خداوند محبت است... بنام محبت

خداوند محبت است... بنام محبت


از روضه های شما
یک چیز مرا خیلی
میسوزاند!
آن هم مهربانی شماست..
این همه روضه برای مهربان ترین!

۴۶ مطلب در دی ۱۳۹۲ ثبت شده است

خدایا

مرا موهبت آن عطا کن

تا به جای آسودن

به دیگران آسایش بخشم

و به جای آن که دیگران درکم کنند ،

درک شان کنم.

و به جای آن که عشق دریافت کنم

عشق بورزم.

زیرا با فراموش کردن خویش است که می توان به هر چیز رسید.

با بخشایش است که بخشوده می شویم.

" نیایش : مادر ترزا "

۱۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۲ ، ۲۲:۱۴
مهربان اربابـــــ ...

**

آرش گفت: زمین کوچک است. تیر و کمانی می خواهم تا جهان را بزرگ کنم.

بهْآفرید گفت: بیا عاشق شویم.

جهان بزرگ خواهد شد، بی تیر و بی کمان.

بهْآفرید کمانی به قامت رنگین کمان داشت و تیری به بلندای ستاره.


کمانش دلش بود و تیرش عشق.


بهْآفرید گفت: از این کمان تیری بینداز، این تیر ملکوت را به زمین می دوزد.
آرش اما کمانش غیرتش بود و جز خود تیری نداشت.


آرش می گفت: جهان به عیاران محتاج تر است تا به عاشقان.

وقتی که عاشقی تنها تیری برای خودت می اندازی و جهان خودت را می گستری.

اما وقتی عیاری، خودت تیری؛ پرتاب می شوی؛ تا جهان برای دیگران وسعت یابد.


بهْآفرید گفت: کاش عاشقان همان عیاران بودند و عیاران همان عاشقان.


آن گاه کمان دل و تیر عشقش را به آرش داد. 
و چنین شد که کمان آرش رنگین شد و قامتش به بلندای ستاره.
و تیری انداخت. تیری که هزاران سال است می رود.
هیچ کس اما نمی داند که اگر بهْآفرید نبود، تیر آرش این همه دور نمی رفت!


#نویسنده:عرفان نظرآهاری

۱۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۲ ، ۱۴:۴۵
مهربان اربابـــــ ...

**

طلائیه واسم آخر دنیاست...

وقتی کتاب " به مجنون گفتم زنده بمان " رو میخوندم ،

فهمیدم فرماندهان رده بالا کاری کردند

که طلائیه بشود سه راه شهادت...

که طلائیه ، همت خسته شود از ماندن...

خیلی دوست داشتم به یادشون پستی رو بزارم

اگر دوست داشتید ادامه مطلب یکم از اتفاقات طلائیه رو براتون گذاشتم

**

۱۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۲ ، ۱۶:۱۵
مهربان اربابـــــ ...

ما بر و بچه های الکی از اونجایی که خیلی درس خون و خوب بودیم...!

(همش دلمون می خواست برا یه بارم شده بریم اردو )

اما متاسفانه یا خوشبختانه در دانشگاه ِ مربوطه ی ما هیچ خبری از اردو و این حرفا نبود واسه بچه های

درس خون ما!

تصمیم گرفتیم به مسئولین بفهمانیم که چی ما اردو می خوایم یالا

ما اردو میخوایم یالا...هه!

و از اونجایی که بنده خیلی از همه درس خون تر بودم...یکهو...در مغزم فاز و نول جرقه ای زد...و...

این شد که ما بر و بچ اِلک(الکترونیک) اطلاعیه هایی نوشتیم.. و مث زمان انقلاب یادش بخیرا

(هرچن ما که نبودیم!)، این اطلاعیه ها رو رأس ساعت 24 (ساعت خاموشی و خواب بچه های آروم و

سرپرست محترمه! و ساعت ِ فعالیت انجمن شب زنده داران بیکار (ینی ماها))

به در و دیفار خوابگاه چ ِسبوندیم..با تُف و چسب و ....!

اطلاعیه به این صورت نوشته شده بود که...

         -----------------------------------------------------------------------------------------------

                 توجه!                                                                                      توجه!

