خداوند محبت است... بنام محبت

خداوند محبت است... بنام محبت

برای عاشقت بودن..
توکلم به خداست..
فالله خیر حافظا" و
هو ارحم الراحمین..

سه شنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۳، ۰۵:۰۰ ب.ظ

اینروزها مثل خیلی از روزها خیلی هوایی بودم برای امام رضا(علیه السلام)، برای روزهای دانشگاه توی مشهد،

برای خندیدن ، واسه تمام خاطرات خوب ِ خوابگاه 

با خودم گفتم یکم دیگه از خاطرات رو اینجا بنویسم شاید لبخندی بر لب بنشینه هر چند کوتاه 

 

1- ساعت 7:45 شروع کلاس ها بود و تازه ساعت 7 و 40 دقیقه بیدار میشدیم ، اب جوش رو به صورت باور نکردنی در مدت 2 دقیقه

به جوش اورده و چای درست کرده و لیوان ها رو پر می کردیم؛ همیشه یه گاری تو حیاط دانشگاه بود که برا بردن وسیله ها ازش

استفاده میشد اما شده بود سرویس شخصی ما بچه ها!

7:44 همه  می پریدیم رو گاری و با لیوان های چایی به دست ، نوبتی هول می دادیم تا ساختمون کلاس ها ؛ 

سر کلاس...

یه استاد داشتیم خیلی دقیق بود از این پروفوسور ها ، که اصلا" از بی ادبی و اینا خوشش نمی اومد ، شکل موج که میکشید پا تخته

با وسواس ِ تمام می کشید! و اینقدر مودب بود که اگر سر کلاسش تقلب می کردی می گفت:دخترم  تقلب اصلا" کار درستی نیست،

سعی کنید این برخورد نادرست رو ترک کنید!!!! 

حالا فکر کن ما سر کلاس همچین استادی با لیوان چایی رفتیم و مثل بچه پروو ها صندلی کنار  ِجا استادی رو انتخاب کردیم برا نشستن،

با دیدن لیوان های چایی رنگش پرید! :))) گفت می خواهید سر کلاس چایی بخورید ؟ بله استاد ببخشیدها ولی خواب مونده بودیم 

یکم نگاه و کرد و گفت لطفا" سریع تر بخورید و رفت پای تخته ، شکل موج های سینوسی رو مثلثی می کشید خخخخخخ

از دست ما بی تربیت ها ، تمرکزشو از دست داده بود  و ویبره میرفت دستش 

سرنوشت اون گاری : نگهبانی گاری رو از دست ماها قفل و زنجیر کرد به ورودی در ، جلوی چشم ِ خودش!! 

 

 2- کارگاه تی وی بودیم، من و فرشته هم گروهی. صبح زود بود فرشته هم خوابش می اومد ،یه تلویزیون باز شده هم جلمون رو میز بود

فرشته رو به  من خوابید ،استاد داشت درس می داد که یهو گفت : هیس .... 

ساکت ساکت بچه ها بهتره ما اروم درس بدیم که خانم عمادی راحت بخوابند! کل کلاس رفته بود رو هوا از خنده

منم می خندیدم که استاد  با یک نگاه کاملا"  عصبانی اومد طرفم 

و منم با پا کوبندم به فرشته که بیدار بشه ، بیدار شد و گفت چته لیلا چرا میزنی خودت تلویزیونو درست کن دیگه بزار من بخوابم ،

بعد از کلی ایما و اشاره تازه فهمید استاد بالا سرشه!

اخی... فرشته اون روز خیلی خوابش می اومد اینقدر که وقتی داشتیم فیوز تی وی رو عوض می کردیم برق گرفتش 

من که از خنده غش کرده بودم  و فرشته هم با دست ِ خشک شده اش به من بدو بیراه میگفت 

استاد هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت : بله وقتی می خوابید همینه. این استادمون خیلی زرنگ بود ، بش گفته بودیم

شمارتو بده موقع امتحان ها لازم شد زنگ بزنیم ، شماره الکی داده بود! زنگ می زدیم میگفت من سبزی فروشم!

اخر ترم هم اصلا" درسشو نخونده بودم و مطمئن بودم می افتم ، رفتیم ساختمان کارآفن برای امتحان،که گفتن استاد نمیاد

من که از خوشحالی پرواز می کردم در عرش خدا! 

