خداوند محبت است... بنام محبت

خداوند محبت است... بنام محبت

برای عاشقت بودن..
توکلم به خداست..
فالله خیر حافظا" و
هو ارحم الراحمین..

نذر ِ سلامتی حسین علیه السلام...

چهارشنبه, ۵ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۴۴ ب.ظ

 

اسرا تازه داخل خرابه شده بودند که زنی با غذا وارد آن شد. 

زینب زن را دعا کرد و گفت : « صدقه به ما حرام است.»

زن گفت : « صدقه نیست ، نذر است.» 

زینب گفت : « این چه نذری است ؟ » 

زن گفت : « توی مدینه زندگی می کردیم که من مریضی لاعلاجی گرفتم. 

پدر و مادرم مرا بردند خانه فاطمه و علی تا آن ها برایم دعا کنند. 

پسری زیبا آمد توی خانه. 

علی صدایش زد و گفت :« حسین جان دستت را روی سر این دختر بگذار و برای شفایش دعا کن. 

حسین دعا کرد و من همان جا شفا گرفتم طوری که تا امروز هیچ مریضی ای نگرفتم. 

 

چرخ روزگار من را از مدینه آورد اطراف شام. 

از آن موقع نذر کردم برای سلامتی حسین به اسیر ها و غریب ها غذا بدهم تا شاید دوباره حسین را ببینم. »

زینب از ته دل جیغ کشید. 

به زن گفت: « حاجت روا شدی. 

من دختر فاطمه و علی هستم و خواهر حسین

این ها بچه های حسین هستند و 

آن سر که بالای دارالاماره آویزان است ، حسین است. 

نذرت تمام شد دیگر... » 

 

زن بی هوش شد و افتاد.

به هوش آمد دوباره جیغ زد و بی هوش شد. 

به هوش آمد کمی ناله و شیون کرد و بی هوش شد. 

زینب هم که بی تاب شده بو.

حالا سجاد باید عمه اش را آرام میکرد.

 

 قصه ی کربلا - فصل اسارت

 

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">