اردوی تفریحی طرقبه و شاندیز مورخ 89/12/6 به مبلغ 3500 تومان جهت کرایه و 4000

تومان جهت دریافت غذا در پدیده شاندیز ،برای ثبت نام به سرپرستی مراجعه نمایید.با تشکر.

        -------------------------------------------------------------------------------------------------

خلاصه بعد از کلی تلاش و زحمات بی وقفه! کار به خوبی انجام شد..

و ما...بعد از کلی خنده ،تصمیم گرفتیم دیگه بخوابیم!

حالا صبح شده بود و با صدای جیغ و داد سرپرست توی بلندگو از خواب ناز پریدیم حتا!

رفتیم بیرون ببینیم چه خبره..که دیدیم بعله..نقشه ما به خوبی گرفته ها..

دیدیم که بچه های دوستدار طبیعت ،چه صفی کشیدن جلوی درب سرپرستی واسه ثبت نوم..!

و سرپرست گرام هم عصبانی در حد لالیگا میشه گفت،تو بلندگو خودشو خفه می کرد که

این کار کیه خودش بیاد سرپرستی بگه...باز داد میزد هیچ اردویی در کار نیست دخترا..

برین اون کاغذا رو بکنین از رو دیوار!

و ما هم جای شوما خالی فقط  خندیدیم و ذوق کردیم...

اما ...گذشت و

سرپرست در روز های آتی از کنار بنده  رد میشد میگفت من که میدونم کار توئه و اون دوستات!

منم جاتون خالی چهره ی بسان گربه شرکی میگرفتیم به خود و میگفتیم چه حرفا میزنیدا ،

من ...دختر به این مظلومی و درس خونی ، بیکارم مگه!!!!!!!!

بعدم کلی میخندیدیم تازشم...البته تو دلمون!

---------------------------------------

البته این داستان اینجا تموم نشد چون انجمن ما هر هفته فکراهای بهتری به سرش میزد و ....

اصن کلی فعال و اینا بودیم...

راستی آخرشم اردو نرفتیم..با دانشگاه!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۲ ، ۱۴:۲۸
مهربان اربابـــــ ...

گل صلوات.

**

اگر چه یک نفری ، جمع چهــــارده نوری...

تـو را محـــمد و آل محــــمدت گفتند...

شب ولادتت ای یـــار ، میکنم خیـرات

نثار ِ مقـدم ِخیر ِ تو ، چهـــارده صلـــوات...

****

** مـرا  اُویـس شــدن در هــوای تـو کافیستـــ....**

****

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۲ ، ۱۲:۰۰
مهربان اربابـــــ ...

********

تو دستاش پر از ماه و ستـــــــــاره ، محـــــمد(ص)

نفس هاش پر از بوی بــهــــــــــاره ، محـــــمد(ص)

تو چشمــــــاش خـــدا داره میبــاره ،محـــــمد(ص)

می میـــرم براش با یک اشــــــاره ، محـــــمد(ص)

*********

**  اللهــــم صل علی محــــمد و آل محــــمد **

**و عجـل فرجهــم **

*********

** عیـــدتـون مبارک دوستان  یک سبد سیبـــ **

:)

۱۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۲ ، ۲۲:۰۱
مهربان اربابـــــ ...

--------------------------------------------------------

*  نمیدونم چرا اما خیلی این جمله رو دوست دارم با اینکه . . .  *

** بــاران یعنی ، تـو ، برمیگردی.. **

------------------------------------------------------------

دلم از خودم گرفته بدجور...

فقط از خودم...

۱۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۲ ، ۰۰:۰۰
مهربان اربابـــــ ...


**

به وسعتی که تو داری قسم که وسعت عشق

به ذهن خسته ی این حجم ِ کم نمی آیــد

حریم پاک تو اوج حضور خداستـــ

مرا چه سود که دل در حرم نمی آیــد

 

او را نشناخته ایم...

بفرمایید ادامه مطلب دوستان عزیز ِ یک سبد سیبـــ

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۲ ، ۱۶:۳۰
مهربان اربابـــــ ...