بعدا که پرسیدیم چرا نمیاد گفتن که تو دانشگاه شهید منتظری سر کلاس پسرها با یکی از بچه ها بد تا کرده پسره نفرینش

کرده که ایشالا گردنت بشکنه!!!!!! این بنده خدا هم روز امتحان ما گردنش گرفته بوده بدجور ،

و خدا می داند که چه قدر دعا کردیم خداوند به آن پسر ِ مستجابو دعوه جزای خیر دهد. 

  

3- از سالن اومده بودیم و بعد از کلی تو صف حمام بودن نوبتمون شد ، رفتیم و برگشتیم ، من و عاطفه باهم تو رختشورخونه بودیم،

شوخی شوخی عاطفه به من آب پاشید و منم که ...  تشتی که دستم بود ُ پر کردم ُ ریختم رو عاطفه 

 بعد عاطفه تشتی که تو دستش بود  و پر کرد و ریخت رو من   اندازه ی نیم ساعت با تشت به رو هم آب میریختیم

هیچ کدوم هم کم نمی اوردیم  اینقدر آب ریختیم که علاوه بر اینکه خودمون مثل موش اب کشیده شده بودیم ،

تمام لباس های بچه ها که توی رختشورخونه بود خیس شده بود ، هیچکس هم جرات نمی کرد بیاد جلو ،

سرپرست تو بلندگو داد میزد اب بازی نکنید  اما کو گوشی که بخواد بشونه!

خلاصه بعد نیم ساعت اب بازی به صورت کاملا" حرفه ای 

بردنمون اتاق سرپرستی ، سرپرست هم که بدش می اومد از این وضعمون، پرتمون کرد دوباره تو حمام! اونم بدون نوبت! 

اگر روزی بحران اب تو مشهد اتفاق افتاد بدونید تقصیر ما دو نفر بوده ،خدا ببخشتمون  چه قدر بچه های شیطونی بودیم!

من تازه فهمیدم شیطون بودیم ، اونم پارسال وقتی برا مدرک رفته بودم دانشگاه   از دم ِ در تا تو ساختمون ِ آموزش همه

 بهم چپ نگاه می کردند و بعد سه سال میشناختنم و میگفتند عه تو همون دختر شیطونه ای! دوستات کجان!

ههههههه 

  

4- محرم بود و نخوردن غذای نذری به بچه ها خیلی فشار اورده بود! ماها همه عادت داشتیم به خوردن نذری و نذری های مشهد

اکثرشون آش شله بود ؛ ظهر بود ، بچه ها گفتن بزنگیم به اساتید ِ محترم ، و بپرسیم کجا میرن هیئت و نهار و شام هیئت چیه!!!

گوشی رو دادند دست من

سلام استاد ، حالتون خوبه ، فرامرزی هستم ؛

سلام ممنون ، ببخشید استاد شما هیئت هستید ؟  بله هیئتم ،  ببخشید کدوم هیئت کدوم خیابون ؟

فلان هیئتم تو فلکه آب و برق ؛ خیلی خیلی ببخشید استاد ولی نهار چیه؟!!!

بچه ها از خنده کف اتاق ولو شده بودند  ( سمانه اینجوری می خندید!  ) میگفتن نیگا کن چه قدم مؤدب حرف میزنه!

استاد گفت : نهار شله است ، عه! خب باشه ببخشید استاد مزاحم شدیم التماس دعا ، التماس دعا

شماره ی بعدی یکی دیگه از بچه ها گوشی رو گرفت ،

سلام استاد ، استاد راستشو بخواید ما همه گرسنه ایم دلمون غذای نذری می خواد اما شله نباشه! بابا شکل شله شدیم استاد! 

یه هیئت پولدار معرفی کنید که غذاهای خوب نذری بدن به جز شله 

استاد خنده اش گرفته بود ، گفت که خیابون احمد اباد فلان هیئت ، شب ساعت 9

خیلی خیلی ممنون استاد خیلی لطف کردید براتون دعا میکنیم و خداحافظ ؛ ایشالا خیر ببینی استاد

شب شد و باز ده دوازده نفری چپیدم تو یه پراید  و با کرایه ی دو تومن از وکیل اباد رفتیم احمد اباد!

