خداوند محبت است... بنام محبت

خداوند محبت است... بنام محبت


بایگانی

۲۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «قصه ی کربلا.» ثبت شده است

 

اسرا تازه داخل خرابه شده بودند که زنی با غذا وارد آن شد. 

زینب زن را دعا کرد و گفت : « صدقه به ما حرام است.»

زن گفت : « صدقه نیست ، نذر است.» 

زینب گفت : « این چه نذری است ؟ » 

زن گفت : « توی مدینه زندگی می کردیم که من مریضی لاعلاجی گرفتم. 

پدر و مادرم مرا بردند خانه فاطمه و علی تا آن ها برایم دعا کنند. 

پسری زیبا آمد توی خانه. 

علی صدایش زد و گفت :« حسین جان دستت را روی سر این دختر بگذار و برای شفایش دعا کن. 

حسین دعا کرد و من همان جا شفا گرفتم طوری که تا امروز هیچ مریضی ای نگرفتم. 

 

چرخ روزگار من را از مدینه آورد اطراف شام. 

از آن موقع نذر کردم برای سلامتی حسین به اسیر ها و غریب ها غذا بدهم تا شاید دوباره حسین را ببینم. »

زینب از ته دل جیغ کشید. 

به زن گفت: « حاجت روا شدی. 

من دختر فاطمه و علی هستم و خواهر حسین

این ها بچه های حسین هستند و 

آن سر که بالای دارالاماره آویزان است ، حسین است. 

نذرت تمام شد دیگر... » 

 

زن بی هوش شد و افتاد.

به هوش آمد دوباره جیغ زد و بی هوش شد. 

به هوش آمد کمی ناله و شیون کرد و بی هوش شد. 

زینب هم که بی تاب شده بو.

حالا سجاد باید عمه اش را آرام میکرد.

 

 قصه ی کربلا - فصل اسارت

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۵ ، ۲۲:۴۴
مهربان اربابـــــ ...

وقت وارد شدن اسرا به شام ، ابراهیم پسر طلحه که 

کینه ی حضرت علی از جنگ جمل توی سینه اش بود ، 

جلو آمد با طعنه به  امام سجاد گفت : « چه کسی پیروز شد ؟ »

 

امام رندانه جواب داد : « اگر میخواهی بدانی پیروزی با چه کسی است ، 

وقت نماز اذان و اقامه بگو. »

 

پسر طلحه لابد فکر می کرد

جنگی است بین بنی امیه و بنی هاشم

نمی فهمید حسین برای اصلاح دین پدربزرگش کشته شد. 

کشته شد تا صدای اذان توی مناره مسجاد بلند باشد. 

صدای اشهد ان لا اله الا الله و صدای اشهد ان محمدا رسول الله

  

قصه ی کربلا - فصل اسارت

  

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۵ ، ۱۱:۰۰
مهربان اربابـــــ ...

یزید که میخواست اسرا را بفرستد به شهرستان مدینه ، دستور داد هر کس از آن ها چیزی دزدیده برگرداند. 

نمایشگاهی شد اموال مسروقه ی که برگشت :

گهواره ی علی اصغر علیه السلام ، چرخ نخ ریسی فاطمه سلام الله علیها ، کلاه خود و شمشیر امام حسین علیه السلام و... 

 

 یزید لعنت الله از اموال بازدید میکرد. به عَلَم عباس که رسید یک دفعه صدایش بلند شد به گفتن الله اکبر 

پرسیدند چی شد؟

گفت : این پرچم دست کی بوده ؟! 

 

گفتند : عباس پسر علی

 

یزید لعنت الله سه بار نشست و بلند شد و الله اکبر گفت

و گفت : این عَلَم و پرچم دست هر کسی بوده آن کس قابل احترام است. 

همه جای پرچم تیر و ضربه خورده ولی دسته ی آن سالم ِ سالم مانده است! 

چنان پرچم داری کرده که هیچ ضربه ای به دسته اش نخورده است! 

  

                                                                                         قصه ی کربلا - فصل علمدار - مهدی قزلی

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۵ ، ۱۵:۵۲
مهربان اربابـــــ ...

 

+ با دیدن ِ این تصویر ، یاد ِ آقا قمر بنی هاشم علیه السلام می افتم...

یاد ِ اون آرامشی که زن و ها و بچه ها داشتند تا وقتی که آقا قمر بنی هاشم بود...

 

 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۴ ، ۲۰:۰۰
مهربان اربابـــــ ...

یزید دستور داد موذن وسط صحبت های امام سجاد علیه السلام اذان بگوید 

بلکه بتواند جلوی شورش مردم را بگیرد. موذن گفت : « الله اکبر » 

امام گفت : « بزرگی را تکبیر گفتی که قابل سنجیدن نیست ... هیچ چیز از خدا بزرگ تر نیست ... » 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۴ ، ۱۴:۴۹
مهربان اربابـــــ ...

 یزید توی مجلس خیلی ها را دعوت کرده بود. مثل رأس الجالوت که از علمای بزرگ یهودی ها بود. 

