خداوند محبت است... بنام محبت

تـقدیــــر

سه شنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۳، ۱۲:۵۶ ب.ظ

 

 رفتــار آدم ها تقدیــرشان را عوض می کند...

 

  

- کشتی هایت غرق شده که این همه تو فکری ؟

. نه خودم غرق شدم ، دارم خفه میشم ، هر چی دست وپا می زنم کسی نیست دستمو بگیره.

- تو دستت را بلند نکردی ، کسی را صدا نزدی ، فقط دست و پا می زنی.

مرد ماند چه جوابی بدهد. به زمین خیره شد و در خودش فرو رفت :

راست می گوید. در این چهار پنج ماه پیش هیچ کس نرفتم و عرض حال نکردم. همیشه با خودمم... .

. نمی دانم پیش چه کسی بروم.

- برو پیش عبد العظیم حسنی. در ِ خانه اش را بزن و مشکلت را با او در میان بگذار ، هیچ حاجت مندی را دست خالی بر نمی گرداند.

. عبدالعظیم حسنی ؟!...

مرد دستی به چشم هایش کشید. دستی هم به صورتش زد. خواب نبود. هوا تاریک و روشن بود . تاریکی غالب تر ؛

ولی غریبه را رو برویش می دید : میان سال بود. ریش یک دست و کم پشتی داشت. گشاده رو ،با قدی متوسط ؛

همراه حرف هایش به قصد دلداری گاهی هم به بازوی او می زد. دست های مرد غریبه را لمس می کرد.

 

**

 

- چی شده عبدالعظیم! رفتی تو فکر؟

. روی درخواست ندارم ، علی جان!

- تو که مرد آبرومندی هستی ، خواسته ات را بگو.

عبدالعظیم این پا و اون پا کرد. نگاهی به چهره علی انداخت. لب خندان و صورت سیاه و سبزه و با مزه علی که انگار نور زیر پوستش

تاب می خورد ، به او قوت قلب داد. گویی بند از زبانش باز شده بود ، یکهو سر حرف را باز کرد :

. مرد جوانی ، عصر ِ سه روز پیش در ِ خانه مرا زد ؛ حاجتی داشت که با همه حاجت هایی که تا به امروز از من خواسته شده بود ، متفاوت بود.

من هم در گمان خودم برآوردن این حاجت را تقدیر الهی ندیدم ، خودت هم که می دانی من همه حاجت ها را خدمت شما عرض می کنم ،

جواب می گیرم ، بعد با دست پر بر می گردم ؛ ولی این مورد فرق می کند. با امروز سه روز است که می خواهم حاجت این جوان را خدمت

شما بگویم و جواب بگیرم ، نمی توانم. چون حل مشکل او نقض تقدیر الهی است.

- حاجت چیست ، عبدالعظیم ؟!

. جوان ، بچه شش ماهه ای دارد که از چهار ماه قبل دچار مشکل کبدی شده و رنگ و رویش زرد و زار است.

پیش هر پزشکی رفت به او جواب رد دادند.در نهایت فرستادنش برای پیوند کبد. دیروز آمد در ِ خانه من و گفت که مردی نا شناس مرا فرستاده

با این امید که از پیش عبدالعظیم دست خالی بر نمی گردی. به او گفتم : چرا نزد  یکی از امامان نمی روی؟

گفت : خطاهایم بیشتر از آن است که روی حرف زدن با امام معصومی را داشته باشم. اصرار کرد که بچه مرا شفا بده ، سالم سالم.

بی آنکه پیوند شود ، یا حتی دوایی بخورد. گفت: از در خانه ات بلند نمی شوم و بیرون نمی روم تا این که بچه ام را به من برگردانی...

کبد بچه اش به خاطر زردی زیاد و عدم فعالیت ، در شرایط خیلی بدی است.

تقدیر بچه اش هم شفا و سلامت و زنده ماندن نیست. نمیدانم چه جوابی بدهم.

- نگف مرد ناشناس که بود؟

. فقط گفت قد متوسطی داشت ، با صورتی گشاده و سیاه و سبزه و روی خندان که نور از زیر پوست صورتش انگار بیرون می زد.

عبدالعظیم همچنان که در حالت درهم خودش با علی حرف میزد بر حسب عادت نگاهی هم به صورت علی که رو برویش بود می انداخت ،

پایان کلماتش ، شباهت بی چون و چرایی در حرف های آن مرد جوان با چهره ی علی دید. بعد رفت توی فکر که چقدر آن مرد ناشناسی که

جوان گفته بود به علی شبیه است.

علی پس از لختی سکوت ، نهیبی به عبدالعظیم زد :

 

- مرد خدا! مگر در اراده خدا شکی داری ؟

. نعوذ بالله.

- پس معتقدی که تقدیر می تواند تغییر کند ؟

. تقدیر ؟!... چطور تغییر می کند ؟!!

مگر مقدرات امر حتمی و مُسجّل نیستند ؟!

علی از جایش برخواست ، آمد کنار عبدالعظیم ، دستش را گرفت و او را هم از جایش بلند کرد :

- برو و به آن مرد جوان بگو که رفتار آدم ها تقدیــرشان را عوض می کند.

 

. چه بکند؟

- زکات مالش را بدهد ، بعد برود نزد مادرش ، دست او را ببوسد و به پدرش خدمت کند و در پیری ِ این زن و مرد مراقبشان باشد.

همین ، تقدیر به سلامت فرزندش رقم می خورد.