 

سر کلاس ریاضی ِ عمومی ِ  2 بودم...

استاد زد جاده خاکی!

شروع کرد به تعریف کردن!

میگفت :

تو دانشکده مهندسی مشهد

 آزمایش ِآب پز کردن تخم مرغ به وسیله ی

 اشعه ی 10 تا موبایل انجام گرفته...

و ...

 

همونجا بود که مغزم جرقه زد! ( آخ که من عااااااااااااااااشق این جور جرقه هام! :)

 

*

 

شب بود...

 

دوباره خوابگاه و ساعت خاموشی..

انجمن طبق معمول ِ همیشه حوصله شون سر رفته بود..

ماهم که سرمون درد میکرد واسه سرگرم کردن بچه ها ...

( اینقد مهربون بودیماااااااااااا..)

خخخخ خخخخخ خخخخ...!  :)

رفتم پیش یکی از اعضای مهربون تر ازخودم..!!

(دقت داشته باشید که گاهی میشود که شیطونی و شیطنت ،معادل ِ  مهربونی باشد حتا !!!!..

 ...

قضیه ی پخت تخم مرغ رو براش گفتم .

بعدش هم گفتم نظرت چیه ما هم این آزمایش رو انجام بدیم !  تو خوابگاه !!  :)

یه خنده ی ریزی زد و ..گفت : باشششششششششششششه..

ما که پایه ایم!

 

*

 

ساعت 23:30 دقیقه شب..

ساعت خاموشی و ...

یا بهتر بگم ساعت شیطونی..

 

*

 

یه دونه تخم مرغ برداشتیم و ..

همه بچه شر  و شیطون های خوابگاه رو سه سوت  جمع کردیم!

( تا این حد اطلاع رسانی انجمن ما خوب بوداااااااا..

سه  سوت اطلاع رسانی کردن هم ، هنر ِ ها.. :)

 

*

 

همه بچه شر و شیطون های خوابگاه جمعشون جمع بود اونم توی

یه اتاقِ 14 متری! :)

 

6 تا تخت دو طبقه دور تا دور اتاق بود! 

( اتاق های ما تو خوابگاه تا این حد کوچیک بود! اما چه صفایی داشتااااااااااااااااااا :)

 

*

 

تخم مرغ رو گذاشتیم وسط اتاق..

10 تا گوشی دورتادور تخم مرغ...

 

*

بچه ها هم هر طور تونسته بودن خودشون رو تو اتاق جا داده بودن!

 

خیلی لحظات خوبی بود..یا بهتره بگم خنده دار بود! :)

پر از هیجان و شادی و خنده..

همه بچه ها منتظر بودن..

دوربین ها همه زوووووم شده بود روی تخم مرغ!

 

*

 

یسری از بچه ها هم چون دیگه جا نبود بیرون از اتاق پشت در جیغ و داد 

میکردن و میخواستن بیان تو!

 

*  

بعد از هماهنگی های انجام شده ! و چک کردن موقعیت سرپرست خوابگاه ! ،

 

حالا وقت  این بود که  ده نفر از بیرون اتاق به مدت یک دقیقه به 10 تا گوشی 

مورد نظر ِ گذاشته شده دورتا دور تخم مرغ تماس حاصل فرمایند! :)

 

دوربین ها و وسایل ثبت و ضبط هم که آماده ی آماده بود! ( اینقد انجمن مجهزی بودیم ما

 

:)

 

خُبــــــــــــــــــــــــــ

 

1

2

3

 

ده تاااااااااا گوشی با هم دیگه زنگ میخورد!

هر کدوم با یه مدل آهنگ و یه نوع ویبره!

 

تخم مرغ بدبخت!

خدا میدونه چی به سرش اومد تو اون یک  دقیقه!

اشعه ها و امواج مختلف..

 

*

 

خلاصه یه دقیقه تمام  شد...

بقیه بچه ها هم هجوم آوردن تو اتاق.. :)

 

حالا وقت تست تخم مرغ بود..

هر کس یه نظری داشت...و یه چی می گفت!

 :)

 

منم میخندیدم..

چون..

...