می خواست قدرتش را به رخ همه بکشد.

رأس الجالوت که از حرف های رد و بدل شده تعجب کرده بود ، از یزید پرسید : « آیا واقعا" این سر ِ 

فرزند پیغمبر شماست و این اسرا خانواده ی او هستند ؟ » 

یزید گفت : « بله همین طور است. » 

رأس الجالوت پرسید : « به چه جرمی کشتیدشان ؟ » 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۴ ، ۲۲:۴۷
مهربان اربابـــــ ...

 

* ولادت با سعادت  ِ دختر ِ فاطمـــه(سلام الله علیها) و علی(علیه السلام) ، آرام جان  ِحسنین( علیه السلام)  تبریک... 

* روز  ِ همه ی پرستاران هم مبارک همراه با آرزوی سلامتی 

 

رسول صبر ، زینبــــ (سلام الله علیها) 

 

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۳ ، ۲۲:۳۰
مهربان اربابـــــ ...

 

بسم رب الحسین 

 

اگر شهدا  با خدایشان  قرار می گذاشتند که مثل اربابشان شهید شوند ، اگر شهدا  روشون نمیشد پیش ِ اربابشان ، سر داشته باشند...

مهربان اربابـــ

 من ی که حتا  خاک ِ پاک ِ چادر ِ خاکی ِ مــادرتان  هم نـــیستم..

روم نمیشه...

روم نمیشه حضرت مـــادر(س)  با قامتی خمیده وارد ِ محشر شود و من...

 

:'((

 

 *************

 

اسلام علی الحسین(ع) و علی علی ابن الحسین(ع) و علی اولاد الحسین(ع) و علی اصحاب الحسین(ع)

 

۸۲ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۳ ، ۲۲:۱۴
مهربان اربابـــــ ...
۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۳ ، ۱۷:۲۲
مهربان اربابـــــ ...

 

باور دارم 

 

مهربان ارباب حسین(ع) تنـهامون نمیزاره... 

 

نه تو این دنیا... 

نه تو اون دنیا... 

 اصلا " بدون ِ حسین(ع) مگه میشه قدم ِ  درستی برداشت؟!

 

 *******************************

 

بنای اصلی کوفه را سعد پسر ابی وقاص ، فاتح عراق گذاشت. 

وقتی ایرانی ها را شکست داد و مداین را گرفت ، برای اسکان لشگرش کنار رود فرات ، کوفه را ساخت. 

آب زیاد ، آب و هوای نسبتا" خوب و مرکزیت مناسب ،

باعث شد خیلی های دیگر هم بیایند آن جا و روستایی کوچک ، بشود شهری بزرگ. 

معنی کوفه هم توده ریگ و ریگ زار است. شاید به خاطر این که مردم مثل دانه های ریگ از اطراف به این شهر نظامی آمدند

و یک توده بزرگ و ریگ زار درست کردند!

 

*

 کوفه شهر هفتاد و دو ملت بود. ایرانی ها ، سریانی ها ، نبطی ها و عرب های عدنانی و قحطانی و... در آن زندگی می کردند. 

پی ِ رو همه جور دینی توی شهر بود : مسیحی ، یهودی ، ستاره پرست و مسلمان.

هر چند اسلام دین رسمی کوفه بود ولی خود مسلمان ها هم چند فرقه بودند: 

خوارج ، مرجئه ، اموی ها ، عثمانی ها و شیعیان.

غیر از این ها بافت قبیله ای هم از گذشته های دور بین عرب ها یک تقسیم یندی جدی بود.

شهر بی حساب و کتابی بود این شهر هفتاد و دو ملت ؛ کوفه! 

 

*

  

 قصه ی کربلا فرازی دارد که باید سر را انداخت پایین و خجالت کشید؛ 

فصل و فراز کوفه و هر چه به مردمش بر می گردد.

 ماجراهای این شهر و مردمش هر کسی را می تواند شگفت زده کند. 

این شگفت زدگی در بعضی ها از حد گذشت.

یکی از آدم های بزرگ که به اندازه کافی هم سعه صدر داشت ، حضرت امیر المومنین - علیه السلام - بود.

سخنان او که از نظر شیعه و غیر شیعه معدن حکمت و بلاغت است قابل اعتناست :

...اف بر شما که از سرزنش و عتاب تان خسته شدم. 

آیا به جای آخرت به زندگی دنیا دل بسته  و خوشنود گشته اید ؟

آیا به جای عزت به خواری تن داده اید؟

... هیچوقت مورد اعتماد من نبوده اید و نه پای گاهی برای تکیه کردن...

شما مثل شتر های بی ساربان هستید که هر وقت از سمتی آن ها را جمع می کنند ، از سمت دیگر پراکنده می شوند...

به خدا همه امت ها از ستم فرمان روایان می ترسند و من از ستم فرمانبرداران بیم دارم... 

به راستی مرا خسته کردید... 

خدایا! 

