سه  سوت اطلاع رسانی کردن هم ، هنر ِ ها.. :)

 

*

 

همه بچه شر و شیطون های خوابگاه جمعشون جمع بود اونم توی

یه اتاقِ 14 متری! :)

 

6 تا تخت دو طبقه دور تا دور اتاق بود! 

( اتاق های ما تو خوابگاه تا این حد کوچیک بود! اما چه صفایی داشتااااااااااااااااااا :)

 

*

 

تخم مرغ رو گذاشتیم وسط اتاق..

10 تا گوشی دورتادور تخم مرغ...

 

*

بچه ها هم هر طور تونسته بودن خودشون رو تو اتاق جا داده بودن!

 

خیلی لحظات خوبی بود..یا بهتره بگم خنده دار بود! :)

پر از هیجان و شادی و خنده..

همه بچه ها منتظر بودن..

دوربین ها همه زوووووم شده بود روی تخم مرغ!

 

*

 

یسری از بچه ها هم چون دیگه جا نبود بیرون از اتاق پشت در جیغ و داد 

میکردن و میخواستن بیان تو!

 

*  

بعد از هماهنگی های انجام شده ! و چک کردن موقعیت سرپرست خوابگاه ! ،

 

حالا وقت  این بود که  ده نفر از بیرون اتاق به مدت یک دقیقه به 10 تا گوشی 

مورد نظر ِ گذاشته شده دورتا دور تخم مرغ تماس حاصل فرمایند! :)

 

دوربین ها و وسایل ثبت و ضبط هم که آماده ی آماده بود! ( اینقد انجمن مجهزی بودیم ما

 

:)

 

خُبــــــــــــــــــــــــــ

 

1

2

3

 

ده تاااااااااا گوشی با هم دیگه زنگ میخورد!

هر کدوم با یه مدل آهنگ و یه نوع ویبره!

 

تخم مرغ بدبخت!

خدا میدونه چی به سرش اومد تو اون یک  دقیقه!

اشعه ها و امواج مختلف..

 

*

 

خلاصه یه دقیقه تمام  شد...

بقیه بچه ها هم هجوم آوردن تو اتاق.. :)

 

حالا وقت تست تخم مرغ بود..

هر کس یه نظری داشت...و یه چی می گفت!

 :)

 

منم میخندیدم..

چون..

...

خلاصه بعد از کلی هیجان وسر و صدا یه نفرانتخاب  شد که تخم مرغ رو تست کنه!

که ببینیم پخته یا اینکه..

 کلا سر کار بودیم! :)

 

تخم مرغ شکسته شد و همه همزمان با هم جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ کشیدند!

 اتاق 110 رفت رو هوااااااااااااا....

بله درست حدس زدید..

 

همه ما سر کار بودیم!

یا بهتره بگم سرگرم بودیم :) البته فقط برای لحظاتی.. :)

تخم مرغ  نپخته بود!

...

میدونید چرا!

 

چون این آزمایش باید جایی انجام بشه که فلز و آهن وجود نداره !

نه اتاقی که دورتارش 6 تا تخته فلزی ِ ..

 

همه ی آزمایش رو برای همه توضیح داده بودیم..

اما نگفته بودیم که همچین آزمایشی همچین جایی جوااااب نمیده! :)

چیکار میشه کرد دیگه انجمن ما یکم زیادی ،  مهربون  و اینا بودددددددددددد  :)

فقط به سرگرم کردن بچه ها فکر میکردیم...! مدیونید طور دیگه ای فکر کنید! :)

 

*

 

همه بلند شدن و با سر و صدا ...از اتاق رفتن بیرون..

صدای جیغ و داد سرپرست گرام هم از ته سالن شنیده میشد!

چه خبرررررررررررررررررررررره اونجااااااااااااااا..

 

هیچکس جواب درستی به سرپرست نداد!

نه بچه ها ..نه اعضای انجمن.!

 

حالا ما بویدم و یه تخم مرغ که یه عالمه اشعه به خوردش داده بودیم!

*

بچه ها یه نیگا بهم کردند  و گفتن...

گرسنه مون شده !

:)

 

خب معلومه دیگه سرگرم کردن بچه ها انرژی میبره!

کالری میسوزونه حتا!

 

این بود که گرسنه شده بودیم... :)

 

خلاصه ،

تخم مرغی که قرار بود آب پز بشه ! نیمرو شد..

