خداوند محبت است... بنام محبت

خداوند محبت است... بنام محبت


بایگانی

می رسد قصه ب آنجا که..

جمعه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۱:۰۱ ق.ظ

 

می رسد قصه به آن جا که علی دل تنگ است
می فروشد زِرهی را که رفیق جنگ است

چه نیازی دگر این مرد به جوشن دارد
"إن یکاد" از نفس فاطمه بر تن دارد

خبر از شوق به افلاک _سراسیمه_ رسید
تا که این نیمهء توحید به آن نیمه رسید

علی و فاطمه در سایهء هم... فکر کنید
شانه در شانه دوتا کعبهء یک دست سفید

عشق تا قبلِ همین واقعه مصداق نداشت
ساز و آواز خدا گوشهء عشّاق نداشت

کوچه آذین شده در همهمه آرام آرام
تا قدم رنجه کند فاطمه آرام آرام

فاطمه... فاطمه با رایحهء گُل آمد
ناگهان شعر حماسی به تغزل آمد

آسمان با نفسش رنگ دگر پیدا کرد
دست او پیرهن نو به تن دنیا کرد

ابر مهریهء او بود که باران آمد
نفَس فاطمه فرمود که باران آمد

ناگهان پنجره ای رو به تماشا وا شد
هر کجا قافیه "یا فاطمةالزهرا" شد

مثنوی نام تو را برده، تلاطم دارد
چادرت را بتکان، قصد تیمّم دارد

می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

 
سیدحمیدرضا برقعی
از مجموعه شعر علوی "تحیر"

 

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">