خداوند محبت است... بنام محبت

خداوند محبت است... بنام محبت

سحرگاه با صدای شیرینت ، بیدار میشم.. : اینقدر شیرین که..

با زل زدن به چشمات ، سحری میخورم.. : اینقدر زیبا که..

پشت سرت که نه ، کنارت نماز میخونم.. :) : اینقدر خوشحال که..

میشینم و به قرآن خوندنت گوش میدم ، دلم غنج میره.. : اینقدر دوست داشتنی که..

روزه ام رو با عطر تو باز میکنم ، با نفس_ عاشقت..
قبول باشه هم دم..

(قلب قلب)
" وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ "

 

بم گفتی دیگه با من کاری نداشته باش من دارم میرم جنگ.. 

من اما انگار که هیچ تعلق خاطری تو این دنیا نداشتم.. 

انگار هیچ ترسی از مردن نداشتم.. 

 

  

سرگردون و نگران توی جبهه ها دنبالت میگشتم و صدات میزدم.. :'(

وقتی پیدات کردم 

نگاهی به قد و بالات انداختم و دیدم که سالمی.. :')

 

تا بیام کنارت 

چشم هام پر از اشک بود.. 

و پاهام روی زمین کشیده میشد.. 

و بغض گلومو گرفته بود.. 

 

ممنونم شهید گمنام ، شهید آقائی بومه.. 

یا حسین علیه السلام.. 

 

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">