خداوند محبت است... بنام محبت

خداوند محبت است... بنام محبت

برای عاشقت بودن..
توکلم به خداست..
فالله خیر حافظا" و
هو ارحم الراحمین..

عاشقانه های مردان بی ادعا...

شنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۲، ۱۰:۲۲ ب.ظ
 نزدیک عملیات خیبر بود و زمستان بود
و ما اسلام آباد غرب بودیم که
دکتر به من گفت
" بچه تا دو سه هفته ی دیگر به دنیا نمی آید."


منتظر مصطفی بودیم .
مهدی هم بی قراری می کرد.

ابراهیم نبود. آمد. از تهران آمد.
چشم های سرخ و خسته اش داد می زدند
چند شب است که نخوابیده.
 نگذاشت من بلند شوم. دستم را گرفت نشاندم زمین
گفت
 " امشب نوبت من است که از خجالتت در بیایم."

گفتم"  ولی تو ، بعد از این همه وقت ، خسته و کوفته آمده ای که..."

نگذاشت حرفم تمام شود.
رفت خودش سفره انداخت ، غذا را کشید آورد ،

غذای مهدی را با حوصله داد ، سفره را جمع کرد برد ،
چای ریخت آورد داد دستم گفت بخور.


شروع کرد با بچه حرف زدن.

بش گفت " بابایی ! اگر پسر خوبی باشی باید حرف بابات رو گوش کنی

همین امشب بلند شوی سرزده تشریف بیاوری منزل.

می دانی؟ بابا خیلی کار دارد. هم اینجا هم آن جا.

اگر نیایی من همش توی منطقه نگران تو  و مامانتم .

یک امشبی مرادنگی کن به حرف بابات گوش کن!"

 

نگفت اگر بچه ی خوبی باشی ، گفت اگر پسر خوبی باشی.

انگار از قبل می دانست بچه چی هست.

خیلی زود هم از حرف خودش برگشت.

گفت: " نه بابایی . بابا ابراهیم امشب خسته ست. چند شب ست نخوابیده .

باشد فردا. وقت اصلا" زیادست."

 

سرش را که گذاشت روی بالشت خندیدم گفتم

" تکلیف این بچه را معلوم کن.

بالاخره بیاید یا نیاید؟"

دستش را گذاشت زیر چانه اش ، به چشم هام خیره شد ،

به مصطفی گفت " باشد. قبول . هیچ شبی بهتر از امشب نیست.

 

از جا پرید گفت " اصلا یادم هم نبود. امشب تولد امام هم هست،

چه شبی بهتر از امشب."

قیافه ی فرمانده ها را گرفت گفت

" پس شد همین امشب. مفهوم است؟"

 

خندیدم گفتم " چه حرف ها میزنی تو امشب، ابراهیم.

مگر می شود؟"

 

حالم بد شد!

ابراهیم ترسید ، منتها گفت

" بابا این دیگر کیه. شوخی هم سرش نمیشود ، پدر صلواتی."

درد که بیشتر شد دیدم دارد دورم می چرخد نمیداند باید چی کار کند.

به سر خود هم گمانم زد. گفت" بابا به خدا من شوخی کردم."

اشک را هم توی چشماش دیدم...

دکمه های پیراهنش را بالا پایین بست و...

مرا برد گذاشت بیمارستان ....

میخواست دنبالم هم بیاید . نگذاشتند...

...

از اتاق آمد بیرون.

آنقدر گریه کرده بود که توی چشم هاش خون افتاده بود.

کنارم نشست و گفت " امشب خدا من رو شرمنده کرد.

وقتی حج رفته بودم ، توی خونه ی خدا چند تا آرزو کردم.

 

یکی این که در کشوری که نَفَس امام نیست نباشم؛حتا برای یک لحظه.

بعد ، از خدا تو رو خواستم و دو تا پسر .

برای همین ، هر دو بار می دونستم بچه مون چیه .

مطمئن بودم  خدا روی من رو زمین می اندازه.

بعدش خواستم نه اسیر شم ،

نه جانباز ،

فقط وقتی از اولیاء اللهشدم ، درجا شهید شم."

 



+ژیلا بدیهیان (همسر شهید همت)
+مصطفی( فرزند دوم شهید همت)
+مهدی( فرزند اول شهید همت)

نظرات (۶)

۲۹ مهر ۹۲ ، ۱۵:۱۵ دلنــــــــامه
به به چقدر زیبا بود
چه خاطرات شیرینی
خب ی همچین ادمایی شهید میشن اونم شهید همت دیگه..

حالا دوستام قول دادن دعا کنن منم شهید بشم!
خدا لیاقتشو بهم بده
انشالله تو هم شهید بشی:)
پاسخ:
:)



انشالله...

واقعا خوشا به حال بنده هایی که به این درجه از بندگی میرسن که انقدر خدا عاشقشون میشه. ای کاش ماهم مثل شهید همت مجنون خدا می شدیم تا ما رو هم تو جزیره مجنون به وصال خودش می رسوند.

یاحق

پاسخ:
بندگی...


انشالله برسیم همگی به این نقطه... مجنون ِ خدا بودن.....


حق یارت...
حقا که همین بود:
عاشقانه های مردان بی ادعا...
یاعلی
پاسخ:
:)

سلام سادات

زیارت قبول...


علی یارت.
خوش بحالشون که اینقدر نزدیک به خدا بودن...
پاسخ:
واقعا ، خوش بحالشون...


۲۷ مهر ۹۲ ، ۲۳:۰۹ محمدرضا محمودی
شماهم ناز کن برای خدا...
پاسخ:
چشــــــــــم..

:)
سلام

خیلی خیلی قشنگ بود.

فقط وقتی از اولیاء اللهشدم ، درجا شهید شم."

میدونی بعضی از شهدا خودشون مشخص میکنن کی شهید بشن و چجوری شهید بشن.

ممنون از شما
پاسخ:
سلام

آره خیلی قشنگه...

آدم هم اشک میریزه... هم لبخند میزنه...


شهدا ...

به قول حاج حسین یکتا شهدا برای خدا ناز می کردن

خدا هم نازشونو می خرید!


تازه حواسشونم خیلی جمع بود ...

یه چیزی میخواستند ، درست و حسابی و فکر شده میخواستند...

خواهش میکنم.

:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">