خداوند محبت است... بنام محبت

خداوند محبت است... بنام محبت



برای داشتنت حاضرم هر کاری بکنم..
مثلا "
یکی از بهترین بنده های خدا بشم..!
البته دو قدم ما..
بیست قدم " خدا " با مهربانی تمام.

توکل بر خدای عشق..



یاران حسیـــــــــــن(ع)...

يكشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۲، ۰۲:۳۰ ب.ظ



یاران حسیـــــــــن(ع) در همه کارهای شان دوچیز را رعایت می کردند:

 

اول : جماعت  دوم: پی روی از امام

 

حج شان جماعت بود و پشت سر امام.

خروج شان جماعت بود و پشت سر امام.

تشنگی و گرسنگی شان با هم بود و هم راه امام.

ترس شان ، گریه شان ، خوش حالی شان ،

هروله شان ، امیدشان ، نمازشان ، ...

 

فقط برای یک چیز نه جماعت بودند ،نه پی رو.

تک روی کردند و از هم جلو زدند ؛

برای کشته شدن.

 

همه که شهید شدند باز هم جماعت و اطاعت را شروع کردند .

 

سر حسیــــــــن(ع) که رفت بالای نیزه ، بقیه هم آمدند ،

مثل همیشه با هم و پشت سر امام.


فصل عاشقی.مهدی قزلی

 

نظرات (۸)

۰۱ مهر ۹۲ ، ۱۰:۵۰ دلنــــــــامه
خدا خیر بده تو و نیمکت رو...
با این نظرات و پاسخ هاتون... :(

پاسخ:

انشالله...


چه قشنگ 
رهرو واقعی یعنی همین ...
پاسخ:

رهرو واقعی یعنی همین...
۰۱ مهر ۹۲ ، ۰۷:۳۴ محمدرضا محمودی

با خودم فکر می کنم اصلا چرا باید

                 رباب ، با آب هم قافیه باشد

 

                روضه خوان ها زیادی شلوغش می کنند

                حرمله آنقدر ها هم که می گویند تیر انداز ماهری نبود

                هدف های روشنی داشت

 

                تنها تو بودی که خوب فهمیدی

                استخوانی که در گلوی علی بود سه شعبه داشت

                شش ماه علی بودن را طاقت آوردی

                خون تو جاذبهء زمین را بی اعتبار کرد

                حالا پدرت یک قدم می رود بر می گردد

                                        می رود بر می گردد

                                         می رود...

                با غلاف شمشیر برایت از خاک گهواره ای بسازد

                تادیگر صدای سم اسب های وحشی از خواب بیدارت نکند

                رباب می رسد از راه

                 با نگاه

                بایک جملهء کوتاه

                 آقا خودتان که سالمید انشاالله...

پاسخ:
رباب با آب هم قافیه ...

:'(
----

سرباز کوچک امام میخواست مثل بقیه همراه پدر باشد...

در ماجرای قیام مختار کسی را آوردند پیشش.
مختار گفت: " ملعون ! توی کربلا جایی بود که دلت برای امام ما ،حسیــــــــن(ع) بسوزد؟ "
مرد گفت: " بله یک بار آن قدر دلم سوخت که دوست داشتم بمیرم.
وقتی پسر کوچکش را کشتند آن را زیر عبا گرفت و برد سمت خیمه ها .
زنی بیرون خیمه ها ایستاده بود ، شاید مادرش بود . حسیـــــــــن(ع) ایستاد ، برگشت ، کمی صبر کرد و دوباره رفت سمت خیمه ها. انگار خجالت می کشید .
سه بار ایستاد و برگشت.جگرم کباب شد. "

مختار گفت: " آخر چه شد؟ "
گفت: " با غلاف شمشیر قبر کوچکی درست کرد و پسرش را دفن کرد."
مختار فریاد زد و غش کرد.

مختار طاقت شنیدن بقیه اش را نداشت : مردی که از سرهای شهدا چیزی بهش نرسیده بود ،
جسد علی اصغر(ع) را بیرون آورد و سرش را برد تا جایزه بگیرد.
سرباز کوچک امام می خواست مثل بقیه هم راه پدر باشد.
راه درست هم همینه
اتحاد و پشت سر امام حرکت کردن
پاسخ:

دقیقا...


۳۱ شهریور ۹۲ ، ۲۰:۲۱ دلنــــــــامه
آغاز فصل حساسیت،عطسه،آویزوونی دماغ،آنفولانزا،پنی سیلین،
یادآوری وحشت از شروع درس و مشق،خاظراتی که باید فراموش شود و نمی شود، فکر ،خیال و هزاران پدیده ی قشنگ دیگر مبارک...
پاسخ:
چیییییییییی!

نه به خط اول!

نه به خط دوم!

و نه به خط سوم!!  :)

اما در کل ، ایشالا مبارک باشه...

راستی میتونی واکسن آنفولانزا بزنی ! اتفاقا الان موقعشه... :)
حسین (ع) خورشیدی که هیچگاه غروب نمیکند...

دلم میشکنه وقتی مصیبت هایی رو که در کربلا بر امام اومد رو میخونم و میشنوم..

یاعلی.
پاسخ:
حسیــــــــــــــــــــــن(ع)...

عشق حسیــــــــــــــــن(ع)....
مصیبت حسیـــــــــــــــــن(ع) ، چیکار کرده  با دل ها...

--

علی یارتون.

سلام
همه که شهید شدند باز هم جماعت و اطاعت را شروع کردند.

قشنگ بود.
پاسخ:
سلام.

بله خیلی قشنگه...


۳۱ شهریور ۹۲ ، ۱۵:۲۱ دلنــــــــامه
وقتی متنت رو خوندم یه لبخند اومد روی لبم :)

یاد مقام روؤس افتادم توی سوریه سر 18 یا16 تا(دقیق یادم نمیاد) از یارای امام حسین اونجاست که حضرت زینب و امام سجاد غسلشون دادن توی چاهی که اونجا بود...وقتی رسیدیم اونجا غروب بود  :(

چقدر خوبه که گاهی اینا رو یادم میندازی...
گاهی از حسین (ع) مینویسی...
پاسخ:
لبخند
:)
-
پس سوریه هم رفتی.خوش به سعادتت...
-
فصل عاشقی حسیــــن(ع) و یارانش رو خیلی دوست دارم...


حسیــــــــــــــــن(ع)... آرام جانم....


ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">