خداوند محبت است... بنام محبت

خداوند محبت است... بنام محبت


از روضه های شما
یک چیز مرا خیلی
میسوزاند!
آن هم مهربانی شماست..
این همه روضه برای مهربان ترین!

...

يكشنبه, ۵ آبان ۱۳۹۲، ۰۳:۳۷ ب.ظ

 

 

دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است .

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود .
پریشان شد و آشفته و عصبانی ، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .
داد زد و بد و بیراه گفت ، خدا سکوت کرد .

آسمان و زمین را به هم ریخت ، خدا سکوت کرد .

جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد .
به پر و پای فرشته و انسان پیچید ، خدا سکوت کرد .

کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد.

دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد .


خدا سکوتش را شکست و گفت :
«عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت .

تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی،

تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. »
لا به لای هق هقش گفت: « اما با یک روز ! با یک روز چه کار می توان کرد !؟ »
خدا گفت : « آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ،

گویی که هزار سال زیسته است و

آنکه امروزش را درنمی یابد ،هزار سال هم به کارش نمی آید
و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : « حالا برو و زندگی کن
او مات و مبهوت، به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید .
اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود،

می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد .

 

قدری ایستاد...
بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ،

نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد .بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم .
آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید ،

زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید

می تواند تا ته دنیا بدود ، می تواند بال بزند ،

می تواند پا روی خورشید بگذارد ، می تواند...

 

او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ،

زمینی را مالک نشد ،

مقامی را به دست نیاورد اما ...
اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید .

روی چمن خوابید .

کفش دوزکی را تماشا کرد .
سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد

و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد .

 

او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ،

لذت برد و سرشار شد و بخشید ،

عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .
او همان یک روز زندگی کرد
اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند :
« امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود ! »

 

 

نوشته ی عرفان نظرآهاری 

نظرات (۸)

سلام

عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی بود ... خیلی خیلی خیلی با سلیقه ای
پاسخ:
سلام مهسا جووون

ممنونم دوست عزیز...


سپاس از حضورت...
خیلی قشنگ بود لیلیا :)
پاسخ:

دست نویسنده اش درد نکنه...
نمیدونم وقتی متنی میذارید که مناسب احوال منه چه کامنتی باید بذارم!
هر چی هست خوبه.. خیلی خوب.
پاسخ:

شکـــــر...

یک روز با مهر و عشق زندگی کردن به ز هزاران سال با شکوه و قهر زیستن

سلام خانمی 
خوبی گلم؟
خیلی متن خوشگلی بود
خوشمان آمد بسیار :)

پاسخ:
یک روز با مهر و عشق زندگی کردن...

...

سلام فاطمه خانوم

شکر...

شما خوبی ؟؟


دست نویسنده اش درد نکنه...

خداروشکـــر...


او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ،

زمینی را مالک نشد ،

مقامی را به دست نیاورد اما ...


جالب بود.

پاسخ:

 او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد...


خواهم ز خدا خسته و درمانده نباشی / محبوب خدا باشی و شرمنده نباشی / ای دوست الهی در این عالم هستی / سرزنده بمانی و سرافکنده نباشی .

پاسخ:
سپاس سمانه ی عزیز

همچنین شما...


ممنون از حضورت.
۰۶ آبان ۹۲ ، ۱۰:۵۷ علیرضا رضایی
چه متن زیبایی . . . 
پاسخ:

لذت ِ یک روز زیستن...

۰۵ آبان ۹۲ ، ۲۱:۳۳ دلنــــــــامه
چه عکس زیبایی کنار وبت گذاشتی :)
پاسخ:

یا زهــــرا(س)...

یا حسیــــــن(ع)...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">