 

**

 

مرد جوان در مسجد سفره ولیمه بزرگی به راه انداخته بود. همه اهالی محل با تمام تیم پزشکی که در معالجه بچه اش دخیل بودند را دعوت کرده بود.

پدر و مادر او هم اول مجلس با لباسی آراسته و تمیز با بچه خردسال که به نوبت بغل می کردند ، نشسته بودند.

همین که روحانی وارد شد ، جلو رفت و پس از سلام و علیک ، سرش را پیشتر برد و در گوشش گفت :

از کرامات و فضایل امام علی النقی (ع)حرف بزن.

روضه ای هم برای عبدالعظیم حسنی شاگرد و صحابه نزدیک امام علی النقی (ع) بخوان.

 

* منتخب از کتاب خضر دهم ، نوشته ی ابراهیم باقری حمید آبادی

 

 

 

نظرات (۱۶)

آن کس که گره از کار عبدالعظیم حسنی(ع) هم باز می کند امام علی النقی(ع) است

عبدالعظیم که جای خود را دارد گره کار عالم و آدم به دستان او باز می شود

جانم به فدای حضرت هادی(ع)

فکر می کنم از این به بعد هر وقت به زیارت شاه عبدالعظیم(ع) بروم یاد این داستان و مخصوصاً جمله حضرت عبدالعظیم به امام هادی(ع) بیافتم:

 "خودت هم که می دانی من همه حاجت ها را خدمت شما عرض می کنم"
پاسخ:

جانم به فدای امام هادی(ع) 


خیلی هم خوب ، 

ایشالا که حاجت روا بشید.

همون روز اومدم با گوشی خوندمت منتها چون با گوشی بودم نظر نذاشتم:دی

رفتارها جدی تقدیرو عوض می کنن؟؟؟

هرچند خیلی وقت پیش اینو فهمیدم ولی الان هرچی فکر می کنم میبینم بیشتر این خودمو پیدا نمی کنم چرا!:(
پاسخ:

سلاااااااام فریناز جون 

ممنون که اومدی.



آره واقعا" رفتارها تقدیر رو عوض میکنن

شناخت خود ، بسی سخت است و دشوار :) 

ان شاءالله خود ِ خدا کمک کنه. 



سلام

خداقوت ...
پاسخ:

سلام 

سپاس 

به همچنین 

سلام
ممنون ...
پاسخ:

سلام 

خواهش میکنم 

(+)
پاسخ:

:((


اللهم عجل لولیک الفرج 

حس خوندنش نبود
پاسخ:

قبول دارم کمی طولانی است. 


به دلم نشست لیلا...

ممنون
پاسخ:

سلااااااااام فاطمه جون 

خوش اومدی :) 


خداروشکر... 

ممنون که اومدی. 


عالیه
خیلی مشتاقم کردین این کتابو بخونم
اینم مرتبط با قضا و قدر:(+)

تعیین‌کننده‌ترین
عامل در مقدارت
بشر


پاسخ:

سلام آبجی

کتاب ِ خوبیه ، و البته جالب... 

ممنون بابت لینک :) 


۲۸ خرداد ۹۳ ، ۲۱:۰۶ امیرحیسن رعیت پیشه

باسلام

من مدیر سایت دیزاین فا هستم اگر تمایل به ساخت بنرو.. دارید می توانید از طریق سایت زیر به ما سفارش دهید سفارشات شما طی 24 ساعت ساخته می شود

www.designfa021.blog.ir

 

قیمت ها برای  کاربران بیان نصف است

پاسخ:

سلام 

۲۸ خرداد ۹۳ ، ۱۴:۱۳ باید مراقب بود...

سلام

خیلی قشنگ بود...

خیــــــــلی..

باید حواسمون باشه

پاسخ:

سلام خواهری 

خداروشکر :) 



آره... باید حواسمون به رفتارهامون باشه. 

ان شاءالله بهترین ها برات رقم بخوره. 


۲۸ خرداد ۹۳ ، ۱۱:۳۷ آلــــــو نــــــک . . .
سلام

مطلب زیبایی بود . . . 

ممنون

کتاب هم بسیار عالیه + + + 

موفق باشید
پاسخ:

سلام 

خداروشکر 

خواهش میکنم 

موافقم+++

به همچنین :) 


باران آبرویم را خرید

شبیه مردی که گریه نمیکند

به خانه برگشتم
http://brokenangel.blog.ir/
پاسخ:

امیدوارم باران ِ رحمت ِ الهی رو بدون چتر تجربه کنید. 


خیلی خوب بود..

خداجان سایه رحمت شان را از سر ما دریغ مفرماید..
پاسخ:

خداروشکر خواهرجان 

الهـــــــــی آمیــــــــن 

:)
۲۷ خرداد ۹۳ ، ۱۵:۱۴ ی آنتی زایون
سلام بانو
بسیار زیبا بود ..خدا مقدراتمون رو خوب رقم بزنه.
پاسخ:

سلام خواهری 

ان شاءالله :)

بسیار عالی ممنون خداکند بگیریم مطلب را
پاسخ:

خواهش میکنم 

ان شاءالله 

۲۷ خرداد ۹۳ ، ۱۳:۳۴ مرتضی آزاد
سلام. موفق باشید.
پاسخ:

سلام ، خوش آمدید به یک سبد سیبــ 

ممنونم ، به همچنین 

ارسال نظر

متاسفانه به علت عملیات بروزرسانی، موقتا امکان ارسال نظر و نظرسنجی مطالب غیر فعال می باشد.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">