خداوند محبت است... بنام محبت

خداوند محبت است... بنام محبت


۲۱ مطلب در تیر ۱۳۹۳ ثبت شده است

 

 

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۳ ، ۰۰:۲۰
مهربان اربابـــــ ...

 

* میخوام هر چی میخوام رو ، از تو بخوام... 

   

 

۱۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۳ ، ۱۵:۳۰
مهربان اربابـــــ ...

   

شمشیری که سحر ِ نوزدهم به سر ِ علی(ع) خورد

همون شمشیر ِ مدینه بود... 

همون شمشیری ِ  بود که تو مسجد رو سرش گرفتند 

گفتند یا بیعت می کنی یا سر از بدنت جدا می کنیم 

اما موفق نشدند. 

.

.

   

آخه... 

 

علـی (ع) ، زهــــرا (س)  داشت..

.

.

 

زهـــرا(س) سی سال قبل ، نذاشت یه مو از سر ِ علـی(ع) کم بشه... 

   

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۳ ، ۱۵:۲۵
مهربان اربابـــــ ...

 

آب 

 

میشد 

  

وقتی که از خاطره ی 

 

بانـــوی ِ بین آتیش 

 

رد  میشد... 

 

 :''(

 

یاعلی(ع) = یا زهـــرا(س)

 

۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۳ ، ۱۱:۴۵
مهربان اربابـــــ ...

 

آخرین خطبه ی حضرت زهــــرا ( سلام الله علیها ) :

.

.

علی (ع) چه ایرادی داشت که شما او را کنار گذاشتید؟

.

.

 :'(( 

 

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۳ ، ۱۲:۳۱
مهربان اربابـــــ ...

 

باور دارم 

 

مهربان ارباب حسین(ع) تنـهامون نمیزاره... 

 

نه تو این دنیا... 

نه تو اون دنیا... 

 اصلا " بدون ِ حسین(ع) مگه میشه قدم ِ  درستی برداشت؟!

 

 *******************************

 

بنای اصلی کوفه را سعد پسر ابی وقاص ، فاتح عراق گذاشت. 

وقتی ایرانی ها را شکست داد و مداین را گرفت ، برای اسکان لشگرش کنار رود فرات ، کوفه را ساخت. 

آب زیاد ، آب و هوای نسبتا" خوب و مرکزیت مناسب ،

باعث شد خیلی های دیگر هم بیایند آن جا و روستایی کوچک ، بشود شهری بزرگ. 

معنی کوفه هم توده ریگ و ریگ زار است. شاید به خاطر این که مردم مثل دانه های ریگ از اطراف به این شهر نظامی آمدند

و یک توده بزرگ و ریگ زار درست کردند!

 

*

 کوفه شهر هفتاد و دو ملت بود. ایرانی ها ، سریانی ها ، نبطی ها و عرب های عدنانی و قحطانی و... در آن زندگی می کردند. 

پی ِ رو همه جور دینی توی شهر بود : مسیحی ، یهودی ، ستاره پرست و مسلمان.

هر چند اسلام دین رسمی کوفه بود ولی خود مسلمان ها هم چند فرقه بودند: 

خوارج ، مرجئه ، اموی ها ، عثمانی ها و شیعیان.

غیر از این ها بافت قبیله ای هم از گذشته های دور بین عرب ها یک تقسیم یندی جدی بود.

شهر بی حساب و کتابی بود این شهر هفتاد و دو ملت ؛ کوفه! 

 

*

  

 قصه ی کربلا فرازی دارد که باید سر را انداخت پایین و خجالت کشید؛ 

فصل و فراز کوفه و هر چه به مردمش بر می گردد.

 ماجراهای این شهر و مردمش هر کسی را می تواند شگفت زده کند. 

این شگفت زدگی در بعضی ها از حد گذشت.

یکی از آدم های بزرگ که به اندازه کافی هم سعه صدر داشت ، حضرت امیر المومنین - علیه السلام - بود.

سخنان او که از نظر شیعه و غیر شیعه معدن حکمت و بلاغت است قابل اعتناست :

...اف بر شما که از سرزنش و عتاب تان خسته شدم. 

آیا به جای آخرت به زندگی دنیا دل بسته  و خوشنود گشته اید ؟

آیا به جای عزت به خواری تن داده اید؟

... هیچوقت مورد اعتماد من نبوده اید و نه پای گاهی برای تکیه کردن...

شما مثل شتر های بی ساربان هستید که هر وقت از سمتی آن ها را جمع می کنند ، از سمت دیگر پراکنده می شوند...

به خدا همه امت ها از ستم فرمان روایان می ترسند و من از ستم فرمانبرداران بیم دارم... 

به راستی مرا خسته کردید... 

خدایا! 

