خداوند محبت است... بنام محبت

خداوند محبت است... بنام محبت

سحرگاه با صدای شیرینت ، بیدار میشم.. : اینقدر شیرین که..

با زل زدن به چشمات ، سحری میخورم.. : اینقدر زیبا که..

پشت سرت که نه ، کنارت نماز میخونم.. :) : اینقدر خوشحال که..

میشینم و به قرآن خوندنت گوش میدم ، دلم غنج میره.. : اینقدر دوست داشتنی که..

روزه ام رو با عطر تو باز میکنم ، با نفس_ عاشقت..
قبول باشه هم دم..

(قلب قلب)
" وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ "

حج آخر حسیـــــن(ع)...

پنجشنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۲، ۰۹:۳۰ ب.ظ

 

امام حج زیاد رفته بود .

پیاده ، سواره ، گاهی حتی پا برهنه.

اما

حج آخرش فقط مخصوص خودش بود.

احرامش با لباس پاره بود ،

لبیکش آن طور ،

طوافش هفت دور نبود هفتاد دور ، هفتاد بار.

گاهی دور خیمه ها گاهی دور شهدا .

 

سعی اش هم سعی خاص بود ؛

از میدان جنگ تا خیمه ها ،

از خیمه ها تا جنازه ها

و قربانی که از شش ماهه داشت تا هشتاد ساله.

نه یی ، نه دوتا ، ... بیشتر از هفتاد قربانی.

 

حج آخر حسیـــــن(ع) مخصوص خودش بود ،

مخصوص زیارت خدا .

****

بیا برگردیم جون زهرا(س) ، حسیـــــــــن(ع) ..

 

دریافت
حجم: 5.61 مگابایت

نظرات (۸)

اینقد این پستا رو دوس دارم که باورت نمی شه

دلم می خواس وقت داشتم واسه تک تک مناسبتای این چند وقته می نوشتم...

هم وقتشو نداشتم و هم به قول بزرگان سعادتشو...

نوشتن از امام و از علی و  فاطمه  و حسین و ضامن آهو و اهل بیت و خدا و همه و همه و همش سعادت می خواد که تو همشو داشتی لیلا

از این بابت خیلی خیلی خوشحالم برات

ایشالله بیشتر می نویسی و بیشتر

حتی نوشتن از شهدا....

اصن هوایی بودم این هفته بدجور...


ببخشید چند وقتی کلا جایی نمی رفتم زیاد...


پاسخ:
منم فصل عاشقی ها و دلداگی های حسین(ع) و اصحابش رو اینقدر دوست دارم...

آره خیلی کم پیدایی...  انشالله که هر جا هستی خوب و خوش باشی :)

سعادت

اوهوم

باید خودشون هم  بخواهند...

اما من....

فقط لطف و مهربانی خودشونه...

هر چند اینا نوشته های من نیستن ؛

نوشته های آقای مهدی قزلی هست کتاب فصل عاشقی.

اما همینکه گاهی میتونم اینجا بنویسمشون خوشحالم... :)


شهدا...

شهدا...

منم هوایی بودم... نمیدونم چرا!

خواهش میکنم فریناز عزیز

دل مون تنگ شده بود ؛ ممنون که اومدی :)

آخرین حج حسین...

دلم لرزید لیلیا...

+دلم بی نهایت محرم امسالو میخواد....خیلی پر شدم...

التماس دعای فراوون...
پاسخ:
سلام فاطــــمه

دل...

...

و محتاجیم فراوان....
۱۹ مهر ۹۲ ، ۰۱:۲۴ محمدرضا محمودی
جانم حسین...

ارباب...
صدای قدمت می آید...
پاسخ:
پیامبر از جلوی خانه فاطــــــــمه(س) رد می شد که صدای گریه ای شنید ؛

گریه حسیــــــــــن (ع).

گفت : " دخترم آرامش کن.

مگر نمیدانی از گریه حسیـــــــن(ع) اذیت می شود."


خوب شد پیامبر کربلا... نبود!


...
حسین بود و کربلا
دشتی پر از شور و نوا
چشمهای منتظر کودکش
آن کودک تشنه در کنار شط فرات
غوغای بود آن زمان
آن زمان که عباس با مشک آب
در کنار موجهای غلطان آب
ناامید گشت از بردن
آب بهر شش ماهه طفل رباب
جای قربان کردن قربانی حسین(ع)
شش ماهه قربان شد در آن دشت نینوا



پاسخ:
:'(

چرخید خداوند به دور سر تو

زد بوسه به پاره پاره ی پیکر تو

والله کشتی نجات همه است

گهواره ی کوچک علی اصغر تو

شعر از: جلیل صفربیگی

پاسخ:
زیبـــا بود...

کشتی نجات و چراغ هدایت....

کربلا دریای بلا بود ؛ پر موج و طوفانی

و حسیــــــــــن(ع) کشتی نجات...

بادی به پرچم عمو میخوره
چشم رقیه از گریه پره

حسین جان ...




پاسخ:

یا ابالفضل العباس(ع)...


۱۸ مهر ۹۲ ، ۲۲:۴۶ دلنــــــــامه
واسه ام دعا کن
واسه بی قراری دلم
پاسخ:
این بی قراری ، بی قراری خوبی ِ  ....

بـــــــاور کن!

- خداروشکر کن...

آدم ، بعضی وقتا واسه بی قراری هاش هم ، باید خدارو شکر کنه...

و

محتاجیم ب دعا.
۱۸ مهر ۹۲ ، ۲۲:۴۲ دلنــــــــامه
یا حسین....
یا حسین....
یا حسین....

پاسخ:
یا حسیـــــــــــن(ع)...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">