خداوند محبت است... بنام محبت

خداوند محبت است... بنام محبت



برای داشتنت حاضرم هر کاری بکنم..
مثلا "
یکی از بهترین بنده های خدا بشم..!
البته دو قدم ما..
بیست قدم " خدا " با مهربانی تمام.

توکل بر خدای عشق..



 

سرهای شهدا را زودتر از اسرا به مجلس یزید بردند

تا مجلس را آماده کنند.

همه اسرا را با طناب به هم بسته بودند تا اگر موقع

داخل شدن به مجلس یکی شان افتاد بقیه هم بیفتند

و مایه مسخره و خنده باشد.

مجلس حسابی آماده شده بود برای تحقیر اسرا.

 

به محض ورود اسرا به مجلس ، سجاد با اعتراض به یزیدگفت:

« ای یزید فکر میکنی اگر پیامبر ما را در این حالت ببیند چه کار می کند؟ »

یزید دستور داد طناب ها و زنجیرها را باز کنند.

از همان اول با همان حرف سجاد جو مجلس عوض شد.

  

قصه ی کربلا - فصل اسارت - مهدی قزلی

 

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">