خداوند محبت است... بنام محبت

خداوند محبت است... بنام محبت



برای داشتنت حاضرم هر کاری بکنم..
مثلا "
یکی از بهترین بنده های خدا بشم..!
البته دو قدم ما..
بیست قدم " خدا " با مهربانی تمام.

توکل بر خدای عشق..



باید بگردم پیدایت کنم...

دوشنبه, ۲ تیر ۱۳۹۳، ۰۵:۲۷ ب.ظ

 

السلام علیک یا فاطــمه الزهــرا(س)...

 

یادم ست آن روزها از همه چی وحشت داشتم و شاید بیشتر از هر چیزی، از خودم...

( به قول استادم : آدم گاهی به خدا می گوید به تو پناه میبرم از دست ِ خودم! )

آن روز ها از همه چی وحشت داشتم و شاید بیشتر از هر چیزی ، از خودم...

از اینکه نکند اشتباه کنم ... نکند باز جهالتم کار دستم دهد!

  

آن روزها... حتی نگاه کردن به همکلاسی ها ، هم وحشت زده ام میکرد ، حتی حرف زدن با آنها...

دوست داشتم هیچکس باهام کاری نداشته باشد ، اصلا" مرا نبینند ، و بگذراند در دنیای خسته ی خودم بمانم، که بمانم...

 

*

آن روز تو آمدی...

آمدن ِ تو... در آن روزها... برایم مانند هدیه ای بود از طرف خدا...

هدیه ای که با هیچ چیز عوضش نمی کردم.

 

هنوز یادم است آن ساعت اصلا" کلاس نداشتم که بخوام بیام دانشگاه اما آمدم چون حس ِ دوست داشتن ِ تو ، مرا کشاند...

و از این بابت خوشحالم

 

*

ایستاده بودم گوشه ای از حیاط  ، منتظر تو...

کسی که نمی دانم که بود ، آمد و یک شاخه گل به دستم داد ، خیلی خوشحال شدم ،

حالا می توانستم با یک شاخه گل به استقبال ِتو بیام... نه دست ِ خالی...

آن روزها از زندگی سیر بودم... اما از دیدن ِ تو ، از بودن ِ با تو ، نه...

خداروشکر...

 

*

وقتی آمدی ، ناخودآگاه فقط اشک می ریختم... همه دور ِ تو را گرفته بودن و من از دور ، آمدنت را اشک می ریختم...

اشک شوق برای ِ آمدن کسی که باهام آشناست ،در این مجموعه که همه ناآشنا هستن...

کسی که همدردیش آرامم میکند...

 

آمدی و در جایگاه قرار گرفتی...

 

شروع کردی به حرف زدن با هر دل مثل خودش...

نمی دانم با منی که حتی دلی برایم نمانده بود چطور حرف زدی... اما حرف زدی و آرامم کردی...!

در تمام مدت که آنجا بودی فقط اشک می ریختم و نگاهت می کردم...

خوشحال بودم که تو به فکرم بودی...که تو حواست بهم بود...

 

*

باز وقت ِ رفتن رسیده بود ... هنوز نیامده باید می رفتی ، 

دوست نداشتم بری ،

دوست داشتم بمانی برای همیشه ،

بمانی و کنارم باشی...  

همدم تنهایی هایم باشی ، همدم اشک هایم باشی و

مراقب ِ دلی که دیگر دل نیست و مراقب چشمانی که از اشک ریختن خسته اس و فقط و فقط یک چیز را می خواهد پاک ماندن...

موقع رفتن باز همه دورِ تو را گرفتن ... یک لحظه مسیر ِ باریکی ، خالی شد برای اینکه به تو نزدیک تر شوم...

و آن گلی که در دست داشتم را به دست های تو... نمی دانم شاید...

شاید ... دست...   ن د ا ش ت ی ...

شاید... استخوان ِ دست هایت نبود...

شاید... آرزوی تو بمانند ِ آقا ابالفضل العباس(ع)  شهید شدن ، بوده...

شاید...

.

.

...و خواستم آن گل را با تمام وجود به وجودت تقدیم کنم...

 

اما ... نمیدانم چرا نیامدم جلو ، شاید خجالت می کشیدم... شاید نه ... حتما خجالت می کشیدم...

 

*

گفتم نرو... خواهش میکنم نرو...

ازت خواهش میکنم نرو... همینجا بمان...

بری باز حال و روز من همینه...

شاید هم بدتر...

چرا میری...

 

چرا نمیشه  بمونی؟

...

 

دیدم تو را دارند می برند ، انگار دست ِ خودت نیست... نمیدانم تصمیم گیرنده که بود... که هست... 

گفتم باشه...

اگر جسمت می رود ، خودت نرو... بمون کنارم با قلبت...

 

باور کن دیگر حتی حوصله ی اشتباه کردن هم ندارم... حتا حوصله ی یک نگاه ِ گناه...

باورت میشه ؟  باورت میشه ؟ 

 

بمون و نزار دیگر اشتباه کنم...

...

*

قبل از رفتن میشه ، میشه چند تا چیز بخوام...

چند تا چیز برای خودم و او.. او که برایم خیلی عزیز است... خیلی عزیز..

 

درس خوندن ، ذهن و دل  و روح ِ آروم میخواد... مگه نه ؟

خودت که بهتر میدانی هیچکدوم رو نداریم اما با این حال کمک کن درس بخونیم... درس بخونیم بدون ِ افتادن  :دی

و خواسته دوم  که خیلی مهم تره...

میشه کمک کنی

چشم ها و دل هامون پاک بمونه...

اینجا دانشگاست ، همه جوانیم ، با هزار مدل تفکر و ذهنیت و سر و شکل...