من از زندگی بین این مردم خسته شدم و از هر آرزویی ملول گشته و به ستوه آمدم ،

پس مرگ مرا برسان تا از این ها آسوده شوم و این ها هم از من آسوده شوند و هرگز بعد از من رستگار نشوند.....

 

و اگر امام راستین و وصی رسول خدا قضاوتی از این مردم داشته باشد ، دیگر جای حرفی باقی نمی ماند. 

این فصل از قصه کربلا

فصل بی وفایی ست ، فصل دروغ ، فصل لاف ، فصل ترس ، فصل دم دمی مزاجی ، فصل نامردی و فصل بی دینی ست ، نه!...

این فصل ، فصل کوفه است. 

 

* قصه ی کربلا / فصل پنجم - فصل کوفه / مهدی قزلی 

*****************************

   

 

* خدایا بحق علی(ع) ، او که در محراب ِ مسجد ضربه ی شمشیر خورد 

و مردم گفتند: مگه علی (ع) اصلا" نماز می خوند... 

خدایا بحق مظلومیت علی(ع)... 

:'(

  

* فردی بود که اینقدر گناهکار بود ، پیامبر(ص) گفته بود هر کس هر جا دیدش بکشتش ، 

یه نفر به این آدم یاد داد و گفت : 

برو سراغ حسین(ع) ، با حسین (ع) برو در خونه ی پیامبر(ص)... 

با حسین (ع) بری پیامبر (ص) از گناهت می گذره... 

 

* خدایا... 

مهربان اربابمون حسین (ع) رو واسطه میکنم در این شب های قدر... 

خدایا به حق مهربان اربابمون حسین(ع) از سر  ِ تقصیراتمون بگذر... 

میدونم

میدونم

مهربان ارباب حسین(ع) تنهامون نمیزاره... 

 

* امشب جمکران ، با دیدن ِ بچه ای که گم شده بود تو اون شلوغی ها ، بی اختیار زدم زیر ِ گریه!

 

بچه ِ فقط می دوید و گریه می کرد و پدر و مادرشو صدا میزد ، حتی صبر نمی کرد ، نمی ایستاد ، کسی کمکش کنه!

یه لحظه 

نمیدونم چرا

دیدم چقدر شبیه این بچه ام! و زدم زیر گریه... 

 

 

یا علی(ع) = یا زهـــرا(س) 

 

التماس دعا... 

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۳ ، ۰۲:۰۰
مهربان اربابـــــ ...

 

 

رمضان زود رنج است!

 

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۳ ، ۱۵:۳۰
مهربان اربابـــــ ...

 

ما کنج یکی از اتاق های طبقه ی زنانه سرپا ایستاده بودیم و زن ها دور و برمان را پر کرده بودند. 

من از سعید خجالت می کشیدم ، سعید از باقی زن ها. 

:) 

 

... مراسم که تمام شد ، سعید از توی پاگرد صدایم کرد.

سرم را از لای در اتاق بیرون بردم که « حالا بعدا" با هم حرف می زنیم.»

 گفت « بیا برات هدیه آوردم... » 

دویدم و رفتم پای پله ها. 

.

.

.

.

... من از دلش خبر داشتم. حرف دلش را نمی زد.

دلش زود تنگ می شد. وابسته شده بودیم.

از کار و دانشگاهش می زد و می آمد دیدن من.

شب ها تا دم در همراهش می رفتم ، ولی خداحافظی مان نمی آمد.

آسمان و ریسمان به هم می بافتیم که دیرتر خداحافظی کنیم.

 از پیچ کوچه که رد می شد ، دل تنگ می شدم.

 .

.

.

.


یک وقت می دیدم چشم هایش را باز کرده و در سکوت نگاهم می کند.

خودم را جمع و جور می کردم.

« خوب خوابیدی ؟ »

یک شب حرف بچه ها را پیش کشید. گفت « مواظب بچه ها باش. نذار از درس و مشقشون عقب بمونن.

تو زمستون سرما نخورن. تو تابستون گرما زده نشن. مواظب خودت هم باش.

تو اختیار دار این زندگی هستی. هر تصمیمی صلاح می دونی ، برای زندگی تون بگیر. حلالم کن. »

صورتم خیس اشک شد.

با انگشت های لاغر و کشیده اش اشک هایم را پاک کرد و سرم را بوسید...

 .

.

.

.

* 21 تیر سالروز شهادت ، شهید سعید جان بزرگی ، گرامی...

 

 

* تصویر، شهید سعید جان بزرگی در کنار همسرش... 

* متن ، منتخب از کتاب اینک شوکران 5- سعید جان بزرگی به روایت همسر شهید

 

 

 

۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۳ ، ۱۴:۳۰
مهربان اربابـــــ ...

 

* طرح ، منتخب از وبلاگ نیمکتـــ..( همین که خدا هست ، کافیستـــــ... )  ؛ با تشکــر.. 

