خداوند محبت است... بنام محبت

خداوند محبت است... بنام محبت


از روضه های شما
یک چیز مرا خیلی
میسوزاند!
آن هم مهربانی شماست..
این همه روضه برای مهربان ترین!

من اجابت دعای مادرت هستم..

شنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۰۷ ق.ظ

 

من اگه هستم و نفسی می کشم با وجود توست ،
اگه تو نبودی که من ، از زندگی چیزی نمی فهمیدم.


آن روز که مرا سر کوچه دیدی یادت هست ؟
اوبین برخورد من با تو بود ، من اصلا" حواسم به دنیا نبود ، مست و لایعقل افتاده بودم زیر تیر چراغ برق ، همین قدر هوش بودم که به تیر تکیه بدهم تا نیفتم.
هر از گاهی با بی حالی تمام سری بلند میکردم و به زحمت نگاهی به آدم هایی که از جلویم رد می شدند ، می انداختم و سرم تلپی می افتاد توی یقه ام.
تو از کنارم رد نشدی.
آمدی پیش من.
اولین حرفی که زدی هنوز توی گوشم صدا می کند :
برای بچه مسلمان نیست که خودش را به این روز بیاندازد ، خودت را انگشت نمای مردم کردی.
من نفهمیدم چیکار کردم یا چی گفتم.
تو مرا دعوت به نشستن کردی.
کنار تیر برق نشستم.
گفتی : میخواهی تو را به مقصد برسانم ؟
کلمات در دهانم جفت و جور نمی شدند :
ک...کدوم و ... ری ؟
. همان طرف که من می روم ؟
.تو کی هستی ؟
.اگر قبول کنی با من همراه شوی ، می فهمی.
.حال راه رفتن ندارم.
.کمی آب به سر و صورتت بزن ، بعد این پیاله را سر بکش ، حال پیدا کنی.
از آبی که به همراه داشتی روی دستم ریختی ، کمکم کردی تا دست و صورتم را شستم.
بعد پیاله و قمقمه ای را از درون خورجینی که بر دوش داشتی در آوردی ، پیاله را با قمقمه ای پر کردی و دادی به دستم.
.بدون وقفه همه را بخور.
.چیه ؟
.تو بخور ، حالت را جا می آورد. فقط یک نفس بخور تا آخر.
دستم را بالا کشیدی ، پیاله را به لبم نزدیک کردی :
 اگر بو کنی خوردن برایت سخت می شود و اگر نخوری دیگر امیدی به خودت و زنده بودنت نداشته باش.
نگران شدم. نگاهی به تو کردم. چیزی نتوانستم ببینم.
پیاله را یک نفس سر کشیدم. ترش بود. ترش.
گلویم را خراشید. ولی بعد از خوردن آن ، هر ثانیه که میگذشت جسمم سبک تر می شد و احساس کسالت و گرما کمتر و کمتر.
چند دقیقه بعد حالم جا آمد. بلند شدم. تو را مقابلم دیدم.
بی معطلی گفتی : سوال نکن همراهم بیا.
به یاد جمله چند لحظه قبلت افتادم : اگر نخوری دیگر امیدی به خودت و زنده بودنت نداشته باش.
پشت سرت راه افتادم.
جلوتر از من رفتی و تک تک سوال می کردی و حرف میزدی :
.با مادرت چه میکنی ؟
.هست.
.مراقبش نیستی؟
.سرحاله.
.پدرت افتاده است.
.مادرم هست.
.تو چه میکنی ؟
سکوت کردم.
.زن و بچه که نداری ؟
.نه.
.پس پیش پدر و مادرت هستی؟
حس میکردم اگر به تو جواب ندهم به مقصدم نمی رسم.
هوا داشت تاریک می شد ، نمیدانم کجای شهر افتاده بودم. ولی می دانستم که به سمت خانه مان می رویم.
احساس گنگی داشتم.تو را نمی شناختم ولی بی هوا دنبالت راه افتاده بودم ، مثل این بود که با طنابی مرا به خودت بسته بودی.
. نگفتی جوان ! پیش پدر و مادرت هستی ؟
.آره
.از آن ها خبر داری؟
.آره
.هیچ میدونی که از شر کسی که خودش را پست می کند نباید در امان بود ؟
منظورت را متوجه نشدم.سکوت کردم.
پشت سر سکوت من چند لحظه برای جواب دادنم ایستادی.بعد رو کردی به من و گفتی :
. کسی که مشروب می خورد ، خودش را پست و انگشت نمای دیگران می کند ، کسی که به ارزش و شخصیت خودش اعتنایی نمی کند ، چطور به حیثیت و آبروی دیگرات اهمیت می دهد ؟ پس از دست او نمی توان در امان بود.
پدر و مادرش هم از او در امان نخواهند بود ؛
و مردم از کسی که در امان نباشند ، می گریزند حتی خانواده او.
حرفت برایم دشوار آمد.
ولی راست میگفتی. پدرم با اکراه مرا در خانه می پذیرفت و مادرم هر وقت مرا می دید ، ساکت و بی صدا گریه می کرد. پیر بود و زور مرا نداشتند و جز من هم کس دیگری نداشتند ، برای همین زبان در کام می کشیدند و حرفی نمی زدند.
من با دیدن تو متولد شدم و زندگی ام رونق گرفت.
آن شب حرف های تو مثل نم شب های بهاری تاعمق جانم نفوذ می کرد.
گفته بودی :
من اجابت دعای مادرت هستم.
بعد مکثی کردی و ایستادی.بدون این که رو برگردانی ، گفتی :
. این آخرین فرصت توست ، آن هم فقط به خاطر دعای مادرت.
و یک جمله ی دیگر هم گفتی و رفتی :
.نارضایتی پدر و مادر آدم را به ذلت می کشاند.
رفتی ، ولی قمقمه و پیاله ات سر کوچه ما ماند ،
آن شب وقتی وارد خانه شدم ،  دیدم پدرم رو به قبله است و نفس های آخرش را می کشد.
چشمش به در بود و هر لحظه از مادرم خبر مرا می گرفت.
مادرم بی دست و پا می آمد تا سر کوچه می دوید داخل خانه.
من سر کوچه افتاده بودم در حال خودم نبودم و از آن ها خبر نداشتم.
خیلی به حال خودم افسوس خودم. نزدیک بود عاق والدین بشوم.
اگر دعای مادرم نبود و تو را به دنبالم نمی فرستاد الآن معلوم نبود چه حال و روزگاری داشتم.
صبح قمقمه و پیاله رو به مادرم نشان دادم.برایش غریبه نبودند.
قمقمه و پیاله را پدرم ، یک سال قبل از مردنش ، از کنار بارگاه تو در سامرا خریده بود ، به نیت آب دادن به عزاداران امام حسین در روز عاشورا.
از رد قمقمه و پیاله تو را شناختم.
و خوشحالم که هر سال مادرم را روی دوشم سوار می کنم به پابوس تو می آورم و هر سال در روز عاشورا با همان قمقمه و پیاله به عزاداران سامرا که پا در حرم تو می گذارند ، آب می دهم.

همین که مادرم مرا خیس عرق در تکاپوی آب دیدن می بیند و دستش را به سمت ضریح تو دراز می کند ، برای من دنیا دنیا می ارزد.

 
منتخب از کتاب خضر دهم ، از ابراهیم باقری حمیدآبادی

 

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">