خداوند محبت است... بنام محبت

خداوند محبت است... بنام محبت


از روضه های شما
یک چیز مرا خیلی
میسوزاند!
آن هم مهربانی شماست..
این همه روضه برای مهربان ترین!

 

میگن شما یه دونه ، وسط خانواده ات بچه مذهبی از آب در اومدی! :)
اینقدر بچه مذهبی که نمیتونستی محیط رو تحمل کنی و میری کربلا!
بنظر من یه عشقی افتاده بوده تو دلت که تونستی از خانواده ات جدا شی و کوچ کنی! :)
عشق به حسین علیه السلام...
عشق به دختری که تو سرنوشتت بوده :)

میری کربلا و با دختری آشنا میشی که کسی رو نداشته و با اقوامش اومده بوده کربلا.
باهم ازدواج میکنید و زندگی مشترکتون شروع میشه :)
حتما" از امام حسین علیه السلام همدمت رو خواسته بودی :) 

زندگیتون شروع میشه کنار شط فرات ساده و بی آلایش ،اما خادم الحسین علیه السلام بودی و همین براتون کافی بوده.

با یه چرخ دستی کفاشی ، خرج زندگیت رو در می آوردی ،
تفسیر قرآن میخوندی و معلم قرآن بودی...
و اگه عمرت قد میداد الآن آیت اللهی بودی :)))
همه میگن خیلی تعصبی بودی :|
میگن اگه بودی خیلی از رفتارهای امروز ما رو شرک میدونستی :]
و خیلی از کارها رو میگفتی نه! نباید انجام داد :]

مثلا" خانوم بنده خدات با بچه های کوچیک تو خونه ی قدیمی کنار شط فرات ، وقتی آب قط میشده تو خونه ، میخواسته لباس بشوره ، میگفتی اگه بری کنار شط لباس بشوری من راضی نیستم :-{
خانومتم خب سنشم کم بوده نمیدونسته چیکار کنه ،
میرفته میشسته :|
:)
بعد ، ظهر می اومدی خونه لباس های شسته رو میدیدی ، قهر میکردی یه گوشه می نشستی غذا نمیخوردی خخخخ :))
همین کارو میکردی که دل خانومتو برده بودی دیگه که تا آخر عمرش بهت وفادار موند :)

و بچه ها رو خودش تنهایی بزرگ کرد.

خلاصه که همه شما رو با تعصب و اعتقادهای محکم یاد میکنند
و من وسط این تعصب هایی که یه سریشم برام قابل درک نیست خخخ
یه چی شنیدم که خیلی خوشم اومد :)
اونم اینکه
کفاشی میکردی مردم کفش هاشونو می آوردن درست کنی ، اگه نمی اومدن بگیرن ، وقت حساب سالت خمس اون کفش های مونده پیشت رو هم حساب میکردی :)
و تازه نگه شون میداشتی و دوباره سال بعد هم خمسشون رو حساب میکردی!! :)))
آخه بابابزرگ تا چند سال عایا؟!
با اینکه میخندم و به شوخی میگم اینقدر خمس میداده تا پول کفش میشده خخخ
(بعد یهو صاحبشم می اومده میگرفته کفششو :// )

ولی بهت افتخار میکنم به خاطر لقمه ی حلالی که تو سفره ات گذاشتی :)
با اینکه حتا گاهی خودت قهر میکردی و غذا نمیخوردی خخخ

همینکارو کردی که وقتی از پیش امام حسین علیه السلام اومدی خیلی طاقتت نموند و رفتی....
همینکارو کردی که الآن پیش شهیدا خوابیدی...
هنوزم میای به خواب بچه هات و خمس رو بهشون یادآوردی میکنی :)

+ بابا بزرگ فکر کنم باید بیشتر خمس میدادی خخخ
   صرفا" جهت سرگردانی روحت بود بابابزرگ خخح
دیدم خیلی آروم خوابیدی گفتم یکم هیجانم خوبه :))

+کاش بودی الآن ازت تفسیر قرآن یاد میگرفتیم 
یهو دلم خواستت :') با اینکه هیچوقت جز عکست رو ندیدم و صداتم نشنیدم و چیز زیادی هم ازت نمیدونم.

+کاش هردوتون بودین و محبت بینتونو نگاه میکردم...

+ میگما بابابزرگ ، ببخشیدا ولی با اجازتون
ما خیلی عاشقیم.. :)
چهل روزه مونده به محرم
نوه ات و آقای معشوقش رو هم بدعا.. :)
زودی باهم بیایم پیش مهربان ارباب حسین علیه السلام..

الهی آمین..

:)

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">