کمک کن چشم و دلم هامون پاک بمونه... و ذهنمون سالم...

چشم و دل من در این دانشگاه...

چشم و دل او.. در آن دانشگاه...

مراقب نگاهمون و مراقب دلمون باش که به خطا باز نشه... و مراقب ذهن هامون که ، هر چیزی رو قبول نکنه.

تنها همین...

*

 

خیلی وقت است از آن روز می گذرد...

اما تا به حال همیشه کنارم بودی ... و میدانم که کنارش بوده ای ، کنار ِ او که برایم خیلی عزیز است... خیلی عزیز..

 

 

انگار در جواب سوالم  گفته بودی که :  چرا نشود بمانم؟؟

می مانم... و بعد هم لبخند زده بودی...

:)

تو مانده بودی...

و من به خاطر بودن ِ تو بود که بودم... که هستم...

که

هر وقت نگاه ِ گناهی به سراغم آمد  ، یاد ِ حرفم به تو افتادم و سرم را انداختم پایین...

 

تازه هر وقت درسی رو هم افتادم ، خیلی راحت تو  پاسش کردی :دی

خودت میدانی که همه اش به خاطرِ بودن ِ تو بود... به خاطر کمک های تو...

من همه ی این ها را به تو مدیونم ... مدیون ِ  تو ، شهید گمنام...

 

نمی دانم حتی آن روز کجا رفتی ، یا نه بهتر بگویم کجا بردنت ، اما همیشه بودی...

باز هم همراهمان بمان کنارمان بمان...

میدانی هر کجا که می خواهم بروم ، تا از تو قول نگیرم که مراقب چشم و دلم هستی ، نمی روم...

 

 

و بمان کنار ِ این خواهر خیلی بدت...

بدم

اما

دوستت دارم... :)

 

باید بگردم پیدایت کنم... و بیایم حضوری از تو تشکر کنم...

متشکرم ، شهید گمنام... 

 *

شهید گمنام... تو همان دعای ِ قنوت ِ زهـــرایی(س)

همان دعا که مستجاب شد...

برای مستجاب شدن ما هم دعا کن...

برای گمنام بودن ما در همه کارهایی که برای رضای خداست... 

 

به امید روزی که چشم هایمان هم ، در مسیر بندگی باشند...

یا زهرا(س)...

  

 

نظرات (۸)

۱۲ تیر ۹۳ ، ۱۵:۳۲ خاکی نشین
تصویر عالی
پاسخ:

دست ِ عکاسش درد نکنه.

سپاس از حضورتون


بَه بَه چه دلنوشته زیبایی....

چه حس زیبایی است وقتی بدانی برادر بزرگتری داری که نام و نشانش را نمی دانی ولی او تو را خوب می شناسد و از اینها مهمتر خدا هم او را می شناسد و خیلی هم دوستش دارد...

و این برادر، واقعاً برادری می کند...

من هم برادری دارم از همین جنس....... و بارها برادری اش را با تمام وجود حس کرده ام....
پاسخ:

نظر لطفتون ِ


همه ی شهدای گمنام برادرم هستند :) 


بله واقعا" برادری می کنند +



خدا براتون حفظش کند. 


سلام 
استفاده کردیم مطلب عالی بود...
با قضا بلا به روزیم...
یاعلی
پاسخ:

سلام 


الحمدلله 

میرسم خدمتتون 

علی یارتون 

۰۴ تیر ۹۳ ، ۲۰:۲۵ ی آنتی زایون
سلام بانو
پستت خیلی گنگ بود بابد از اخر به اول خوند .. ولی خوب بود خیلی خوب ..ممنوووووووووونم
پاسخ:

سلام خواهری 

شاید به خاطر ِ اینکه تمرکز نداشتم ، شرمنده :)


لطف داری ، ممنونم :) 


۰۳ تیر ۹۳ ، ۱۴:۰۶ منتظر ظهور
سلام

خدایا!!
 مرا از "من"  رها کن که هیچکس مرا به اندازه "من"  اذیت نکرد.... 
پاسخ:

سلام 


آمیـــن 

گاهی در برابر بعضی پست ها فقط باید سکوت کرد
سکوت



یـ علی ـا
پاسخ:

سکوت ، مــادر ِ فریــــاد ها... 


علی یارت آبجی 

امام روح اله رحمه الله علیه  می‌فرمایند:
 «اگر نبود در ادعیه الّا دعاى مناجات شعبانیه، کافى بود براى اینکه امامان ما، امامان بحقند؛ آنهایى که این دعا را انشا کردند و تعقیب کردند.
تمام این مسائلى که عرفا در طول کتابهاى طولانى خودشان یا خودشان میگویند در چند کلمه مناجات شعبانیه هست، بلکه عرفاى اسلام از همین ادعیه و از همین دعاهایى که در اسلام وارد شده است از این‌ها استفاده کرده اند
پاسخ:

چه خوب ، ان شاءالله که بخونیم و استفاده ببریم. 

تشکر و التماس دعا 

از دست خودم پناه میبرم بخدا! چ دلنوشته ای بود! خوشبحالت ک باهاش ارتباط داری خوشبحال اون شهیدی ک تو وقتی بهش قول دادی عمل کردی یا لااقل وقتی ب یادش بودی گناه نکردی ! خوب حواسشون بهت هستا! دعام کن
پاسخ:

اره به خدا پناه می برم از دست ِ خودم... 


لطف ِ خودشونه ، و اِلا که من از خودم چیزی ندارم... 

وقت ِ گناه هم اگه به یادشون افتادم ، باز لطف خود ِ شهدا بوده. 



حواسشون به همه هست :) 

مطمئن باش.


محتاجیم به دعا 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">