خداوند محبت است... بنام محبت

خداوند محبت است... بنام محبت

سحرگاه با صدای شیرینت ، بیدار میشم.. : اینقدر شیرین که..

با زل زدن به چشمات ، سحری میخورم.. : اینقدر زیبا که..

پشت سرت که نه ، کنارت نماز میخونم.. :) : اینقدر خوشحال که..

میشینم و به قرآن خوندنت گوش میدم ، دلم غنج میره.. : اینقدر دوست داشتنی که..

روزه ام رو با عطر تو باز میکنم ، با نفس_ عاشقت..
قبول باشه هم دم..

(قلب قلب)
" وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ "

مراقب باشید دل نشکنید!

دوشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۰۰ ب.ظ

 

زن بچه یتیم داشت 

برای اینکه خرج زندگیشو تامین کنه دست فروشی میکرد 

دو تا مامور آمدند و گفتند بساطت را جمع کن 

زن التماس کرد 

یکی از مامور ها دلش به رحم آمد گفت ولش کنیم این زن را دست فروشی اش را کند 

اما آن یکی کوتاه نیامد و با خشم پا زد زیر بساط زن ...

 

چند روز بعد 

پایش درد گرفته بود 

هر جا رفت دکتر و دوا فایده نکرد 

 

گفت میروم زیارت آقا ابالفضل العباس علیه السلام 

شفایم را از او میگیرم 

 

رفت کربلا 

توی حرم خواست که آقا دعایش کند. 

 

شب خواب آقا قمر بنی هاشم را دید 

گفت معلومه که برات دعا نمیکنم 

تا نروی از آن زن دست فروش حلالیت نطلبی برایت دعا نمیکنم... 

 

 کتاب روزنه هایی از عالم غیب - آیت الله خرازی

 

 

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">