من از زندگی بین این مردم خسته شدم و از هر آرزویی ملول گشته و به ستوه آمدم ،

پس مرگ مرا برسان تا از این ها آسوده شوم و این ها هم از من آسوده شوند و هرگز بعد از من رستگار نشوند.....

 

و اگر امام راستین و وصی رسول خدا قضاوتی از این مردم داشته باشد ، دیگر جای حرفی باقی نمی ماند. 

این فصل از قصه کربلا

فصل بی وفایی ست ، فصل دروغ ، فصل لاف ، فصل ترس ، فصل دم دمی مزاجی ، فصل نامردی و فصل بی دینی ست ، نه!...

این فصل ، فصل کوفه است. 

 

* قصه ی کربلا / فصل پنجم - فصل کوفه / مهدی قزلی 

*****************************

   

 

* خدایا بحق علی(ع) ، او که در محراب ِ مسجد ضربه ی شمشیر خورد 

و مردم گفتند: مگه علی (ع) اصلا" نماز می خوند... 

خدایا بحق مظلومیت علی(ع)... 

:'(

  

* فردی بود که اینقدر گناهکار بود ، پیامبر(ص) گفته بود هر کس هر جا دیدش بکشتش ، 

یه نفر به این آدم یاد داد و گفت : 

برو سراغ حسین(ع) ، با حسین (ع) برو در خونه ی پیامبر(ص)... 

با حسین (ع) بری پیامبر (ص) از گناهت می گذره... 

 

* خدایا... 

مهربان اربابمون حسین (ع) رو واسطه میکنم در این شب های قدر... 

خدایا به حق مهربان اربابمون حسین(ع) از سر  ِ تقصیراتمون بگذر... 

میدونم

میدونم

مهربان ارباب حسین(ع) تنهامون نمیزاره... 

 

* امشب جمکران ، با دیدن ِ بچه ای که گم شده بود تو اون شلوغی ها ، بی اختیار زدم زیر ِ گریه!

 

بچه ِ فقط می دوید و گریه می کرد و پدر و مادرشو صدا میزد ، حتی صبر نمی کرد ، نمی ایستاد ، کسی کمکش کنه!

یه لحظه 

نمیدونم چرا

دیدم چقدر شبیه این بچه ام! و زدم زیر گریه... 

 

 

یا علی(ع) = یا زهـــرا(س) 

 

التماس دعا... 

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۳ ، ۰۲:۰۰
مهربان اربابـــــ ...

 

 

اولین پسر حسین(ع) به دنیا آمد.

یازدهم ماه شعبان. ماه پیامبر. 

شاید به همین خاطر این قدر شبیه پیامبر بود. 

 

۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۳ ، ۱۴:۰۷
مهربان اربابـــــ ...

 

یک زمانی توی کوفه خشک سالی شده بود. 

خیلی وقت بود باران نمی بارید. 

مردم رفتند پیش امام علی (ع) ، امام گفت : 

« به پسرم حسین(ع) بگویید برای تان دعا کند. » 

مردم رفتند پیش امام حسین(ع)

او هم دعا کرد و باران بارید و مردم از بی آبی نجات پیدا کردند. 

کوفی ها چند سال بعد این لطف پسر علی را توی کربلا جبران کردند! 

 

 قصه کربلا . فصل کوفه . نوشته ی مهدی قزلی 

 

 

* سهم من از با تو بودن ، نماز به سمت ِ نافله است...

 

* مهربان اربابـــ... التماس دعا



  

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۹:۵۹
مهربان اربابـــــ ...

 

سلام دوستان عزیز ِ یک سبد سیبــ

 

به مناسبت ولادت با سعادت حضرت زینب (س) ، رسول صبر ، داستانک هایی از زندگی آن بزرگوار را در ادامه ی مطلب براتون آماده کردم. امیدوارم به دلتون بنشینه.

التماس دعا.

 

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۲ ، ۱۰:۱۸
مهربان اربابـــــ ...

**

امام علی علیه السلام ، دختر کوچکش را بغل کرده بود و نازش می کرد.

دختـر گفت : پدر جان شما ما را دوست دارید؟

امام علی علیه السلام گفت :

چطور دوست نداشته باشم زینــب جان!

شما میوه ی دل من هستید...

زینـــب(س) با شیرین زبانی گفت :

دوستی خدا با دوستی ما جمع نمی شود.

 شما خدا را دوست داشته باش و با ما مهربان باش.

امام علی علیه السلام خندید و دخترش را تنگ تر در آغوش گرفت...

 **

--------------------------------قصه کربلا / فصل صبر/ نوشته ی مهدی قزلی---------------------------

 

پ.ن.  راستشو بگم وقتی این مطلب رو خوندم مغز  ِ سرم ، مغز  ِ دلم سوت کشید!!!

پ.ن.  خیلی حرف داره ، خیلی جای فکر داره ،  جمله ی زینـبــــ(س)...

یا زینــبــــ(س)...

۱۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۲ ، ۱۴:۳۰
مهربان اربابـــــ ...