از در رفتیم تو ، همه چی نشان از پولداری داشت ، دور تا دور حسینیه رو مبلمان چیده بودند و مقامات ِ بالا نشسته بودند خخخخخ

و خانم هایی هم که می اومدن همه با ماشین های اخرین مدل و از اینجا تا اونجا (                                             ) طلا داشتند 

من رفتم یه گوشنه نشستم و بچه ها که همه شکمشونو صابون زده بودن که یه غذای خوب می خورن ،با دیدن شرایط ِ موجوده ،

تصمیم گرفتند که خدمتی کنند!   بلند شدند و رفتن تو اشپزخونه و کمک کردند برای دادن چایی و خرما ،

من از همون گوشه ای که نشسته بودم نگاهشون می کردم و میخندیدم و به این فکر میکردم که گرسنگی چه کارها که نمیکنه با ادم! 

فرشته اومد و جلوی من چایی گرفت و گفت امشب یه شام توپ می خوریم ،

گفتم فرشته عجب ضد حالی بشه اگه با این همه پولداریشون شام ندن !!! 

جیغ جیغ جیغ ؛ لیلای بووووووووووووووق ، نخیر شام میدن حرف نزن ، باشه خُبـــــ ایشالا که بدن یه نذری هم بخوریم حداقل 

 

گذشت و مراسم تموم شد دیدیم به همه کیک دادند ، ما بچه های خوش خیال ِ گرسنه هم فکر کردیم میان وعده است! خخخخخخ

دیدیم همه دارند بلند میشن میرن ، اینجا بود که فرشته ی جیغ جیغو رو صدا زدم  و گفتم فرشته تحویل بگیر ،

گفت یعــــــــــــــنی چیه واسا ببینم الان میرم تو اشپزخونه ، رفت و پرسید و برگشت گفتیم چی شد

گفت خانومه میگنه هر شب غذا می دادیم ، امشب نمی دیم!

معده ها مونو میگی :\  منو و ناهید که از خنده مرده بودیم  فرشته و الهام هم 

فرشته رو  بزور از هیئت کشیدیم بیرون ، بلند بلند میگفت :  بوووووووق بوووووووووق 

هی نگاه می کرد به ماشین های با کلاسشون و حرص می خورد و می گفت : بوووووووق 

بقیه چی توزها ( الهام و سمانه و فاطیما ) هم همراهیش میکردن واسه گفتن بوووووووووووق هااااا، بقیه مونم فقط می خندیدیم ،

دست از پا دراز تر و گرسنه تر از قبل برگشتیم تو خوابگاه و همون شله های مونده رو بخاری رو به هر زور و ذلتی بود خوردیم!

فردا صبح که با استاد مربوطه کلاس داشتیم ، موج ِ اعتراضات  استاد را فرا گرفته و کم بود او را پرت کند به بیرون از کلاس! 

این چه وضعشه استاد؟؟؟ میدونی ما چااااااااااار هزار تومن هزینه کردیم اخرم گرسنه برگشتیم 

پول از سر و روشون میریخت اما یه شام ندادند ای بووووووووووووق 

استاد خنده اش گرفت   گفت از شانس شماها بوده  ؛ فرشته که هنوز طعم ِ شله ی مونده ی دیشب تو گلوش مونده بود!

گفت دیگه از این هیئت ها معرفی نکنیدا استاد! 

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۳/۰۶/۱۸
مهربان اربابـــــ ...

یک پست لبخند.

خاطرات دانشگاه.

نظرات (۲۰)

اسمش عوض بشه که فرقی نداره در هر صورت شر بودین!! ... خدا حفظتون کنه

نه شله فقط برای همون محرم و صفره تازه تو صفر هم خیلی کم میشه.
خیلی جاها هم همون موقع چیزای دیگه میدن. مثلا همینجایی که میگم شب و روز قبلش پلو قیمه میده.
منتها خود مشهدیا دیگه تقریبا براشون عادت شده تو محرم صفر فقط دنبال شله میرن.

شهر خودتون شله که نمیدن!

شله هر چی هم خوبشو بخورید باز بهترش هم هست..
پاسخ:

شله هم یه غذاست دیگه ، مثل همه غذاهای دیگه. 

خوبی مشهدیا رو هم بگم 

یکسال شب تاسوعا آش رشته دادن تو برف خیلی خوب بود ، بعدشم تو احمدآباد چایی و خرما خشک و نبات خیلی خوب بود. 


