خداوند محبت است... بنام محبت

خداوند محبت است... بنام محبت


۳۳ مطلب در مهر ۱۳۹۲ ثبت شده است

 

اگر کسی نامه ای می نوشت و می داد دست ِ

امام حسیــــن (ع) و چیزی می خواست ،

امام نخوانده قبول می کرد مشکلش را حل کند.

 

می گفتند : " لااقل بخوانید ، بعد قبول کنید."
امام می گفت : « راضی نمی شوم همان قدر که من می خوانم ،

او بایستد و خجالت بکشد

 

یک بار هم آدم فقیری آمد و پول خواست و امام داد.
فقیر همان جا نشست و شروع کرد به شمردن.

یکی از همراهان امام گفت :

« چیزی مگر فروخته ای که همین جا داری پول را می شماری؟»

امام گفت: « فروخته ، آبرویش را فروخته

 

فکرش هم سخت است ، آدم اینقدر کریم باشد و یک روز
مجبور بشود به یک عده آدم پست رو بیاندازد
.
آن هم نه برای چیز زیادی ؛ برای یک کف دست
آب،
آن هم نه برای خودش ؛ برای بچه ای شش ماهه.

 

« ای مردم! برادرم و بچه هایم و یارانم را کشتید.

غیر از این بچه که از عطش به خود می پیچد ، کسی برایم نمانده .

بیایید بگیریدش و آبش بدهید

 

حرمله ( لعنت الله ) که بچه را سیراب کرد با تیرش ،

امام برگشت ، از اسب پیاده شد با غلاف شمشیر ،

زمین پشت خیمه را زخم زد و علی را مرهم  ِ زخم زمین کرد....

 

منتخب از کتاب فصل عاشقی ، نوشته ی مهدی قزلی 

 

دریافت
حجم: 5.9 مگابایت

۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۲ ، ۱۹:۳۷
مهربان اربابـــــ ...

لحظه های بحرانی بود

قلبم به تپش افتاده بود

نمی توانستم از دست دادن او را با چشم های خودم ببینم

نمی دانستم چگونه باید به او کمک کنم

لحظه به لحظه افتاده تر می شد

و

کاری از دستم ساخته نبود


فکری به سرم زد.

لیوان آب را آوردم

و بهش دادم

سرحال شد و قدش را راست کرد.

توانستم زندگی یک گل را نجات دهم.

 


 

منتخب از کتاب ثنا - نوشته ی زهرا زمانی 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۲ ، ۲۲:۴۲
مهربان اربابـــــ ...
 نزدیک عملیات خیبر بود و زمستان بود
و ما اسلام آباد غرب بودیم که
دکتر به من گفت
" بچه تا دو سه هفته ی دیگر به دنیا نمی آید."


منتظر مصطفی بودیم .
مهدی هم بی قراری می کرد.

ابراهیم نبود. آمد. از تهران آمد.
چشم های سرخ و خسته اش داد می زدند
چند شب است که نخوابیده.
 نگذاشت من بلند شوم. دستم را گرفت نشاندم زمین
گفت
 " امشب نوبت من است که از خجالتت در بیایم."

گفتم"  ولی تو ، بعد از این همه وقت ، خسته و کوفته آمده ای که..."

نگذاشت حرفم تمام شود.
رفت خودش سفره انداخت ، غذا را کشید آورد ،

غذای مهدی را با حوصله داد ، سفره را جمع کرد برد ،
چای ریخت آورد داد دستم گفت بخور.


شروع کرد با بچه حرف زدن.

بش گفت " بابایی ! اگر پسر خوبی باشی باید حرف بابات رو گوش کنی

همین امشب بلند شوی سرزده تشریف بیاوری منزل.

می دانی؟ بابا خیلی کار دارد. هم اینجا هم آن جا.

اگر نیایی من همش توی منطقه نگران تو  و مامانتم .

یک امشبی مرادنگی کن به حرف بابات گوش کن!"