 

* متن ، منتخب از کتاب عیدها اسم دارند.. ، نوشته ی علی اکبر بقایی

   و حاصل خرید از مجتمع ناشران قم!  

 
* شعر سروده ی سید حمیدرضا برقعی

 
 

عید شد : 

گروهی عیدی گرفتند 

جمعی عید دیدنی! 

جماعتی هنوز نشسته اند تا عید ببینند... 

 

*

جماعتی اسکناس نو عیدی گرفتند 

جمعی جان ِ نو... 

 

*

خوشا به حال آنان که در مهمانی عیدشان 

مهمان خدا شدند... 

  

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۳ ، ۰۳:۱۵
مهربان اربابـــــ ...
۱۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۳ ، ۲۲:۰۰
مهربان اربابـــــ ...

 

فقط خدا میداند

آب می خوری از ذهنم می گذرد... ، دلم می لرزد... 

لبخند میزنی از ذهنم می گذرد...، دلم می لرزد...

نماز می خوانی از ذهنم می گذرد...، دلم می لرزد...

می خوابی از ذهنم می گذرد...، دلم می لرزد...

غصه می خوری از ذهنم می گذرد...، دلم می لرزد...

کار می کنی از ذهنم می گذرد...، دلم می لرزد...

خسته از همه جا و همه کس می آیی و روی تخت می افتی ، از ذهنم می گذرد...، دلم می لرزد...

و...

من نمی دانم چطور... اما تمام ِ زندگی ات از ذهنم می گذرد...!! و دلم می لرزد...

 

۲۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۳ ، ۱۶:۴۵
مهربان اربابـــــ ...

 

برای رسیدن به کربلا ، یک مرز بیشتر نیست... 

از خود که گذشتی به کربلا رسیده ای... 

آن روز که از خود گذشتی مسافر کربلایی...

و آن روز که به خود رسیدی ، زائر کربلا ...

 

* همه جا همین جاست / از علی اکبر بقایی

  

آقا...  

 

 

دریافت
حجم: 7.55 مگابایت
توضیحات: مناجات شب های رمضان

حرم حضرت معصومه(س)

با نوای حاج مهدی سلحشور و سید مهدی میرداماد

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۳ ، ۰۰:۳۰
مهربان اربابـــــ ...

...می خندم... 

 ...عاشق میشم... 

... دلتنگ میشم... 

... قلبم پر از محبت می شه... 

اصلا"

...از زندگی خوشم میاد...

... اشک میریزم... 

...روحم آروم میشه...

به خدا نزدیک میشم... 

افتخار می کنم... 

شکر میکنم... 

و... 

 

با تو ای شهید... 

.

.

با تو ای شهید

اما...

  

اما در کنار همه ی این ها 

حسودیم میشه

 

حسودی... 

 

با تو ای شهید... 

 حسودیم میشه! 

 

خودت که میدونی چرا... 

  

حسودیم می شود به زندگی های قشنگ تون... 

اصلا بزار راحت بگم 

با هم بودنتان را که می خوانم حسودیم می شود

جالبه نه ؟

همیشه سعی کنی حسود نباشی

اما 

خداییش نمیشه به تو حسودی نکرد!

.

.

میدانم

میدانم

میدانم

تو یک روز

جواب ِ همه ی حسادت هایمان را میدهی!

 

 با شادی های تو و همسرت میخندیم 

با غم هایتان اشک میریزیم 

با لحظه های سرشار از عشقتان ، عاشق میشویم 

و با دلتنگی هایتان برای هم ، دلتنگـــ... 

 

میدانم یک روز جواب ِ همه ی حسادت هایمان را میدهی... !

 

  

*عکس از شهید سعید جان بزرگی - عکاس و هنرمند *

 

یک بار بین خاطره گفتن ، انگار زنبور نیشش زده باشد ، از جا پرید. 

یاد یکی از طواف هایش افتاده بود. در طواف ، خانم همو وطنی به پهلویش چسبیده بود و همراه او کعبه را دور می زد. 

هر چه سعید فاصله می گرفت ، او فاصله را کم می کرد. 

دست آخر سعید جوش آورده بود. « خانم محترم ، یک کم اون ورتر .»

حاج خانم هم نه گذاشته و نه برداشته ، گفته بود « مگه نمی دونی توی اعمال حج همه با هم محرمن ؟»

سعید هم گفته بود « پس شما بیا روی کول من سوار شو. »

عصبانیتش از این بود به خاطر سر و کله زدن با حاج خانم ، حواسش از طواف پرت شده بود.

 

* برگرفته از کتاب اینک شوکران 5 - سعید جان بزرگی به روایت همسر شهید

 

:)

 

  

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۳ ، ۰۰:۳۰
مهربان اربابـــــ ...

  

 عشق... فصل ِ مشترک است.

۱۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۳ ، ۰۰:۳۰
مهربان اربابـــــ ...