+ شاید شله خوب گیرتون نیومده وَاِلا انصافا هیچی خوشمزه تر از شله نیست. حالا ان شاءالله اگر تاسوعا عاشورا گذارتون به این جا خورد یه جای خوب بهتون معرفی می کنیم. من معتقدم کسی که شله خوب بخوره دیگه سراغ هیچ گونه نذری دیگه نمی گرده :)
پاسخ:

چند باری شله خوردم ، بدمزه ترینشم شله ی سلف دانشگاه. 

شما مشهدیا فقط شله بلدین نذری بدین ، تنوع غذایی ندارین 

شهر خودمون خوبه همه جور غذایی نذری میدن 

کل ِ محرم بچه های خوابگاه گرسنه ی نذری بودن! 

شله ی خوب هم خوردم اما خیلی خوشم نمیاد از این غذا


اصلاح کنم که: کسی که پست های آخر وبلاگ تون رو خونده باشه در مخیله ش هم نمی گنجه که این قدر شر بوده باشید..
دوره کارشناسی مشهد بودید یا ارشد؟!

الان چرا تاکید کردید که بی تربیت نبودید!!؟ یعنی ما بی تربیتیم!!؟
+ هنوز هم که جوونید.
پاسخ:

شر نبوده ام ، شور و حال جوونی بوده است. 

کاردانی 



چون شور و حال جوانی اگه همراه با بی تربیت نبودن باشه ، خوبه ؛ بنده نگفتم شما بی تربیت هستید!

100% 

کسی که این وبلاگ رو خونده باشه اصلا در مخیله ش هم نمی گنجه این قدر شر بوده باشید :))
پاسخ:

شور و حال ِ جوونی بوده ، مهم این است که بی تربیت نبوده ام! 



وااااااااااااااااای لیلا یادش بخیر . یادته تو و عاطی رو هم آب میریختین منه بدبختم اون وسط خیس میکردین؟من که با اون صدای جیغ جیغوم داد میزدم بابا خب شما دعوا کردین چرا منو خیس میکنین .ولی خب متاسفانه جیغ جیغ من وسط سر و صدای شما گم بود.
لیلا خاطرات نذری رو که خوندم از یه طرف میخندیدم از یه طرف گریه میکردم یادش بخیر
پاسخ:

سلااااااااااااااااااام عطیه جون

خوش اومدی به یک سبد سیبــ


آره یادش بخیر... 

چقدم بهمون فحش میدادی به زبون سنگسری! :) 

آره با یادآوری خاطرات خوب ِ دانشگاه ، اشک و لبخند آدم قاطی میشه 


یادش بخیر... 

۳۰ شهریور ۹۳ ، ۱۸:۱۱ آلــــــو نــــــک . . .
سلام

:)))))))))))))

خیلی زیبا بود

ما هم یه استاد داشتیم مث استاد مودب شما ، خیلی دقیق و منظم

:)
پاسخ:

سلام 

لطف دارید :) 


خدا حفظ کنه استاید محترم رو 

۲۷ شهریور ۹۳ ، ۲۰:۰۵ پلڪــــ شیشـہ اے
نه لحن و آهنگ صدات شبیه اون بود.
پاسخ:

متوجه شدم منظورتو آبجی جان 

:) 

۲۳ شهریور ۹۳ ، ۰۷:۵۷ پلڪــــ شیشـہ اے
یه دوست مازندرانی دارم مدل همون دوستم صحبت میکنی.
اون موقعی که باهم صحبت میکردیم یا اوشون افتادم.
پاسخ:

سلام آبجی 

یعنی من لهجه ی مازندرانی دارم!!!!؟؟ Oo

:)

یاد دوران دانشجویی و خاطراتش بخیر ...

ان شاء الله همیشه شاد باشید
پاسخ:

سپاس از حضورتون


ممنونم ، به همچنین :) 
 
۲۱ شهریور ۹۳ ، ۱۷:۲۹ پلڪــــ شیشـہ اے
وای خدای من آبجی روی همه پسرا رو سفید کرده بودیدها ...


خیلی خوب بوده که از فضا استفاده می کردیدها ...
اون نذری و هیئت و بگو ... خیلی باحال بود
یاد پسرعمه کوچیکه افتادم.محرم هرجامیرفتن شام خورش سبزی میدادن. یک شب خونه آقاجون مهمون بودیم همه، اونا هم خورش سبزی داشتند.گفت من نمیام اونجا با باباش رفته بود هیئت دانشگاه و کلی برای یک غذای شیک و مجلسی به دلش صابون زده بود.ولی نگو اونجام غذا خورش سبزی بود.کلی اشک و زاری کرد ...

