خداوند محبت است... بنام محبت

خداوند محبت است... بنام محبت

برای عاشقت بودن..
توکلم به خداست..
فالله خیر حافظا" و
هو ارحم الراحمین..

بدون شرح!

دوشنبه, ۹ تیر ۱۳۹۳، ۰۴:۴۳ ب.ظ

  

یادش بخیر...

قرار بود اون شب همه بیدار شیم سحری بخوریم و روزه بگیریم

از اونجایی که ما از خوابیدن در ساعت ِ خاموشی اصلا" خوشمون نمی اومد

ساعت 2 نیمه شب ،

پس از مشورت و بررسی جوانب کار و بعد از اینکه همه ی بچه ها به خواب آرامی فرو رفتند ،

کاکتوس ِ شیطنت مان گل کرد!

بلند شدیم و عقربه های ساعت ِ اتاق رو از ساعت 2 بردیم روی ساعت 4

:)

 

...............

بچه ها بیدار شیییییییییییییییییییییید یه ربــــع دیگه اذان میگن

خواب موندیییییییییییییییییییییییم!                        

 

( وای خدای من حتا الان که دارم می نویسم خنده ام میگیره )

قیافه ی بچه ها...

 

همه بیدار شدند و با صورت های نشسته ، اینور و اونور می دوییدن

یکی سفره می آورد ، یکی قاشق ، یکی ماهیتابه ی غذا و...

 

باورم نمیشد!

20 تا دست توی یه ماهیتابه ی متوسط جا شده بود!

 

-الهااام آروم تر بخور ، اینجوری بخوری دیگه چیزی برا بقیه نمی مونه!

- هاجر؟  این چه لقمه ای تو گرفتی ! خفه میشی دیوونه!

هاجر :  خب اگه اینجوری لقمه نگیرم ، الهام همه رو میخوره!

 

- سمانه لقمه  رو از تو دهن ِ عاطفه بیرون می کشید ُ عاطفه لقمه رو از تو دهن  فرشته و فرشته لقمه رو از تو دهن ِ سمانه!

مثل یک زنجیره!

 

- ناهید به جای اینکه اینقدر بخندی ، یکم غذا بخور!

- آزاده بزن پشت ِ هاجر ،فکر کنم خفه شد!!

آزاده : ولش کن ، الان وقت نداریم!!!!

 

زهرا آجی یکم سریع تر بخور ، الان که وقت سوسول بازی نیست!

 

فاطمه 

ماهیتابه رو از الهام دور کن ، بده اینطرف

الهام : نخیر من که چیزی نخوردم هنوز!!!!

فاطمه: جون ِ خودت ، لقمه های تو از همه بزرگتره الهام

 

عطیـــــه نمیای سحری بخوری ؟ الان اذان میگناااا

عطیه : کوفت بخورم!  یکم آروم باشید بزارید بخوابم!!

  

- این وسط فقط می خندیدم

و استرس می دادم به بچه ها

   5 دقیقه تا اذان صبح به افق ِ مشهد...

 

واااااااای چایی نخوردیم بچه ها

حالا چیکار کنیم

هیچی نمیمیری که یه روز چایی نخوری!

الان فقط وقت داریم مسواک بزنیم!

 

( اینقدر همه به فکر خوردن بودن که هیچکس ساعت گوشیش رو نگاه نکرد! )

 

خلاصه غذایی که میشد با آرامش کامل خورد

با کلی جنگ و دعوا و تو سر کله هم زدن ، خورده شد ، هیشکیم نفهمید چی خورده! :)

 

- همه مسواک زدند و وضو گرفتند و اماده شدن برا نماز

ناهید به گوشیش نگاه کرد

بچه ها ساعت که دو و بیست دقه است!

نه بابا ساعت 4 و بیست دقه است نیگا

نخیر ساعت دوئه ، بیا ببین

نخیر ساعت گوشی ت عقبه

...

همه نگاه کردن به ساعت هاشونو و دیدن ساعت دوئه...

