خداوند محبت است... بنام محبت

خداوند محبت است... بنام محبت


از روضه های شما
یک چیز مرا خیلی
میسوزاند!
آن هم مهربانی شماست..
این همه روضه برای مهربان ترین!

شلمچه ، بقیع بود بخدا...

پنجشنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۲، ۰۸:۰۰ ب.ظ

 

شلمچه یا بقیــع...

 

غروب شلمچه قسمت ما بود...

دلم داشت می پکید...

داشت می پکید ... داشت از جا کنده می شد...

نمی تونستم وایسم ، یکم نشستم رو خاک ها... 

نتونستم غروب ِ شلمچه رو طاقت بیارم...

عجیب با دلم بازی می کرد... 

عجیب دلم ُ زیر و رو میکرد این غروب...

یه غریبی خاصی وجودمو گرفته بود

آخرم نتونستم طاقت بیارم ، رفتم داخل مسجد برای نماز

وقتی اومدم بیرون دیگه شب بود

چشم چشم رو نمی دید

ناامیدی هم اومده بود سراغم...

شلمچه دلم خیلی...

...

 

نشستم تو تاریکی روی خاک ها... 

زیر ِ آسمون خدا...

فقط یه جمله می گفتم : من نمی خوام برم...نمی خوام برگردم...

اینو به چه زبونی باید بگم!!؟

 

...

کلبه ی احزان مراسمی بود با پرچم برافراشته ی یالثارات الحسین...

خدا بود...

مــــادر هم بود...

:'(

شلمچه ، بقیع بود بخدا...

مـــادر هم بود...

مـــادر هم بود...

 

 

خیلی دورتر از کلبه ی احزان نشسته بودم

صدایی رو میشنیدم...

 

 گفتم مــــادر...

یه حرفی بزن...

ببین منو سرگردونم...

 

...

چند دقیقه ای گذشت...

و این حرف که باهاش آتیش گرفتم

:"(

خیلی نامردی اگه از مـــــــادرت زهـــرا (س)  ناامید بشی...

 

اگر به دلتـــ  گره ای افتاده

فقط یه دست ِ شکسته می تونه این  گره  رو باز کنه

و این دست ، فقط دست ِ مـــادرتــ  زهـــــراستـــ...

:'(

 

دیگه هیچ حرفی برا گفتن نداشتم...

تو سکوت محضی تو تاریکی شب ، توی بقیع ، با آرامش خاصی ، توی این جمله غرق شدم...

با مـــادرم زهـــــرا(س)

آهــ...

کاش می دونستید اون شب شلمچه چه خبر بود!

  

شلمچه ، تنها بوی چــادر خاکی مـــادر نمیاد

شلمچه ، مـــادرت زهـــــرا) رو می تونی حس کنی با تمام وجود..

السلام علیک یا فاطمــــه الزهــــرا(س)...

**

خدایا شکــر...

**

حال نوشتــ :

با شهر ، با خیابونا ، با خونه ، با خونواده ، اینجا با همه چی غریبگی میکنم

انگار متعلق به هیچی نیستم...

نمیدونم چرا ، اما موندم تو راهیان امسال...

راهیانی که سراسر رنگ و بوی فاطـــــمه (س) داشتــ

برنگشتم...

غریبم اینجا...

 

نظرات (۷)

سلام
زیارت قبول
به قولی زیارت قبول کربلایی
زیارت قبول مدینه ای
میدونم چی میگی
منم تازه برگشتم
حس غربت داره خفم میکنه
اینجا آدم غریبه ، باید خودشو بزنه به اون راه وگرنه خودشه و بغض و بارون چشماش

یاعلی..
پاسخ:

سلام ، خوش آمدید به یک سبد سیبــ

خدا قبول کنه. 


زیارت شما هم قبول.

آره غربت آدمو خفه میکنه.


دقیقا"... 

:'( 


سپاس از حضورتون. 

التماس دعا. 


۲۵ اسفند ۹۲ ، ۰۰:۵۵ پلڪــــ شیشـہ اے
زیارت مقبول 
:)
پاسخ:

ممنونم ، خدا قبول کنه. 

ان شاءالله قسمت شما. 

:) 
۲۴ اسفند ۹۲ ، ۱۳:۰۲ آلــــــو نــــــک . . .
سلام

مجدادا زیارتت قبول آبجی

میدونی این متنی که نوشتی از دل برآمده که ب دل نشست . . . 

واقعا ب دل نشست . . . 

حالتون رو درک میکنم  ، هر چیزی که نوشتی سفر راهیان 90 رو برام تداعی کرد 

ایشال بتونم امسال هم برم

خیلی دلم تنگه ، دل است دیگر هوای شهدا را کرده ، هوای مادر را کرده

هعـــــــــــــــــــــــــــــی . . . 
پاسخ:
سلام 

تشکر 


آره دلم یه حالی بود شلمچه... 

خداروشکر که به دل نشست



ان شاء الله که قسمت بشه برید 

ما رو هم دعا کنید. 


هنوز نیمده دلم تنگ شده ، 

:'( 


خووووشا به سعادتتون...
پاسخ:


السلام علیک یا فاطمــه الزهـــــرا(س)


سپاس از حضورتون.
این روزها..
صدای در که می آید....
آ ت ش ..... م ی گ ی ر م...

....
ایام تسلیت....
پاسخ:

مــــــادر....

:'(


به همچنین و التماس دعا.
ان شاءالله نصیب همه آرزو مندان بشه الهی...
پاسخ:

ان شاءالله
۲۲ اسفند ۹۲ ، ۲۰:۲۷ وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
اول مجدد زیارتت قبول

دوم چقدر با احساس نوشتی با  تموم وجود....یه حسی داشتم...
بعضی وقتها حرفها و شنیده های اطراف بدجور باحال و هوات یکیه...
انوقته که میفهمی هنوز هواتو داره و داره به حرفات گوش میده.....

سوم مــــادر...چقدر خوبه که انقدر باهاش ارتباط دارید ...من یکی میترسم از اینکه بخوام بگم مادر...
همیشه میگم حضرت زهرا...نمیدونم خجالت میکشم  از خودم و کارهام...شرمنده اشم...
امروز سرمزار شهدا همش احساس شرمندگی داشتم میگفتم فقط حلالم کنید از مادراتون بخواید منو ببخشن...

چهارم  دعام کن
پنجم ان شالله قسمت میشه توعید باهم میریم

:)
پاسخ:

خدا قبول کنه خواهری


:'(

آره همه جا هوامو داشت...

گفت هوا دلتو دارم...


منم یروز می ترسیدم بگم مادر...

اوهوم

بهت میگم که چطور بهشون بگی مادر...


محتاج دعام...

خدا از دهنت بشنوه

شاید راهی باشه...


نمیتونم بمونم!
:'(

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">