خداوند محبت است... بنام محبت

خداوند محبت است... بنام محبت


۱۹ مطلب در آبان ۱۳۹۲ ثبت شده است





طلیعه ی غزل صد کتاب یعنی تو

به شام بی کســـی ام ماهتاب یعنی تو

حسیــــــــن ِ فاطـــــــــمه من قطره ام ،شــما دریـــــــا

به آفتابــــــ  قسم ، آفتابــــــ  یعنی تو


سیاه تر زسیاهی ِ محض یعنی من

سپید تر زسپیدی ِ نابـــــ یعنی تو

میان موج بلا ، بین چـــــارده معصوم

سفینه ای که بُود پر شتاب یعنی تو


نمی شود که مرا هم ... که مرا هم ...

به التـــــــماس نگاهـــم جواب یعنی تو

دلم گرفتـــ چه سختـــ است منتظــــــــــر ماندنـــــ

برای اینکه شوم انتخابــــ یعنی تو ...


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۲ ، ۲۲:۳۹
مهربان اربابـــــ ...


..


دعا کن آقا...


دعا کن ، عاقبت بخیر  ِ ، حسیــــــن(ع) ، بشیم...

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۲ ، ۲۲:۲۶
مهربان اربابـــــ ...


( اگه دلش رو دارید بخونید...سنگین ِ )

( روضه ی مـــادر ... )


معمولا در خونه ای رو بزنند مرد خونه میره در رو باز میکنه،مگه این نیست؟

مگه غیر از اینه؟ اونم چه خونه ای... خونه ای رو در زدند که مرد اون خونه علی ِ (ع).

خونه ای رو در زدند که میدونستند علی(ع) تو خونست...

لا اله الا الله...

علی(ع) باید بره دم در. تا اومد بلند شه بره ...

آخ ، فاطـــــمه(س) گفت :علی جان بذار خودم برم،

مگه سپرت رو نفروختی شب عروسی؟

مگه بابام نگفت زهــــرا سپر بلاته؟

حالا نوبت منه علی.

رفت پشت در....

...

یه روضه خون قشنگ میگفت.

میگفت فاطـــــمه(س) به چند دلیل خودش رفت پشت در.

این دلایل رو بگم دادت بلند میشه.

دلیل اول این بود ؛ گفت : بذار من برم، اینا میدونند من دختر پیغمبرم،

شاید بخاطر بابام حیا کنند، برن.

بخدا همین یه دونه یه شب گریه داره...

دلیل دوم چی بود زود میگم و رد میشم.

بی بی میدونست زن های اینا خبر داشتند زهـــــرا (س) بارداره ،

بالأخره مرداشون خبر دارند من بار شیشه دارم،

زنی که بار شیشه داره همه ازش حیا میکنند...شاید برن....

آهــــ...

اما دلیل سوم اگه حیا نکردند اگه مراعات من و بچه ام رو نکردند

اینا با علی کار دارند،

هرکی میخواد به علی برسه باید اول زهــــرا رو برداره از سر راه...

:'(...
:'(...

من فدایی علی ام،من باشم یه مو از سر علی کم نمیشه.

رفت پشت در. نگم چی شد...

فقط یه مرتبه علی صدایی شنید، یکی میگه وا ابتاه...

...

 

یکی داره ناله میزنه آخ بابا...

ببرمت یه جایی که دلم جلو جلو رفته.

دختر بچه ،هرچی هم سنش بالا بره دختر اینه،دختر بچه سن و سال نداره،

هربار هرجا یه خطری تهدیدش کنه اول میگه بابا...

مــــــــادر ما هم بین در و دیوار...

تا در رو فشار دادند گفت ابتاه...

 

....یه دختری هم سراغ دارم تو بیابونا...

تا نانجیب سیلی زد

گفت: بابا حسیــــن...آخ بابا

...

بابا مگه نگفتی برمیگردم

بابا...

یه بی حیا بهم...

بابا یه جوری زده ، مثل ، مثل مــــادرت شدم...

 

آهـــــــ...

یا زهـــــــــرا(س)...

یا حسـیـــــــن(ع)...

دریافت
حجم: 4 مگابایت
توضیحات: بابا حسین(ع) ، کجا رفتی بی دخترت بابا


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۲ ، ۱۶:۳۸
مهربان اربابـــــ ...


با همین چشم های خود دیدم، زیر باران بی امان بانو!


درحرم قطره قطره می افتاد آسمان روی آسمان بانو


صورتم قطره قطره حس کرده ست چادرتـــ خیس می شود اما


به خدا گریه های من گاهی دست من نیست مهربان بانو


گم شده خاطرات کودکی ام گریه گریه در ازدحام حرم


باز هم آمدم که گم بشوم من همان کودکم همان ، بانو


باز هم مثل کودکی هر سو می دوم در رواق تو در تو


دفترم دشت و واژه ها آهو...گفتم آهو و ناگهان بانو...


