خداوند محبت است... بنام محبت

خداوند محبت است... بنام محبت


از روضه های شما
یک چیز مرا خیلی
میسوزاند!
آن هم مهربانی شماست..
این همه روضه برای مهربان ترین!

مهربان اربابــ...

پنجشنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۲، ۱۲:۳۴ ب.ظ

 

مهربان ارباب

 

در همه چیز از همه کس جلوتر بود؛ حسیــــن(ع).

وقت ِ اطاعت از امام ، از همه گوش به فرمان‌تر بود ، برای برادرش حسن(ع).

وقت سکوت از همه ساکت‌تر ، چنان‌که سکوتش وحشت‌آور بود.

وقت قیام و خروج هم از همه مصمم‌تر.

 

حسین(ع) همیشه پیش روی ِ بقیه بود نه پشت سرشان،

همیشه پناه‌گاه دیگران بود نه در پناه‌شان؛

همان‌طور که شایسته یک امام است.

 

در ماجرای کربلا هر کدام از یارانش که می‌افتادند و هنوز صدای‌شان درمی‌آمد،

  حسین(ع) را صدا می‌زدند و دوست داشتند سرشان را بگذارند روی پای کسی که

همیشه در همه چیز ازشان جلو بوده.

 

خودش اما چه کسی را باید صدا می‌زد وقتی روی زمین افتاده‌ بود:

خدایا راضی‌ام به رضایت و تسلیمم به قضایت ، معبودی جز تو نیست....

 

 

**

پناه ِ بی پناهی هایمان باش ، مهربان اربابـــ حسیــن(ع) ...

پناه ِ تنهایی هایمان...

پناه ِ...

 پناه ِ آخر...

 

مهربان اربابم... 

 

# قصه ی کربلا ، نوشته ی مهدی قزلی   

نظرات (۷)

۲۴ مهر ۹۳ ، ۰۱:۲۶ انسان نیازمند
سلام
حسین دنیای من
التماس دعا
بسیار زیبا
۲۳ مهر ۹۳ ، ۱۶:۱۹ آلــــــو نــــــک . . .
صلی الله علیک یا ابا عبدالله . . . 

صلی علی الله علیک یا مظلوم...
التماس دعا
پاسخ:

السلام علی الحسین(ع)...



محتاجیم به دعا.

خدایا راضی‌ام به رضایت و تسلیمم به قضایت ، معبودی جز تو نیست

 

سلام

 

ممنون عالی عالی عالی بود

پاسخ:

...

سلام


خواهش میشود دوست خوبم،


خداروشکر...
۲۴ بهمن ۹۲ ، ۱۵:۵۱ وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
پناه بی پناهی ها...
پناه تنهایی ها...

سرم خاکِ کف پای حسینِ.....
دلم مجنون سقای حسینِ...

حسین جانم....
پاسخ:

پشت و پناه ِ قلبم..



حسین(ع) آرام جانم...
حسین(ع) روح و روانم...


۲۴ بهمن ۹۲ ، ۱۵:۴۱ وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
:(

.....

به جوابی که به باران دادی....


پاسخ:

:'(


۲۴ بهمن ۹۲ ، ۱۴:۴۰ بــ ر ان ــا
لحظه آخر مــ زهرا(س) ـــادر بود که حسین را در آغوش گرفت
پاسخ:

شمر (لعنت الله) کاری را که خیلی ها نتوانستند انجام بدهند ، با قساوت انجام داد.

از گودال قتل گاه که بیرون آمد ، لباس عربی اش را کنار زد.

سر مبارک حسیــــن(ع) توی دستش بود.

یک نفر گفت : « تو که حسیـــن(ع) را کشتی ، پس چرا بدنت می لرزد؟»

شمر(لعنت الله) گفت :


« وقتی روی سینه اش نشسته بودم ، صدای زنی را شنیدم

که می گفت : پسرم حسین! میوه دلم حسین! »


# نوشته ی مهدی قزلی.


:'(


یا زهـــــــرا(س)...

یا حسیـــــن(ع)...


ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">