خداوند محبت است... بنام محبت

خداوند محبت است... بنام محبت

امسال بیشتر از پارسال
عاشقت هستم..
فالله خیر حافظا" و
هو ارحم الراحمین..
:)

۵۵۲ مطلب با موضوع «خاطراتــ من :: خاطرات من و تو ..» ثبت شده است

 

چند وقته دارم فکر میکنم
چرا گذاشتم
لیوان آبی که توش آب خوردی رو ، بندازی دور .. ؟!
باید نگهش میداشتم آخه تو توش آب خورده بودی.. !
باید نگهش میداشتم..
..

تو میدونی عمق این عشق و علاقه چقدر است عایا .. ؟!
من دارم خل میشم.. خل تو..

:)

الحمدالله
:)

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۰۰
مهربان اربابـــــ ...

 

بهار که میاد
دلتنگ ترت هستم.. :)

 
آخه شکوفه های بهاری مثل لبخندت هستن..
مثل صدات هستن..
اصلا" مثل خودت هستن..
مهربان..
زیبا..
دوست داشتنی..

قبلا" هم گفته بودم که بهارم تویی..
:)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۵۲
مهربان اربابـــــ ...

 
با لطافت و زیبایی خاص چادر مشکی نو عید 
منتظر تمام قد_ مهربان و زیبای خاص توام..

 

  

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۱۶
مهربان اربابـــــ ...

 

بازار شلوغ و 

پیراهن های مردانه ، پشت ویترین مغازه ها و 

تجسم صورت مهربان و قشنگ تو ..

:)

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۱۴
مهربان اربابـــــ ...


 

سالی که با ولادت شما بهار شود..
ان شاءالله پاییز و زمستانشم بهار است..
:)

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۴۲
مهربان اربابـــــ ...

 

خدا را خیلی جاها در زندگی ام دیده ام
اما
دیدن خدا ، حضور خدا ، محافظت خداوند ،
وقتی حسادت ها ، عشق بین ما.. ، را محاصره کرده بودند ؛
ایمانم را قد عشق بالا برد..

حسد بزرگترین دشمن عشق است اما
خدا مهربانترین دوست برای عشق بین ماست..
و همین کافیه برامون..

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۱۴
مهربان اربابـــــ ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۴۰
مهربان اربابـــــ ...

 

یِ روزی دنیا خوب بودُ آروم بود
واسه زندگی همه چی آسون بود
هرکی کارشُ می کرد، حالشُ می برد
تکلیف روزاش معلوم بود

 
یکی اومد گفت: حالش بده
قلبشُ انگاری طوفان زده
یکیُ میخواد اسمش لیلیِ
آره درسته مجنون بود

 
داد می زد می گفت وضعش بده
آخه اگه لیلی جوابش رو نده
میمیره داغون میشه همه گفتن:
پاشو واسه مرد این کارا بده

 
زیرِ لب هی میگفت:
لیلی اگه نداشت به من هیچ میلی
ظرفمو شیکوند چرا ظرف منو
ای وای لیلی ، آخ لیلی
آی لیلی آی لیلی لیلی
آی لیلی آی لیلی لیلی
آی لیلی آی لیلی لیلی
آی لیلی آی لیلی

 
از اون روزا گذشت و مجنون غم کشید
از اون گذشت و نوبت به من رسید
هی ترسیدم آخرم اومد
بلای لیلی سرم اومد

:)

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۰۰
مهربان اربابـــــ ...


به مجنون گفت روزی عیب جویی
که پیدا کن به از لیلی نکویی
که لیلی گر چه در چشم تو حوریست
به هر جزوی ز حسن او قصوریست

ز حرف عیب‌جو مجنون برآشفت
در آن آشفتگی خندان شد و گفت :
اگر در دیدهٔ مجنون نشینی
به غیر از خوبی لیلی نبینی


* قدم گذاشتن در راه عشق فراز و نشیب داره :
شیب آن خاک راه گشتن است و
 فراز آن از خود گذشتن است.

 

+ شعر : شیرین و فرهاد از وحشی بافقی 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۲۰
مهربان اربابـــــ ...

سلام شهداء...

یه چیزی بگم شهداء ؟!

این از لطف و محبت شماست که منو با شما شهداء میشناسن
این از لطف و محبت شماست که اسم منو با شما شهداء میبرند
حتی این از لطف و محبت شماست که میخوان با من شوخی کنند اسم شما رو میارن
حتی تر تر این از لطف و محبت شماست که گفتم نطلبید راهیان ، گفتم نمیرم راهیان ملت تعجب کنن و تازه بگن من با شما قهرم !!
شهداء !
من ای که از خود چیزی ندارم این همه لطف و محبت شما رو چطور جبران کنم ؟!

فقط میتونم از خوبی هاتون برای اطرافیانم بگم...
و به همه ی خسته ها و درمانده ها ، شما رو نشون بدم...

ان شاءالله باهم مروج فرهنگ شما باشیم منو زندگیم..
آمین یا ارحم الراحمین...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۱۴
مهربان اربابـــــ ...

 

مانیتور و لب تاب و وسایلی از این قبیل

اسکنر قلبم میشوند 

وقتی تو روبرویشان مینشینی 

..

:)

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۲۲
مهربان اربابـــــ ...

وقتی به ایشان 

سلام میدهم 

دلم برات غنج میرود.. 

:)

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۱۴
مهربان اربابـــــ ...

 

گفتم: برادر همت! شما این‌جا چیکار می‌کنید؟
برگشت گفت: برادر همت اسم آن دنیای من بود. اسم این دنیای من عبدالحسین شاه زید است.


این را آن روزها به هیچ‌کس نگفتم. حتی به خود ابراهیم. بعدها، بعد از شهید شدنش، رفتم پیش آقایی تا خوابم را تعبیر کند. چیزی نمی‌گفت، یا شانه خالی می‌کرد.

گفتم:ابراهیم شهید شده است. خیالتان راحت باشد. شما تعبیرتان را بکنید.
نه خودم را معرفی کردم، نه او را، نه موقعیت هردومان را.

گفت:عبدالحسین شاه زید یعنی ایشان مثل امام حسین علیه السلام به شهادت می‌رسند. مقامشان هم مثل زید است، فرمانده لشکر حضرت رسول.

همین‌طور هم بود. ابراهیم بی‌سر بود و آن روزها در مجنون فرمانده لشکر ۲۷ حضرت رسول صل الله علیه و آله.

 

راوی : همسر شهید محمدابراهیم همت

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۴۰
مهربان اربابـــــ ...

رفتی سر مزار شهید مهدی صابری که چند دقیقه باهاش حرف بزنی ، دوستت شهدان...

میبینی که برا اولین بار سر مزارش خلوته ، با خوشحالی میدوئی ، آخه تا به حال نشده حتا چند دقیقه بشه سر مزارش بایستی ، به دلت مونده چند دقه بشه راحت حرف بزنی.

دو شاخه گل رو میزاری و همین که سلام میکنی ، شروع میکنی به تعریف کردن..

چند دقیقه ای میگذره خداروشکر کسی نزدیک مزار نمیاد.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۱۴
مهربان اربابـــــ ...