شاعری در قطار قم - مشهد چای می خوردو زیر لب می گفت:


شک ندارم که زندگی یعنی، طعم سوهان و زعفران بانو


شعر از دست واژه ها خسته است بغض راه گلویم را بسته است


بغـــض ، یعنی که حرف هایم را از نگاهم خودتــ بخوان بانو...

 

خودتــ بخوانـــ...

خودتــ بخوانـــ...

...

 

+ بخشی از شعر ِ :در ازدحام حرم، از سید حمیدرضا برقعی.

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۲ ، ۲۰:۰۰
مهربان اربابـــــ ...


همسفرت زینــــب ، حالا ، همسفر است با قاتلت...

تو شاهدی ...

ناله کنان مانـــــده خیره ، زینـــــــــب ِ دل خسته بر تل

مانـــــــده تمام جهـــــــــانش ، در دلِ  گــــودال مقتل... 



دریافت
حجم: 6.46 مگابایت
توضیحات: آهــــ از دلتـــ

آهـــــ...

:'(

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۲ ، ۱۹:۴۸
مهربان اربابـــــ ...

 

ماجرای عاشورا که تمام شد ، شب آب آزاد شد ؛

 

یعنی به بچه های زهـــــــرا(س) اجازه دادند از مهریه ی مـــــادرشان

سهمی داشته باشند.

 

آن ها ولی یادشان می افتاد به 

عبـــــاس (ع) که رفت برای آب و برنگشت ،

به علی اکبــــــر (ع) که از میدان برگشت و از پدرش آب خواست ،

به علی اصغــــر (ع) که بدون آن تیر هم کارش تمام بود ،

به خود ِ حسیـــــــــن(ع) که تشنه شهید شد.

 

خیلی ها با لب های خشک و ترک خورده و گلو های عطشان ،

فقط به کاسه ای آب نگاه کردند آن شب.

 

**

منتخب از کتاب فصل عاشقی نوشته مهدی قزلی

**

 

هـــــــزار جمعه گذشت و نقاب نگشودی 

به جان فاطمــــــــــه این جمعه بی نقاب ، بیا 

مباد آنکه بیایی و مرده باشم من

شتاب کن که اجل می کند شتاب ، بیا 

گذشت عمر و ندیدم تو را به بیداری 

کرامتی کن و امشب مرا به خواب ، بیا 

به کوچه کوچه شهرم ز خون دل همه شب 

برای آمدنت ریختم گلاب ، بیا

گناه من ره دیدار بسته بر رویت 

تو بهر دیدن من از ره ثواب ، بیا 

غروب جمعه شده بی تو روزهای دلم 

به صبح جمعه من همچو آفتـــاب ،بیا 

به دردهای به حیدر نگفته ی زهــــــرا(س)

به ناله های سحرگاه ابوتراب ، بیا 

به سینه ای که شکست از سُمّ ستور، قسم 

به صورتی که شد از خون سر خضاب ، بیا...

**

امان از دل زینـــــــب(س)...

آهــــ...

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۲ ، ۱۱:۰۰
مهربان اربابـــــ ...

امام حسیـــــــــن(ع) تا وقتی زنده بود و تا جایی که توان داشت ،

 

نگذاشت به جسد یارانش بی حرمتی شود .

نگذاشت سرشان را جدا کنند ،

نگذاشت لباس شان را غارت کنند ،

نگذاشت تن و بدن آن ها زیر سُمّ اسب ها بماند.

جمع شان کرده بود یک جا کنار هم و مواظب شان بود.

 

عصر عاشورا وقتی خودش تنهــــــــا شد و مردانه جنگید ،

شهید که شد اما کسی نبود مواظبش باشد.

به جسدش بی حرمتی شد ، سرش را از تنش جدا کردند ،

لباس هایش را غارت کردند.

به همین ها هم راضی نشدند ،به اسب ها نعل تازه زدند و جسد را لگدکوب کردند.

 

**

هر کشته ای را به نشانه ای می شناسند.

به صورتش یا اگر سر نداشته باشد ، از لباسش یا از نشانه ای دیگر.

حسیـــــــــــــن(ع) اما سر در بدن نداشت ،

لباسش را غارت کرده بودند ،حتی لباس کهنه ای که زیر لباس هایش پوشیده بود.

انگشترش را هم برده بودند.