 

نگفت اگر بچه ی خوبی باشی ، گفت اگر پسر خوبی باشی.

انگار از قبل می دانست بچه چی هست.

خیلی زود هم از حرف خودش برگشت.

گفت: " نه بابایی . بابا ابراهیم امشب خسته ست. چند شب ست نخوابیده .

باشد فردا. وقت اصلا" زیادست."

 

سرش را که گذاشت روی بالشت خندیدم گفتم

" تکلیف این بچه را معلوم کن.

بالاخره بیاید یا نیاید؟"

دستش را گذاشت زیر چانه اش ، به چشم هام خیره شد ،

به مصطفی گفت " باشد. قبول . هیچ شبی بهتر از امشب نیست.

 

از جا پرید گفت " اصلا یادم هم نبود. امشب تولد امام هم هست،

چه شبی بهتر از امشب."

قیافه ی فرمانده ها را گرفت گفت

" پس شد همین امشب. مفهوم است؟"

 

خندیدم گفتم " چه حرف ها میزنی تو امشب، ابراهیم.

مگر می شود؟"

 

حالم بد شد!

ابراهیم ترسید ، منتها گفت

" بابا این دیگر کیه. شوخی هم سرش نمیشود ، پدر صلواتی."

درد که بیشتر شد دیدم دارد دورم می چرخد نمیداند باید چی کار کند.

به سر خود هم گمانم زد. گفت" بابا به خدا من شوخی کردم."

اشک را هم توی چشماش دیدم...

دکمه های پیراهنش را بالا پایین بست و...

مرا برد گذاشت بیمارستان ....

میخواست دنبالم هم بیاید . نگذاشتند...

...

از اتاق آمد بیرون.

آنقدر گریه کرده بود که توی چشم هاش خون افتاده بود.

کنارم نشست و گفت " امشب خدا من رو شرمنده کرد.

وقتی حج رفته بودم ، توی خونه ی خدا چند تا آرزو کردم.

 

یکی این که در کشوری که نَفَس امام نیست نباشم؛حتا برای یک لحظه.

بعد ، از خدا تو رو خواستم و دو تا پسر .

برای همین ، هر دو بار می دونستم بچه مون چیه .

مطمئن بودم  خدا روی من رو زمین می اندازه.

بعدش خواستم نه اسیر شم ،

نه جانباز ،

فقط وقتی از اولیاء اللهشدم ، درجا شهید شم."

 



+ژیلا بدیهیان (همسر شهید همت)
+مصطفی( فرزند دوم شهید همت)
+مهدی( فرزند اول شهید همت)
۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۲ ، ۲۲:۲۲
مهربان اربابـــــ ...


 

از جوانمرد پرسیدند:

 

نشان کسی که خدا او را دربرگرفته است، چیست؟

 

گفت: آن که از فرق تا قدمش همه از خدا بگوید.

دستش از خدا بگوید،

پایش از خدا بگوید،

نشستن و رفتن و دیدنش از خدا بگوید،

و حتی نفسش، نفسش از خدا بگوید.

مثل مجنون که به هر که می رسید از لیلی می گفت،

به زمین و به دریا و به دیوار، به مردم و به درخت و به گوسفندان ...


مومن ، مجنونی است که لیلی اش خداوند است...

 

روایت نوزدهم از جوانمرد نام دیگر تو - نوشته ی عرفان نظر اهاری 

 

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۲ ، ۱۳:۲۸
مهربان اربابـــــ ...

 

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۲ ، ۱۳:۰۵
مهربان اربابـــــ ...

انگار همیشه جای یک تن خالی ست


این بار کسی نیست نه! اصلن خالی ست


یک نیمکتـــ... نشسته دارم  در خود


جای دو نفر همیشه در من خالی ست..

هر کسی
 
دست کم دو نفر است
 
عاشق تنهاست..
 

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۲ ، ۲۳:۵۵
مهربان اربابـــــ ...


 

یکی باید باشد که آدم را صدا کند..