سرویس گروهی داشتین پس!

خاطرات تلخ از یاد نمیرن ولی همین لحظات قشنگ برای همه عمر بس هست اونم کنار امام رئوف
پاسخ:

واقعا" 


اما همیشه هم خوب نبود! 


اون هیئت آره واقعا" خنده دار بود ، هنوزم یادم میاد می خندم :)


آخی... بچه ها خیلی بانمکن اینجور وقت ها ، مثل چی گریه میکنند :))


آره سرویس گروهی ، زمستون ها که خیلی باحال بود ، سوارش می شدیم سرسره بازی تو حیاط پر از برف دانشگاه 



تلخی هاشم زیاده ، اما همیشه خوشی هاشو تعریف میکنم :) 

امام رضا(ع) خداوکیلی همیشه و همه جا هوامونو داشت 


خیلی قشنگ بود
جالبناک شدید
پاسخ:

جالبی از خودتونه 

سپاس از حضورتون 

۲۱ شهریور ۹۳ ، ۰۰:۴۳ پیام پژوهان
اولا: :|

دوما: =)))

سوما: شما پسرید یا دختر؟! :))) والا بلانسبت به شیطونی! :))

چهارما: شما دانشگاه "درس"هم میخوندید؟!

پنجما: :)))

ششما: کلی خندیدیدم!!!
پاسخ:

سلام ، خوش آمدید به یک سبد سیبــ 

سپاس از حضورتون 


خدا قبول کنه دختریم! اینا که ته مونده ی خاطرات بود!!!  

سوال خیلی خوبی پرسیدید ، درس؟!  فقط شب امتحان  :) اونم ساعت های پایانی ِ شب


شاد باشید :) 

:)
به لیلای اروم و ساکت الان نمیخوره انقـــــــــد شیطون بوده باشه :)
ولی خیلی باحال بودینا 
پاسخ:

:) 

آرومم اما شیطونم :) 

اون موقع ها هم که دیگه با بچه های شیطون با هم مچ شده بودیم ، خیلی خیلی 


سلام 
یاد خاطرات اون روزا به خیر.....

پاسخ:

سلام 


کدوم روزها؟! 

لابد شما هم یاد ِ خاطرات ِ دانشگاه خودتون افتادید :) 

"-"
پاسخ:

شاد باشید :) 


نه یعنى همیشه شاد باشید 
پاسخ:

خیلی ممنون ، به همچنین 
 

۱۹ شهریور ۹۳ ، ۰۰:۵۲ وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
کللللللللللللللللی خندیدم

:))

یاد یسری از خاطرات خودم افتادم
پاسخ:

:) 


۱۹ شهریور ۹۳ ، ۰۰:۳۲ باید مراقب بود ...
هههه

من همیشه دوست داشتم برم یه شهر دیگه درس بخونم بره همین مسخره بازی هاش اما خانواده نذاشتن ....
چه خوشی میگذشته بهتون پیش امام رضا ...
پاسخ:

سلام خواهری 


شهر ِ دیگه درس خوندن خوبی های خودشو داره ، سختی های خودش رو هم داره ، 

نیگا نکن فقط از خوشی هاش میگم ، سختی هاشو بگم خودت نمیری ،

مگه اینکه آدم ِ منعطفی باشی و بتونی با شرایط ِ عجیب غریب سخت ، کنار بیای!


آره خدایی پیش امام رضا(ع) خیلی خوش میگذشت ،خداروشکر

 ماها هم اگه پیش امام رئوف نبودیم دووم نمی آوردیم :) 


۱۸ شهریور ۹۳ ، ۲۲:۰۱ وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
خیلی طولانی بود!

میام میخونم
مطمئنن میخندم
از شکلکاش معلومه
پاسخ:

چند تا خاطره با هم بود ، قبول دارم طولانی بود 


هر کدوم رو که خواستی بخون :) 

مشخص شد که شکلک نقش ِ بسزایی داره :) 


:)))

سالم باشید
پاسخ:

مگه مریض بوده ام؟ 

نکنه با خوندن خاطرات فکر کردید بنده مریضم!؟ :)


سلامت باشید 


ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">