 

یواش یواش به صورت ِ عقبگرد ، به سمت ِ درب ِ اتاق در حال حرکت بودیم که :

یکــــهو

نگاه های خشمگین و تیز بچه ها ، بسان تیغ های کاکتوس ، ما را نشانه گرفت...

 

اینجا بود که فقط الفراااااااااااااااااااار

و دوییدن در سالن ها و بر هم زدن آرامش ِ شبانگاهی ِ خوابگاه.

 

با اینکه کلی دمپـایی و فحش و کتک ، نثارمان شد

اما

سحر ِ بیادموندنی و قشنگی بود

یادش بخیر...

:)

  

الان که اکثر دوستانم فعل ِ " مُزدوج ُ  یزدوج  ُ ازدواج "  رو صرف نموده اند...

امیدوارم که سحر های خیلی خوب و آرومی رو در کنار همسرانشون داشته باشن.

:)

----------------------------------------------------------

 این آهنگ هم شنیدنش خالی از لطف نیست. 

  قشنگه.

  

تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی

دریافت
حجم: 4.39 مگابایت
توضیحات: عنوان: ماه و ماهی خواننده: حجت اشرف زاده شاعر: علیرضا بدیع

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۹۳/۰۴/۰۹
مهربان اربابـــــ ...

خاطرات دانشگاه.

ماه رمضان

نظرات (۱۱)

۱۴ تیر ۹۳ ، ۱۸:۵۰ طلبگی های همسر یک طلبه ...
سلام
خخخخخ
خیلی با حال بود
ممنون که باعث شادی دلمان شدید در این لحظات دم افطاری که چهره ها در هم کشیده است .
شعرتون هم بسیار زیبا
عاقبتتون به خیر و ماهتون عسل
پاسخ:

سلام 

خب خداروشکر که باعث شادی شدیم :) 


سپاس از حضورتون 

ممنونم به همچنین 

راستی این آهنگم دانلود کردم فوق العاده زیبا بود!!!

جسارتا پیشنهاد میکنم رمان "شب و قلندر" انتشارات سوره ی مهر رو مطالعه کنی...
حال و هوای کاشی های ایرانی اسلامی توش خیلی زیباست..با شنیدن این آهنگ رفتم وسط صفحات اون رمان...
پاسخ:

آره حال و هوای متفاوتی داره این آهنگ 


حتما" می خونم ، ممنون آبجی 

چه خوب ، کاشی های ایرانی رو خیلی دوست دارم ، خیلی خاص اند :) 


ممنونم 

وای خدا خیلی خوب بوووود !!
.
.
.
.
کلی خندیدم...

راستی شما خوابگاهی هستی مگ؟!
پاسخ:

:) 


خداروشکر 


خوابگاهی بودم آبجی جان ، الان دیگه نه. 

سلام
یاد شیطنت های خودمون افتادم تو خوابگاه :))))))
یادش بخیر
چقدر اذیت می کردیم بچه ها رو

صف اجاق گاز برای گرم کردن سحری اصلا یه چیز دیگه بود :)

بساط افطاری دادنا هم همیشه به راه بود

یادش بخیر
چقدر اون موقع ها راحت می شد خیر جمع کرد
گاهی واقعا باید به گذشته حسرت خورد
هعیییییییی



یـ علی ـا
پاسخ:

سلام خواهری گلم 

یاد ایام بخیر :) 

خوابگاه ِ و اذیت کردن هاش... 


گفتی اجاق گاز 

یادمه یه بار نصفه ش ب تصمیم گرفتیم سحری درست کنیم ، اون موقع ساعت خاموشی بود و درب آشپزخونه بسته میشد 

هر چی سرپرست گفت بیاین بیرون می خوام درو ببندم ، نرفتیم بیرون و درو بست رفت 

و تا چند ساعت تو آشپزخونه زندانی بودیم :) 



والا ما که همش شر بودیم تو خوابگاه ، آخرم انداختنمون بیرون به جرم اینکه بودن ما باعث میشه ترمکی ها هم بی تربیت بشن!!! 