به نام کوچک اش صدا کند..

یک جوری که حال آدم را خوب کند..

یک جوری که هیچ کس دیگر بلد نباشد..

 

یکی باید آدم را بلد باشد !


***
مث یه ستاره
که دنباله داره

به تنهایی هر شبم دعوتی تو..
یه جور عجیبی
به هم ربط داریم
که ناراحتم وقتی ناراحتی تو..

 

***

هرشب...

 همه ی آسمان را ،دنبالت می گردم..


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۲ ، ۲۳:۳۰
مهربان اربابـــــ ...

 

انار  ِ دل ِ لیلی ..

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۲ ، ۲۳:۱۳
مهربان اربابـــــ ...


دلتنگی های آدمی را، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من


******

...

 

سرم را می توانم گرم کنم...

 

اما دلم..

دلم نه...

 

دلم گرم نمیشود!

 

دلم گرم نمیشود

 

گرم نمیشود

 

...

دلگرمی ام بودی...

 

بی تو.. دل سردم ..

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۲ ، ۲۲:۵۰
مهربان اربابـــــ ...

گاهی هیج تصویر و نوشته و شعری نیست که حال آدمو بفهمه...


اما 

فاطــــــــــــــمه الزهــــــــرا (س)

میفهمه حالم رو..
.


 

در عمق ِ واژه های من اندوه ریخته اند

مصرع به مصرع سخنم درد می کند...

 

*******

دلنوشت  ،  تمام وجودم نوشت...

...

 

در سرم تویی

 

در چشمم تویی

 

قلبم تویی..

 

من...

 

من


 عکس ِ دسته جمعی توام ..


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۲ ، ۱۱:۲۸
مهربان اربابـــــ ...

 

عیدتون مبارک...

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۲ ، ۲۱:۴۳
مهربان اربابـــــ ...

 

اگر خدا رو شناختی

قربونی ِ خدا میشی

 

مثل

حــــــسیـــــــن (ع)...

*****

التماس دعا...


۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۲ ، ۲۳:۳۶
مهربان اربابـــــ ...

 

امروز وب عاطفه سادات بودم 

داستان مشهد رفتنش رو خوندم

گفتم پس من که پارتی ندارم چی!!!!

 

دلم...

 

امشب یکی از دوستام پیام داد و یه شماره تماس.....

گفت یکی از بچه ها کارت داره...

زنگ بزن مطمئنم خوشحال میشی صداشو بشنوی...

گفت نپرس کیه که نمیگم...

زنگ زدم...

 

آهــ...


السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)...

 

باورم نمیشد که دارم صدای آقا رو میشندم...

صدای حال و هوای حرمش...

 

باورم نمیشه که اینطور طلبیدیم آقا...

تازه می فهمم چقدر دلتنگتم..............................................


خیلی....

:'(

ممنونتم امام رئوف..

و

خوشحالم که هنوزم صدامو میشنوی...

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۲ ، ۱۹:۵۷
مهربان اربابـــــ ...
 

جوانمرد بر تپه ای ، در سجده ، آفتاب را و غروبش را تقدیس می کرد .

مسافری که از دورها آمده بود ، جوانمرد را دید ، سفره ی دلش را گشود و

از غریبی گفت و از غربت نالید  که عجب دردی است این درد بیگانگی و

عجب سخت است تحمل بی سرزمین.

 

جوانمرد لبخندی زد و گفت :

برو ای مرد و شادمان باش ، که این غربت که تو داری

و این رنج که تو می کشی هنوز آسان است.پیش آن غربتی که ما داریم.

 

زیرا غربت نه آن است که تنش در این جهان غریب باشد ،


غریب آن است که دلش در تن غریب است.

و ما این چنینیم با دلی غریب در تن خویش.

 

منتخب از کتاب جوانمرد نام دیگر تو ، نوشته ی عرفان نظر اهاری 

 

 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۲ ، ۱۵:۱۱
مهربان اربابـــــ ...