خلاصه بعد از کلی هیجان وسر و صدا یه نفرانتخاب  شد که تخم مرغ رو تست کنه!

که ببینیم پخته یا اینکه..

 کلا سر کار بودیم! :)

 

تخم مرغ شکسته شد و همه همزمان با هم جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ کشیدند!

 اتاق 110 رفت رو هوااااااااااااا....

بله درست حدس زدید..

 

همه ما سر کار بودیم!

یا بهتره بگم سرگرم بودیم :) البته فقط برای لحظاتی.. :)

تخم مرغ  نپخته بود!

...

میدونید چرا!

 

چون این آزمایش باید جایی انجام بشه که فلز و آهن وجود نداره !

نه اتاقی که دورتارش 6 تا تخته فلزی ِ ..

 

همه ی آزمایش رو برای همه توضیح داده بودیم..

اما نگفته بودیم که همچین آزمایشی همچین جایی جوااااب نمیده! :)

چیکار میشه کرد دیگه انجمن ما یکم زیادی ،  مهربون  و اینا بودددددددددددد  :)

فقط به سرگرم کردن بچه ها فکر میکردیم...! مدیونید طور دیگه ای فکر کنید! :)

 

*

 

همه بلند شدن و با سر و صدا ...از اتاق رفتن بیرون..

صدای جیغ و داد سرپرست گرام هم از ته سالن شنیده میشد!

چه خبرررررررررررررررررررررره اونجااااااااااااااا..

 

هیچکس جواب درستی به سرپرست نداد!

نه بچه ها ..نه اعضای انجمن.!

 

حالا ما بویدم و یه تخم مرغ که یه عالمه اشعه به خوردش داده بودیم!

*

بچه ها یه نیگا بهم کردند  و گفتن...

گرسنه مون شده !

:)

 

خب معلومه دیگه سرگرم کردن بچه ها انرژی میبره!

کالری میسوزونه حتا!

 

این بود که گرسنه شده بودیم... :)

 

خلاصه ،

تخم مرغی که قرار بود آب پز بشه ! نیمرو شد..

البته بنده از اون تخم مرغ نخوردم! چون اون موقع ها سلامتیم برام مهم بود! :)

 اما  اونایی که از این تخم مرغ خوردن خیلی بهشون چسبید... :)

__

 

اینم خاطرات درخواستی شما دوستان عزیز.

برای استفاده ی سوء از تجربیات ما به آرشیو موضوعی ، بخش خاطره های من 

مراجعه کنید!

سپاس از همراهیتون. :)

 

و ما آماده ی خواندن و حتا استفاده ی سوء  از خاطرات شما دوستان عزیز هستیم. :) 

 

 

اما گذشته از همه شوخی ها ، یادش بخیر...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۲ ، ۱۲:۱۹
مهربان اربابـــــ ...
 
**
قلب تو کبوتر است

بالهایت از نسیم

قلب من سیاه و سخت

قلب من شبیه...

                     بگذریم

**

دور قلب من کشیده اند

یک ردیف سیم خاردار

پس تو احتیاط کن

جلو نیا ، برو کنار

**

توی این جهان گنده هیچ کس

با دلم رفیق نیست

فکر می کنی

چاره دلی که جوجه تیغی است،

چیست؟!

**

مثل یک گلوله جمع می شود

جوجه تیغی دلم

نیش می زند به روح نازکم

تیغ های تیز مشکلم

**

راستی تو جوجه تیغی دل مرا

توی قلب خود راه می دهی؟

او گرسنه است و گمشده

تو به او پناه می دهی؟

**

باورت نمی شود ولی

جوجه تیغی دلم

زود رام می شود

تو فقط سلام کن

تیغ های تند و تیز او

با سلام تو

تمام می شود...

**

--------------- # شعر از خانم عرفان نظر آهاری # ----------------
۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۲ ، ۱۶:۳۹
مهربان اربابـــــ ...

**

امام علی علیه السلام ، دختر کوچکش را بغل کرده بود و نازش می کرد.

دختـر گفت : پدر جان شما ما را دوست دارید؟

امام علی علیه السلام گفت :

چطور دوست نداشته باشم زینــب جان!