هر چند ما که بی تربیت نبودیم فقط یکم شیطون :) 



کلا" یادش بخیر... 

۱۰ تیر ۹۳ ، ۰۴:۵۳ پلڪــــ شیشـہ اے
خداقوت از شیطنت شیرین تون ...
اگر من بودم حتما ی بلای درست حسابی سرتون میاوردم 
خواب شون کور شده بوده 



در حالت عادی اگه بگن سحر پاشو ی قدری مناجات بکن با خدا
جونمون در میاد بیدار بشیم ولی وقتی پای گشنگی میاد وسط اون وقت ،زمانی که طرف رو برای سحر بیدار میکنی مثل فنری که ازجا در رفته بیدار میشه ...

و اینکه نشون میده این ک ما گشنه نمونیم از همه چی مهمتره

کارشناسی مشهد بودی ؟! اگر این طور بوده واقعاً خوش ب سعادتت
پاسخ:

خیلی ممنون آبجی ، 


واااای خداروشکر پس نبودی :) 

هر چند تلافی کرده اند بچه ها! 



:)))) 

آره واقعا دیشب داشتم میگفتم تو خونه ، اگه بگن سحر پاشو قدری مناجات با خدا ، جونم در میاد 

ولی اگه بگن برو نت ، من یکی مثل فنر از جام می پرم :)) 


اون موقع هم تو خوابگاه گرسنگی بیداد می کرد! و قیافه ها دیدنی بود 

:)


نه آبجی ، کاردانی مشهد بودم ، 

واقعا" لطف و مهربونی ِ  امام رضا(ع) بود در حقمون

جای شما خالی ، خیلی خوش گذشت :) 



یا امام رضا(ع)... 

امام آرامش...




سلام

این شیطنتهای اردویی هم عالمی داره


پاسخ:

سلام 

بله عالمی داره از نوع قشنگ همراه با خنده های فراوان :) 

عالی بوووووووووووووود
دقیقن همچین اتفاقی تو اردو جهادی ما هم افتاد!
خیلی دوست دارم باهات رفیق شم اما واقعا هیچ چی ازت نمیدونم بجز اینکه فقط احساس میکنم روحم بهت نزدیکه!
میلمو میذارم بهم میل بزن!
ان شالله ب زودی ب ارامش واقعی برسی! ملتفتی که منظورم چیه:))))

 
پاسخ:

سلام شیوا جان 

اردو جهادی ؟ چقدر دلم می خواد یبار برم ،کاش خدا بطلبه


ممنونم ، لطف داری خواهری 

باشه :)


بله متوجه ام 

تشکر و به همچنین 

۱۰ تیر ۹۳ ، ۰۲:۱۲ آلــــــو نــــــک . . .
پس شما هم اهل اذیت کردن دوستان هستین

خوبه

به قول فامیل دور : من دیگه حرفی ندارم

موفق باشین
:)))))))))
پاسخ:

بله تازه این از اذیت کردن های عادی مون بود! :)


خیلی خوبه ، خوش میگذشت. 


شما باید از قول ِ آقای همساده حرف بزنید ، شیرازی بود :)


ممنونم ، به همچنین 

عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
پاسخ:

ممنون آبجی 

:)
۱۰ تیر ۹۳ ، ۰۱:۰۷ سیده زهرا
سلام
خیلی جالب بود
عجب دوران بی نظیریه دانشجویی...!

ان شاءالله شما هم از اون فعل ها صرف کنید :)
پاسخ:

سلام سیده زهرا جان 


ممنون 

بله دوران دانشجویی و خوابگاه واقعا دوران شرینی ِ و سخت :) 


تشکر ، به همچنین 

 سلام...طاعات و عبادات قبول

If the value of time, the heart establish not; and a work do not
Great the shame that, from this produce of times,-- we take

****
  خجالت...
http://zareh.blog.ir/post/466
پاسخ:

سلام 

ممنونم و به همچنین طاعات و عبادات شما مقبول درگاه حق 



قابل تامل بود 

تشکر 


ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">