خداوند محبت است... بنام محبت

خداوند محبت است... بنام محبت

امسال بیشتر از پارسال
عاشقت هستم..
فالله خیر حافظا" و
هو ارحم الراحمین..
:)

خضر ِ دهم ، مأمور حاجت های سخت...

شنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۳، ۰۷:۱۹ ب.ظ

 

نـــور را نمی شود با دهان خاموش کرد.

گاهی وقت ها از راهی که باید برویم غافل می شویم.

دشمن ، هر بار که تنگه اُحُد ِ دیانتمان را شناخت فکر شومی را به ظهور رساند.

آن وقت است که ضعف های پوشیده مان آشکار می شود و همّتمان برای جبرانش استوار می گردد.

این جاست که باید گفت : عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.

 

السلام علیک یا فاطـــمه الزهـــرا(س)...

 

 

زن جارو را گرفت و شروع کرد به تمیز کردن دم در ِ حیاط ، دلش خیابان را می پایید و دستش تند تند جارو را روی زمین می کشید.

چهل صبح قبل از طلوع ، تقلّای هر روزش بود.شنیده بود که در صبح چهلمین روز حاجتش را خواهد گرفت اگر به طور پیوسته هر صبح

قبل از طلوع ، خانه و حیاط تا دم در را آب و جارو کند.

آفتاب داشت تیغه می زد که عبور مرد جوانی از سر کوچه نظر زن را جلب کرد. ذوق زده دوید سمت او ، با دستپاچگی جلویش را گرفت و گفت :

- تو خضری ، نه ؟

جوان با تعجب به زن نگاه کرد و بعد از لحظاتی سکوت ، گفت :

- خضر توی افسانه هاست.

زهرخند جوان در فضای صبح پیچید : 

- اشتباه گرفتی مادر!

راهش را گرفت و رفت.

زن عرق سردی کرد و به ناله افتاد :

- ولی من بچه مو میخوام ، سی سال چشم انتظارم.

و بی رمق راه افتاد دم در و به امید دیدن خضر به کارش ادامه داد : نه ، دیگه خضری نیست.

گفتن اولین نفری که صبح چهلمین روز از کوچه می گذرد خضر است ولی این جوان که خضر نبود ، تازه خضر باید پیر باشد.

و همینطور با خودش واگویه می کرد و جارو میزد و هر عابری که از خیابان می گذشت ، می دوید طرفش و بچه اش را طلب می کرد.

جلوی نه نفر را گرفته بود و هر بار به در بسته خورد. با همه ناامیدی و بی رمقی که هر بار بیشتر از پیش وجودش را در بر می گرفت با

خودش عهد کرده بود تا تیغه آفتاب از پشت کوه بیرون نزد ، جلوی هر عابری که از سر گوچه می گذرد ، سبز شود ؛ شاید خضر نفر بعدی باشد.

...

شاید صبح چهلم فردا باشد امروز نباشد ، حتما" اشتیاقش برای گرفتن حاجت و دیدن بچه اش او را در شمارش روزهای هفته به اشتباه انداخته.

و هی فکر و خیال...

و برای چندمین بار داشت روزهای رفته را پیش خودش حساب می کرد که با صدای مردی به خودش آمد :

- سلام منتظر !

زن دست از جارو زدن کشید و کمر راست کرد و سرش را به طرف صدا چرخاند :

-  پیغامی دارم تحمل شنیدنش را داری ؟

. تو خضری ؟

- ما همه خضریم.

. تو که یک نفری ؟!!

-  من علی النقی (ع) هستم ، مأمور جواب دادن به حاجت های سخت.

خب نگفتی تحملش را داری ؟

. کسی که سی سال منتظر گم شده اش هست حتما " تحمل هر...

- مرد میان صحبت های زن پرید و جلوی بغضش را گرفت :

امروز بچه ات می آید اما...

زن بغضش را خورد ، جارو از دستش افتاد. به دیوار پشتی تکیه داد و گفت :

امّایش را می دانم خضر دهم ، هر چه هست بالای سرم...

مرد متأثر شد و سرش را انداخت پایین ، چیزی نگفت . لحظاتی گذشت ، سر راست کرد و به صورت تکیده و چین خورده ی زن نگاه کرد.

اشک لابلای چین های صورتی که سعی داشت با شنیدن خبر آمدن پسرش شاد باشد،مثل جوی آب کوچکی ،پیچ و تاب می خورد و سرازیر می شد.

خواست خداحافظی کند که زن پیش دستی کرد و گفت :

. مگر نباید بعد از چهل روز خضر را ببینم ؟

-  مادر من! تو سی سال چشم به راه بازگشت فرزندت هستی ، آنقدر برای بازگشت پسرت بی قرار بودی که حساب روز و ماه از دستت در رفت

اگر چه با امروز سی صبح است که به انتظار برآوردن حاجتت خان و مانت را آب و جارو می کنی ولی زودتر از موعد به خاطر قولی که به پسرت از

من گرفت آمدم تا به بی قراریت جواب بدهم.

