خداوند محبت است... بنام محبت

من شدم خلق که با عزمی جزم و دلی مهدی عزم...

شنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۲، ۰۴:۲۰ ب.ظ




طی شد این عمر تو دانی به چه سان ؟

پوچ و بس تند چونان باد دمان

همه تقصیر من است ، این که خود می دانم

که نکردم فکری، که تعمق ننمودم روزی ، ساعتی یا آنی

که چه سان می گذرد عمر گران؟

کودکی ، رفت به بازی ، به فراغت ، به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

همه گفتند :

« کنون تا بچه است ، بگذارید  بخندد  شادان  که پس از این

دگرش فرصت خندیدن نیست ؛ بایدش نالیدن».

 

...من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو بایدم نالیدن؟

هیچ کس نیز نگفت زندگی چیست؟ چرا می آییم ؟ به چه سان باید رفت ؟

پس از این چند صباح ، به کجا باید رفت ؟ با کدامین توشه به سفر باید رفت؟

 

...نوجوانی سپری گشت به بازی ، به فراغت ، به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

بعد از آن باز نفهمیدم من ، که چه سان عمر گذشت

لیک گفتند همه :

« که جوان است هنوز ، بگذارید جوانی بکند ، بهره از

عمر برد ،کامروایی بکند، بگذارید که خوش باشد و مست ، بعد از این باز ورا

عمری هست.»

 

یک نفر بانگ برآورد :« از هم اکنون باید فکر فردا بکند»

دیگری آوا داد:« که چو فردا بشود ، فکر فردا بکند»

سومی گفت:«همان گونه که دیروزش رفت ،بگذرد امروزش ،همچنین فردایش».

 

با همه این احوال ، من نپرسیدم هیچ که چه سان جوانی بگذشت

آن همه قدرت و نیروی عظیم به چه ره مصرف گشت؟

نه تفکر ، نه تعمق ، نه اندیشه دمی

عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی

چه توانی که ز کف دادم مفت

من نفهمیدم و کس هیچ نگفت

 

قدرت عهد شباب ، می توانست مرا تا به خدا پیش برد

 

لیک بیهوده تلف گشت جوانی، هیهات!!!

...ای صد افسوس که چون عمر گذشت ، معنی اش فهمیدم

حال می فهمم هدف از زیستن این است رفیق!

 

من شدم خلق که با عزمی جزم و دلی مهدی عزم

پای از بند هواها گسلم ، پای در راه حقایق بنهم

فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل

مملو از عشق و جوانمردی و زهد، در ره کشف حقایق کوشم

شربت جرأت و امید و شهادت نوشم

زره جنگ برای بد و ناحق پوشم

ره حق پویم و حق جویم و بس حق گویم

آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم

شمع راه دگران گردم و با شعله ی خویش ره نمایم به همه گر چه سراپا سوزم

...من شدم خلق که چون مهدی زهرا باشم

نه چنین زاید و بی جوش و خروش

عمر بر باد و به حسرت خاموش....


شعر از سپیده کاشانی

نظرات (۴)

...من شدم خلق که چون مهدی زهرا باشم

نه چنین زاید و بی جوش و خروش

عمر بر باد و به حسرت خاموش....

سلام لیلیا
خیلی زیبا بود بانو 
ولی یه کوچولو دلمون گرفت :(
پاسخ:
سلام سمانه جون.


هعی...

آره دل ِ آدم میگیره.

 اما خب از اینجا به بعد سعی کنیم.......

متاسفم دلت گرفت سمانه ی عزیز. :(


ترسم که بیاید آن روز نباشم

راهش دعای عهد خواندن است از قبر بلند میشویم و در رکابش هستیم 
پاسخ:

دعای عهد....

انشالله...
۱۶ شهریور ۹۲ ، ۲۰:۳۹ دلنــــــــامه
وای ؛واقعا تاسف خوردم
 زکف دادم مفت...
میتوانست تا خدا پیش یبرد!!

واقعا دوستدارم منم یه همچین تصمیم بزرگی بگیرم عزمی جزم پای در ره حقایق بنهم

لیلیای عزیز بازم سلیقه ات..
پاسخ:

قدرت عهد شباب می توانست مرا تا به خدا پیش برد...


عزمی جزم با دلی مهدی عزم...


ایشالا که تو تصمیمت محکم باشی و موفق...


....

سلام 
برای پیوستن به مهدی زهرا(س) هیچوقت دیر نیست.

او تک تک ما ها را دوست میدارد به شرطی که ما خود را دوست داشته باشیم
پاسخ:
سلام.باران.


بله هیچوقت دیر نیست...


به نکته ی خوبی اشاره کردید.

این خیلی مهمه که آدم خودش رو هم دوست داشته باشه.

ممنون.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">