خداوند محبت است... بنام محبت

خداوند محبت است... بنام محبت


بایگانی

سفر بعدی کربلا با هم ..

پنجشنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۱۰ ب.ظ

 

 با بطری آبی که دستش بود آب پاشید رو فرش بعد نشست 

من متعجب نگاه کردم 

کمی بعد

همونطور که از شدت آفتاب ِ ظهر تو جامع رضوی داشتم تبخیر میشدم

 پرسیدم اهل کجایین ، معلومه به این هوا عادت ندارین 

گفت : گیلان 

مگه شما اهل کجایین ، گفتم منطقه ی ما گرم ِ ، به این هوا عادت داریم ( حالا خودمم داشتم تبخیر میشدما ) 

 

گفت : تولد حضرت معصومه سلام الله علیها قم بودی ؟ 

گفتم بله گفت حالام که مشهد گفتم بله ، گفت تولد ها رو بهم وصل کردی

و بعد یهو گفت : ان شاءالله سفر بعد کربلا 

 

 همین روز قبل بود که به دلم افتاده بود برات ِ کربلامون امضا شده.. 

 

دو رکعت نماز شکسته ی عصر رو که خوند طاقت نیاورد از گرما و رفت 

و من هنوز داشتم به حرفش لبخند میزدم ، لبخند ِ خوشحالی ، لبخند تأیید ، نمیدونم چرا ولی لبخند میزدم

سفر بعدی کربلا با هم..

:)

 

نظرات (۱)

۲۹ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۵۴ وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
ان شالله 

:)
پاسخ:

ان شاءالله 

:) 

ممنون 


ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">