 

حالا فقط حسیــــــــــن(ع) را کسی می توانست بشناسد

که یک عمــــــــــر عاشقانه دوستش داشته باشد ؛ 

مثل زیــــــــــــــنب(س)

 

**

منتخب از کتاب فصل عاشقی نوشته مهدی قزلی 

 

با داغ مادرش غم دختر شروع شد

او هر چه  درد  دید از آن  در  شروع شد

مــــادر که به او پیرهن کهنه را سپرد

دلشوره های زخمی خواهر شروع شد

باور نداشت آتش این اتفاق را

تا عصر روز حادثه باور شروع شد

 

جمعه حدود ساعت سه بین قتلگاه

تکرار قصه در و مـــــادر شروع شد

اینجا به جای میخ در و قامتی کبود...

آهـــ.......

این بار جنگ خنجر و حنجر شروع شد...

زیــــنب بلنـــــد گریه کن اینجا مدینه نیست

حالا که سوگواری حیدر شروع شد

 

نه باورم نمی شود این سطر ناحیه

والشمر جالس ... سر و خنجر شروع شد

میخواستم تمام کنم شعر را نشد

یک غم تمام شد ، غم دیگر شروع شد

خورشید روی نیزه شد و آسمان گرفت

زیــــــــنب گریست ، خنده ی لشکر شروع شد

**

دریافت
حجم: 5.83 مگابایت
توضیحات: مثل من اطراف عشقت انبوه لشکر ندیدی


۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۲ ، ۰۹:۳۵
مهربان اربابـــــ ...


حسیـــــــــن(ع)
تنها بود ...

 

این سو و آن سو را نگاه کرد و دید که همه یارانش به خاک افتاده اند.

بلند گفت: " کسی نیست به خاطر خدا ما را کمک کند؟ "

و هیچکس نبود.

یک مرد مانده بود و یک بیابان نامرد.

یک مرد مانده بود و کران تا کران عدو.

**

حال امام روز عاشورا حال عجیبی بود.

هم گریه می کرد ، هم صبر. هم مضطرب بود ، هم با وقار.

هم خاکی و خونی بود ، هم نورانی.

هم می جنگید ، هم کمک می خواست.

هم کشته می شد ، هم نصیحت می کرد...

حال امام روز عاشورا حال عجیبی بود ،

هم حال عاشق را داشت ، هم حال معشوق...

**

هیچ پیامبر و امامی را توی میدان جنگ نکشتند ، جز حسیـــــــــــن(ع)...
هیچ پیامبر و امامی را تشنه نکشتند و یا وقت کشته شدن تشنه نبود ،
جز حسیــــــــن(ع)...
هیچ پیامبر و امامی هم کمک نخواست وقت کشته شدن ،چون علنی کشته نشد،
جز حسیــــــــــــن(ع)...
هیچ پیامبر و امامی جسدش روی زمین نماند ،
جز حسیــــــــــــن(ع)...
امام حسیــــــــن(ع) توی بعضی چیز ها یکی ست ،
دومی ندارد.
مثل معشوق که یکی ست و دومی ندارد.
 
* منتخب از کتاب فصل عاشقی نوشته مهدی قزلی 

**

حسیــــــــــــن(ع) غریب مــــــــــادر...

**

حرمتو بردار بریم مدینه

الهی زینب داغتو نبینه

منو اینجا آوردی کجا

پر دلشوره ام به خدا

این همون سرزمینیه که

میگن اسمش رو کرببلا

اسم کرببلا که میاد

میارم مادرم رو به یاد

که واسم روضه هاشو میخوند

شده بود حجر دارالعزا

همه چیز رو از قبل شنیده بودم

کرببلاتو ندیده بودم

حرمتو بردار بریم مدینه

الهی زینب داغتو نبینه

بی قرار قلب خواهرته

نگو روزای آخرته

اونایی که دادم به خودت

یادگارای مادرته

یکیشون کهنه پیراهنه

که شبا روی قلب منه

یکیشون جای بوسه ای

زیر حلقوم و خنجرته

الهی لباتو تشنه نبینم

گلوتو زیر دشنه نبینم

حرمتو بردار بریم مدینه

الهی زینب غمتو نبینه

شبمو بی ستاره نکن

دلمو پاره پاره نکن

تا میگم آخرش چی میشه

تو به گودال اشاره نکن

میدونم ته این قضیه

منم و تله زینبیه

میگی برگرد برو به حرم

کشتنمو نظاره نکن...


مهربان اربابـــــــ ..

آهــــــ....

امان از دل زینــــــــــــب(س)...

 
فصل عاشقی نوشته مهدی قزلی 
۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۲ ، ۱۶:۰۰
مهربان اربابـــــ ...