شما میوه ی دل من هستید...

زینـــب(س) با شیرین زبانی گفت :

دوستی خدا با دوستی ما جمع نمی شود.

 شما خدا را دوست داشته باش و با ما مهربان باش.

امام علی علیه السلام خندید و دخترش را تنگ تر در آغوش گرفت...

 **

--------------------------------قصه کربلا / فصل صبر/ نوشته ی مهدی قزلی---------------------------

 

پ.ن.  راستشو بگم وقتی این مطلب رو خوندم مغز  ِ سرم ، مغز  ِ دلم سوت کشید!!!

پ.ن.  خیلی حرف داره ، خیلی جای فکر داره ،  جمله ی زینـبــــ(س)...

یا زینــبــــ(س)...

۱۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۲ ، ۱۴:۳۰
مهربان اربابـــــ ...

 
 

 

شب عاشورا ، عباس(ع) ، بنی هاشم را جمع کرد و برایشان صحبت کرد.

آخر صحبت ها پرسید:

« فردا چه می کنید؟ »

گفتند: با شماست. ما گوش به فرمان تو هستیم.

عباس(ع) گفت: اصحاب امام غریبه هستند و بار سنگین را صاحبش برمیدارد.

حفاظت از امام حسیــــن(ع) به عهده ی ماست که فامیلش هستیم ،

فردا صبح اولین کسانی که میروند میدان جنگ باید از بین ما باشد ،

تا مردم نگویند: بنی هاشم یارانشان را جلوتر از خودشان به کشتن دادند!

**

آن طرف تر هم توی خیمه ، حبیب پسر مظاهر ، یاران امام را جمع کرده بود

و میگفت: فردا اول باید ما برویم برای جنگ ،

تا نبض ِ ما می زند کسی از بنی هاشم نباید کشته شود

که مردم بگویند : این ها بزرگان خودشان را برای جنگ فرستادند و

جان خودشان را فدای آنها نکردند!

 **

زینـــــب(س) که رفته بود به امام حسیــــن(ع)  سری بزند ،

همه این حرف ها را شنیده بود و خندیده بود ...

از مدینه تا شب عاشورا ، این اولین لبخند ِ  زینـــــب(س) بود ...

از معرفت ِ حبیـب و عباس(ع)...

---------------------------------------------------------------------------

#برگرفته از کتاب قصه ی کربلا ، فصل علمدار

#نوشته ی مهدی قزلی.

 

 

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۲ ، ۱۶:۱۶
مهربان اربابـــــ ...

هوای دو نفره..

هوای خیلی از روزهای زندگی ِ همه ی ما ، هوای دو نفره است.. 

**

یادش بخیر

دانشگاه که بودیم هر وقت هوا ، هوای دونفره می شد

من و دوستان هم خوابگاهیم جمع می شدیم

در واقع

همه ی ماهایی که یک نفره بودیم ،جمع می شدیم و با هم می رفتیم

خیابون های شهر رو زیر باران قدم میزدیم و می خندیدیم و شاد بودیم

و می گفتیم هوا ، هوای هشت نفره است...

چون ما هشت نفریم...

:)

اینروزها...

اینروزها هم ، هوا ، هوای دو نفره است..

یادت نرود...

هر کسی

دست کم دو نفر است...

عاشق تنهاست..

***

هوا ، هوای دو نفره است..

من تمام ِ خیابان های دلم را با تـو قدم میزنم..

:)

۲۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۲ ، ۱۳:۳۹
مهربان اربابـــــ ...

توی این دنیا...

 به دنبال قاصدکی میگردم...

قاصدکی  که ،

وقتی خسته ای از همه جا ، بیاید و به " تـو  " بگوید : که من دوستت دارم..

..

****

( وقتی دلت نتواند بگوید دوستت دارم ، متوسل به دل ِ قاصدک ها می شوی! )

هر وقت قاصدکی ببینم...

بهش میگم که " تـو " رو دوست دارم..

و  بعد

با دلم ، قاصدک ِ دوستت دارم  را روانه ی آسمان ِ دلت  میکنم...

..

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۲ ، ۲۰:۴۲
مهربان اربابـــــ ...