البته بنده از اون تخم مرغ نخوردم! چون اون موقع ها سلامتیم برام مهم بود! :)

 اما  اونایی که از این تخم مرغ خوردن خیلی بهشون چسبید... :)

__

 

اینم خاطرات درخواستی شما دوستان عزیز.

برای استفاده ی سوء از تجربیات ما به آرشیو موضوعی ، بخش خاطره های من 

مراجعه کنید!

سپاس از همراهیتون. :)

 

و ما آماده ی خواندن و حتا استفاده ی سوء  از خاطرات شما دوستان عزیز هستیم. :) 

 

 

اما گذشته از همه شوخی ها ، یادش بخیر...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۲ ، ۱۲:۱۹
مهربان اربابـــــ ...

باز شب شده بود و ...

من و یکی از دوستای شیطون تر از خودم حوصلمون سر رفته بود.خوابیدنم که تو کار ماها نبود اصن.

این بود که یهو به سرمون زد چی .. یکم با سرپرست گرام باشیم و...

وقت حضور غیاب بود ساعت 11 شب. سرپرست اومد از اتاقش بیرون که بره حضور غیاب توی اتاقا.

در اتاقشو قفل کرد و با دفترش را افتاد از این اتاق به اون اتاق. 

تا سرپرست از اتاقش یکم دور شد من و دوستم رفتیم زیر میز کنار درب سرپرستی قایم شدیم.

فضای اون قسمت تاریک بود و میز چوبی هم بزرگـــــــــــــــ ؛ این بود که ما زیر میز دیده نمیشدیم.

خلاصه...

شروع کردیم به...

با گوشی دوستم زنگ زدیم به اتاق سرپرستی.

سرپرست هنوز اتاقای کناری سرپرستی بود و صدای تلفن رو شنید.

اومد در اتاقشو باز کرد که تلفن رو جواب بده ..که چی...ما قطع کردیم گوشیو!

سرپرست گرام باز درو قفل کرد و رفت ادامه ی حضور غیاب.

باز ما همون کارو تکرار کردیم.زنگ زدیم و تا اومد جواب بده قطع کردیم.

باز درو قفل کرد و ...

و برای بار سوم ما این کارو کردیم..من و دوستمم اینقد خنده مون گرفته بودیم و ذوق کرده بودیم

که داشتیم ریز ریزک می خندیدم و سرپرست هم عصبانی اومد بره توی اتاقش که...

اما...

از قدیم گفتن یه بار جستی ملخک

دو بار جستی ملخک

بار سوم ...چی..

هر چن ما که انسانیم مثلا!

اما فرقی نمیکنه! ملخ و انسان! این ضرب المثل در مورد همه چی صدق میکند حتا!

بار سوم ..ما زیر میز در حال بیصدا ذوق کردن بود که یهو ..یهو سرپرست گرام سرش

رو با شتاااااااااااب آورد زیر ِ میزو و گفت: خجالت نمی کشین شما دوتا!

بیاین بیرون ببینم...

مام خنده رو لبامون خشک شد و...موندیم چطوری فهمید ما اینجاییم!

اما بعدش خیلی شاد و شنگول از زیر میز اومدیم بیرون و الفرررررررراررررر

-----------------------------------------------------------------------------

پ.ن. دوستان لطفا دقت داشته باشین که ما شیطون بودیم.اما بی تربیت نبودیم!

مدیونید فکر کنید بی تربیت بودیم :)

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۲ ، ۱۴:۱۶
مهربان اربابـــــ ...

 

این خاطره رو میگم برا اینکه ، شاید بخندی..

یکم طولانی شد دوستان ، ببخشید به مهربونیتون.

اما یه نتیجه ی خوب که از این اتفاق گرفتم این بود که :

واقعا هیچ کار ِ خدا بی حکمت نیست.

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۲ ، ۲۱:۰۰
مهربان اربابـــــ ...

امام رضا(ع)...

 

من...

هیچی و همه چی...

تنها هـمین آهنگ...


د ل م ب ر ا ت ت ن گ ش د ه





شب ِ تولد امام رضا(ع)...

من ودوستام...

از دانشگاه تا حرم امام رضا(ع)...


هیچوقت اون شب رو فراموش نـمی کنم...

یکی از بهترین شب های عمرم بود...

بچه های اِلکی و امام رضا(ع)...

چقدر خوش بودیم...


امام رضا(ع)...

مراقب همه ی دوستام باش هر جا که هستن...


۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۲ ، ۱۱:۴۸
مهربان اربابـــــ ...