 

مشک ِ تو  که افتاد ،  دل ِ فاطـــــــــــمه (سلام الله علیها)  لــــرزید...

 



فُرات حسرت این را داشت که عباس(ع) از آبش بخورد و سیرآب بشود

 

اما او به پدرش علی(ع) قول داده بود تا حسیــــن(ع) تشنه است ،آب نخورد.

 

حالا بیش تر از هزار سال است از عاشورا می گذرد اما فرات هنوز آرزو به دل است.

 

آبی از آن می آید توی سردآب حرم حضرت اباالفضـــــــل (ع) ،

 

دور قبرش چرخی می زند و بر می گردد به رود اصلی.

 

انگار هنوز التماس عباس(ع) می کند : عباس (ع) آب بنوش!

 
منتخب از کتاب فصل عاشقی نوشته ی مهدی قزلی 
 

دریافت
حجم: 31.4 مگابایت
توضیحات: علی باشم و ببینم زهرا(س) مو میزنن

دریافت
حجم: 3.89 مگابایت
توضیحات: علقمه پر از بوی یاس...
۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۲ ، ۱۶:۴۷
مهربان اربابـــــ ...

 

ایـــــــــ برادر چشای خیسمو ببین

میترسه خواهرت ز خاک این زمین...

 

چیکار کنم که  خاک این زمین ِ غم

میخواد  من و تو  رو جدا  کنه ز  ِ هم... 

...

گمون کنم که این روزای آخره...

دریافت
حجم: 3.71 مگابایت
توضیحات: عشق من نمون تو این صحرا


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۲ ، ۱۵:۳۵
مهربان اربابـــــ ...

اول مظلوم عالم ، علـــی(ع) ...

 

قبول ِ

 

اما

 

علــی(ع) با همه ی غم و غصه هایی که داشت ،

 

وقتی می اومد خونه

 

یه نگاه که به زهــــــراش(س) می انداخت... 

 

همه ی غم هاش یادش می رفت...

 

***

 

مهربان اربابمون حسیــــــــن(ع)

 

هم  یه خانوم مثل رباب داشت...

 

که بعد از شهادت ِ ارباب ،

 

اینقدر خانوم برای مهربان ارباب  گریه کرد تا جون داد...

 

اما

 

...

 

امام حســــن(ع)...

 

می اومد تو کوچه ، بازار ،

 

می دید قاتل های مادر...

آهـــــ....


می دید قاتل های مادرش... دارن راه میرن...

 

می رفت تو مسجد دو رکعت نماز بخونه ، می دید رو منبر دارن به پدرش علی(ع) ناسزا میگن... 

می رفت تو خونه ،  اذیتش می کردند....

 

امان از غریبی...

دریافت
حجم: 23.3 مگابایت
توضیحات: دلت بره مدینه


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۲ ، ۲۳:۵۲
مهربان اربابـــــ ...

امشب ، امروز ، غمگین بودم ...

 

یه غم عجیب و غریب!

 

...

 

امشب مهمان امام حسن(ع) بودیم...

 

امشب شب ِ گل سرخ ِ امام حسن(ع) بود...

 

و ...

 

نگاه که کردم... من بودم و

 

یه دختر بچه با یه ظرف که پر بود از  گلبرگ های رز سرخ..   


...

 

خیلی قشنگ بود... خیلی بوی خوبی داشت...

 

چقــــــــــــدر این گلبرگ ها پر از حرف بود...

 

گلبرگ های رز سرخ..

 

اونم وقتی یه درمونده مثل من ، توی مجلس ِ

 

گل سرخ ِ امام حسن (ع) نشسته...

 

یعنی خیلی حرف...

 

***

 

و این دو تا گلبرگ هم..

 

...

یا قاسم بن الحسن(ع)...

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۲ ، ۲۳:۰۵
مهربان اربابـــــ ...





دریافت
حجم: 21.8 مگابایت
توضیحات: از من مگیر یک نفس این یا حسین(ع) را

****

ره صد ساله را یک شبه می شود رفت ، با حسیــــــــــن(ع)...


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۲ ، ۱۸:۵۰
مهربان اربابـــــ ...

...

دریافت
حجم: 3.65 مگابایت
توضیحات: عشق من میا به کوفه

 

خزون میشه ز غصه ها ، بهار...

اینا ، دارن مُغیره بیشمار...

اگه میای گل سه سالتو

تا به شهر غم نیار...

در کوچه ، میـــون بازار

باز میشه

مدینه تکرار... 

یا زهــــــــــــرا(س)..

یا حسیـــــــــــــــن(ع)...

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۲ ، ۱۶:۵۸
مهربان اربابـــــ ...