 

زن سری در اطراف چرخاند ، روز خودش را از پشت کوه های البرز بیرون می کشید.

سکوت لابلای کلمات ِ شمرده شمرده مرد جوان پرسه می زد و تمام توجه زن را به خودش جلب می کرد.

امام علی النقی (ع) بعد از مکث کوتاهی به حرف هایش ادامه داد :

 

- وقتی ترکش به سر پسرت اصابت کرد ، در حال ِ زمزمه زیارت جامعه کبیره بود ،

برا همین در آخرین لحظات ، قبل از شهادتش مرا صدا زد و به سختی گفت: یا معدن الرساله...!

تو را قسم می دهم به مـــادر پهلو شکسته ات :'( ، هر وقت مادرم خیلی اصرار کرد که مرا ببیند ، او را بی جواب نگذار ؛

و من امروز آمدم تا به بی قراریت جواب بدهم . پسرت را امروز تا عصر در آغوش می کشی و ...

  

سر و صدای اتومبیل و پاشیدن آب ، زن را به خودش آورد. جارو را از روی زمین برداشت. نگاهی به اطراف کرد.

کوچه خلوت بود و هنوز تاریکی زمین گیر ،

زن ذوق زده از آمدن پسرش شتاب کرد تا هر چه زودتر کوچه را آب و جارو کند...

 

 * منتخب از کتاب خضر دهم ، نوشته ی ابراهیم باقری حمید آبادی

 

 * امروز صبح ، روزی ام این کتاب بود ، صبح زود که میخواستم برم دانشگاه ، چند دقیقه ای رو منتظر یکی از دوستانم بودم ، 

   با خودم گفتم این چند دقیقه رو برم کتابفروشی حرم ، کتاب خضر دهم رو موقع بیرون اومدن دیدم ، از جلدش خیلی خوشم اومد ، 

   به همین خاطر رفتم طرفش ببینم چیه ، یکم خوندم خیلی خوشم اومد... 

   جواب یه سری از حرف هام توش بود و جالب تر از همه اینکه این کتاب مربوط میشد به خاطراتی از امام هادی (ع)( فکرشم نمیکردم! ) 

   گاهی آدم یه حرفی میزنه به خدا ، اما منتظر جوابش نیست!!!!!! انگار نه انگار که با خدا داری حرف میزنی...

   منم منتظر جواب نبودم ، دلیلشم شاید این ِ که... ایمان ِ نصفه نیمه دارم!

 

   خلاصه این کتاب خیلی قشنگ بود ، مسیر رفت و برگشت دانشگاه خوندمش و واقعا" جالب بود. 

   

   پیشنهاد میکنم این کتاب رو بخونید حتما " ، برای اولین بار بود کتابی در مورد امام هادی(ع) می خوندم اون هم به قلم روان و امروزی. 

  :) 

 

نظرات (۱۷)

سلام و عرض ادب

معذرت بابت اینکه چند وقتی نبودم؛ البته بودم و پستهای خوبتان را هم کم و بیش می خواندم اما آن زمان نشد که نظر بگذارم

امروز فرصتی شد تا دوباره مطالب خوبتان را مروری کنم

و اما این پست....

اتفاقاً همان روزی که این پست را خواندم حس کردم که چقدر به این نوشته ها احتیاج داشتم
 
و در واقع پست شما تلنگری بود از جانب  امام هادی(ع)، تا بفهمم که ایشان هر لحظه نگاهم می کنند و هوایم را دارند...

و کلی هم چشمانم بارانی شد به خاطر یاد و نام امام هادی(ع) به واسطه این پست

ممنون از شما
پاسخ:

سلام 

خواهش میکنم 

همیشه لطف داشتید به یک سبد سیبــ



خوندن این کتاب ، گوشه چشمی بود از امام هادی(ع) 

خداروشکر 


صاحب ِ نامتان هم هستند ،

 پس حتما " حسابی هوادارتان هستن :)

ان شاءالله که زندگیتون به برکت نام ِ امام هادی(ع) ، سرشار از خیر و برکت باشه. 



خواهش میکنم ، ما فقط وسیله ایم 

التماس دعا 



.........غبار غم.............

...............

.......
پاسخ:

میرسم خدمتتون 

تشکر 

دوست داشتم
ایمان نصفه و نیمه ی شما به سبک جدید واقعن جالب بود
این چ جور عدم ایمانی هستش که اینهمه لطف بهش میشه ؟
موفقکن مزید
پاسخ:

جالب بود ؟! 

عجب :) 


لایق نیستم و گاهی هم از این همه لطف شرمنده میشم ، ولی خب بازم خدا رو شکر... 

خداروشکر که ، خدا از سر ِ رحمتش باهامون رفتار میکنه. 


