خداوند محبت است... بنام محبت

خداوند محبت است... بنام محبت


بایگانی

 
روضه خون داشت میگفت :

خداآ ، خداآ
چه خوب که آبروی من به خاطر تو بره!

گوش هام تیز شد و چهره ام متعجب

با دقت بیشتر گوش دادم بقیه حرفای روضه خون رو

داشت میگفت :
بلند و با افتخار میگفت :

خداآ ، خداآ
چه خوب که آبروی من به خاطر تو بره!
چه بهتر که من بی آبرو باشم اما کاری که میدونم درسته انجام بدم ، کاری که مردم پشت سرم حرف بزنن بد بگن
اما خیالم راحت باشه که کاری که حق و درست بوده انجام دادم
و چه خوب که آبروی من به خاطر تو بره!

دلم از حرفش انگار تکون خورد
اشک تو چشمام جمع شد
و گفتم ای خدا
چه امتحان عجیبی
بی آبرویی برای خاطر تو
چقدر باید عزیز باشی
چقدر باید مهم باشی
که خدا اینطور امتحانت کنه!

و اینطور با افتخار صداش بزنی و ازشم تشکر کنی!

و دیگه تا آخر روضه فقط داشتم به این حرف روضه خون فکر میکردم و به اینکه چه عشق و ایمان و اعتمادی باید باشه بین بنده و خدا که بتونه این امتحان رو با افتخار فریاد بزنه!

+ روضه خون آدم آبرومند و محترم و عزیزی بود با اینکه پشت سرش حرف می زدند!

حالا همه ی مجلس داشتند حرفش را تایید می کردند
انگار خدا داشت میگفت تو به خاطر رضای من بی آبرویی رو خوب دیدی ، 
من هم تو را عزت و آبرو میدهم

و چه کسی میخواهد و یا می تواند آن را خراب کند؟
هیچکس... 

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">