خداوند محبت است... بنام محبت

خداوند محبت است... بنام محبت


بایگانی

عاشقیم در پناه او : او ما را بهم پیوند زده است..

يكشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۷، ۰۵:۱۵ ب.ظ


بنام خدای عشق..
در پناه اوییم..

ایستاده بودیم کنارهم..
ما اینطرف..

یه زن و یه مرد اونطرف روبرومون با فاصله ی چند متری

ناراحت و عصبانی بودی..
ناراحت و نگران بودم..

اون زن به شدت با تو بحث میکرد و دعوا...
دلم ریش میشد.. :"(
یه نگاه ب تو میکردم..
به نگاه به اون زن و نمیفهمیدم چرا با جآن من اینطور حرف میزنه..

یه نگاه به من میکردی..
و با چشمای پر از اشک همینطور که گریه میکردی..
سعی میکردی جواب اون زن رو بدی و قانع اش کنی...
:"(

سکوت اون مرد که یکی دو متر عقب تر از اون زن ایستاده بود و نمیدیدم چهره اش رو ،
سکوتش اذیتم میکرد
چرا بود تو جمع ما و چرا ساکت بود
میفهمیدم که میدونه ی چیزایی اما ساکت بود

همینطور بحث بالا می گرفت
و تو هرچی از خودت دفاع میکردی باز حرفای اون زن بیشتر و بدتر میشد
منم شروع کردم ازت دفاع کردن و حرف زدن..

اما همینطور که بحث بالا گرفت عصبانی شدی و عقب عقب رفتی و .. :"(
یا زهراء سلام الله علیها..
یا قمر بنی هاشم..

عقب عقب رفتی و از پنجره کنارمون پریدی..
پریدی پایین..
من
جیغ زدم و دوییدم سمت پنجره و صدات زدم و
دیدم..
رو زمین افتادی..
:"((


با ناباوری گریه میکردم و جیغ میزدم و صدات میزدم..
..
..

یه نگاه ناباورانه به اون زن که دیگه چیزی نمیگفت کردم و حیران و بهت زده ی نگاه ب پنجره..
و

روح ، جآن ، از تنم رفت و همونجا کنار پنجره افتادم روی زمین..

خودمو میدم که جون نداشتم و مرده بودم انگار
.
.
.
.

همه جا ساکت بود و دنیا تیره و تار

نمیدونم چقدر طول کشید
اما
کسی بلندم نکرد
میدیدم که کسی بلندم نکرد

یکم که گذشت به هوش اومدم
بلند شدم
صدات میزدم و صدات میزدم و دنبالت میگشتم
میگفتم
 .. من کجایی.. من کجایی..

نمیدونم کی اونجا بود بهم گفت بردنت بیمارستان..

نمیدونم تا بیمارستان چطور رسیدم..

همه اتاق ها رو دونه به دونه دنبالت میگشتم..
و صدات میزدم..

دیوونه شد بودم
سرگرون و حیرون دنبالت میگشتم..

گریه میکردم و صدات میزدم..
از این اتاق ب اون اتاق..

بالآخره پیدا کردم..
جلوی در خشکم زد..

از سر تا پات رو که روی تخت خوابیده بودی نگاه کردم..
پات..

حیرانیمو و چشمآی نگرانمو دیدی و شروع کردی ب صدا زدنم
.. هیچیم نشده .. خوبم .. خوبم نگران نباش .. خوبم

پاهام رو زمین کشیده میشد تا بیام کنار تختت
نشستم کنارت..

صدات زدم با بغض و گریه..
تو چشمآی هم نگاه کردیم..
و زدیم زیر گریه..

سرمو گذاشتم رو بازوت..
سرتو چسبوندی ب سرم..

هر دو با هم گریه کردیم..
بلند بلند گریه کردیم..

به حال غریبی مون..
به حال عاشقانه مون..
به حال هردومون..

بیدار شدم...


+ خدایا؟
حضورت رو با ما بودنت رو شکر شکر..♡♡

 

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">