خداوند محبت است... بنام محبت

خداوند محبت است... بنام محبت


بایگانی

آزادگی در لحظات زندگی

دوشنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ۰۲:۲۲ ب.ظ

 

 

کارگاه الکترونیک صنعتی
استاد برگه های امتحان رو پخش میکنه

بچه ها یه نگاه به برگه میکنن و یه نگاه به هم دیگه
سخت بود
اکثر بچه ها بلد نبودن
منم کامل بلد نبودم

چند دقه بعد اکثر بچه ها دارن تقلب میکنن هر طرفمو نگاه میکنم همین وضعه
چند دقیقه ای رو تحمل کردم و بعد
بلند شدم و برگه مو سفید دادم به استاد!

استاد یه نگاه کرد و گفت چرا سفیده!
گفتم نمیخوام بنویسم استاد
وقتی که اکثر کلاس دارن تقلب میکنن!

چند لحظه متعجب نگاه کرد
و بعد گفت بنویس دختر
امتحان 6 نمره است

گفتم نه استاد ممنون
و اومدم از کلاس بیرون

بچه ها داشتن می خندیدن بهم
و به کارشون ادامه می دادن شاید

منم سرمو بالا گرفتم
و لبخند زدم محکم
:)

                             + واسه این چیزای کوچیک زیر بار
زور نرفتم
                           واسه همه ی زندگیم هم زیر بار
ظلم تون نمیرم!

 

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">