شکرا" جزیلا

به همچنین 



عالی
پاسخ:

خداروشکر آبجی 


۲۵ خرداد ۹۳ ، ۱۹:۳۹ آلــــــو نــــــک . . .
خیلی جالب بود ، به نظر کتاب خوبی میاد

ممنون

یا فاطمه (س)
پاسخ:

ده داستان درباره ی امام هادی(ع) است. 


خواهش میکنم 

یازهـــرا(س) 

- ولی من بچه مو میخوام ، سی سال چم انتظارم.

اصلاح کنین...


چه روزی خوبی نصیبتون شده پس

پاسخ:

اصلاح شد 

تشکر


بله خیلی خوب بود ، خداروشکر 

سلام 
نتونستم جلوی اشکم را بگیرم موقع خوندن متن . . .
چقدر مظلوم است و غریب امام هادی علیه السلام . . .

فوق العاده بود بانو

امروز هم روزی من این متن بود . نیازمندش بودم شدید !
زیارت و شفاعتش، نصیبتون انشالله


یـ علی ـا
پاسخ:

سلام آبجی دلانه 


مظلوم و غریب و مهربان...


و بکُم یُنفّسُ الهَمّ و یَکشف ُ الضّزَّ... 



خداروشکر :) 

خیلی ممنونم ، به همچنین 



علی یارت 

۲۵ خرداد ۹۳ ، ۱۱:۰۴ گلبرگ دانلود
سلام بر شما ، به مناسب نیمه شعبان قالب زیبای مهدی رو طراحی کردیم .منتظر حظور گرمتون هستیم.
پاسخ:

سلام 

موفق باشید. 

تشکر 



سلام من نمیدونم تو کی هستی اما اااااااااااااا
با خوندنش اشکم در اومد.........
مطالبتو تو یه سایتی برا بچه جهادیا میذارم

پاسخ:

سلام 

من کی هستم؟ :) 


دست نویسنده اش درد نکنه. 

امیدوارم که استفاده ببرند. :) 


" صراط " می گوید :
برای رسیدن به عبودیت نخست باید سر در لاک خود فرو برد و خلوت گزید و طرحی برای ساختن ساختمان آینده رقم زد. اما ماندن در خلوت تا پایان, پاسخگوی روح پرسشگر آدمی نخواهد بود.

*هیئت مجازی کتاب...

http://heyateketab.blog.ir/post/90
پاسخ:

جالب بود ممنونم 


 

درنگ

عجب دنیای عجیبیست!

رفتن و ماندن من به یک نقطه بند بود

زمانی که گفتی”برو

چقدر عاشقانه می شد ، اگر نقطه اش بالا بود . .

پاسخ:

در آخر هم نگاه می کنیم و می بینیم یک عمریست در اندر خم ِ همین ِ اما و اگر ها مانده ایم!


بله دنیای عجیبیست ،


دنیای واقعی همونی ِ که در درون ماست. 

آواره شدیم....

آواره....
پاسخ:

عجب!


۲۴ خرداد ۹۳ ، ۲۰:۳۴ مهدی، قلب تپنده شیعه
خیلی قشنگ بود.....
 خیلی....
 این کتابو میخرم.... مرسی بابت معرفیش...
 انشاالله ماهم منتظرای واقعی امام زمان باشیم و فقط شعار ندیم.. آمین
موفق باشید و درپناه خدا 
پاسخ:

و تّـــامّین َ فی محبَّـــة الله... 



واقعا" خوبه ، تا جایی که بتونم مینویسم از این کتاب و خاطراتش 


ان شاءالله خواهری

ممنونم به همچنین


۲۴ خرداد ۹۳ ، ۲۰:۰۹ وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
مأمور جواب دادن به حاجت های سخت.

...............


پاسخ:

آره خب... 

حاجت های سخت... 

همون محال های خودمون 


هر چند هیچ چیز محال نیست... 

السلام علیک یا علی النقی علیه السلام

آقاجان مدد


ممنون خیر ببینید
پاسخ:

السلام علی ائمّة الهُدی و مصابیح ُ الدُّجی... 



خواهش میکنم 

ممنونم ، به همچنین 


۲۴ خرداد ۹۳ ، ۱۹:۳۷ وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
یا معدن الرسالۀ....

خیلی خوب بود....
خوش بحالت چه روزیی داشتی
:)
پاسخ:

السلام علی محال ّ ِ معرفة ِ الله... 



آره خیلی خوب بود ، اینقدر این کتاب به دلم نشست که یه ساعت قبل امتحان هم درس رو ول کردم ، این کتابو خوندم :) 


لطف خود ِ اهل بیت بوده

خب اینجا نوشتم که روزی دوستان ِ یک سبد سیبــ هم بشه دیگه. 

:)

۲۴ خرداد ۹۳ ، ۱۹:۲۶ وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
:)
پاسخ:

:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">