خداوند محبت است... بنام محبت

خداوند محبت است... بنام محبت


از روضه های شما
یک چیز مرا خیلی
میسوزاند!
آن هم مهربانی شماست..
این همه روضه برای مهربان ترین!

۲۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

 

به نام خدای شهیدان...

 

به نام ِ نامی ِ  مــــادر...

 

۱۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۳ ، ۱۸:۱۵
مهربان اربابـــــ ...

 

مرقد ِ شقایقی که از شبنم اشک ِ زهــرا(س) جان گرفت و با خون حسین(ع) جاودانه شد...

   

به نام خدای شهیدان...

 

من الغریب الی الحبیب...

 

24مرداد 92 ، غروب جمعه ، سنندج – باشگاه افسران...

معرفی :

 

سنندج مرکز استان کردستان ایران است.این شهر از شمال با دیوان دره ، از شرق با قروه ، از جنوب با کامیاران و از غرب با سروآباد

و مریوان همسایه است. در اردیبهشت سال 59 « باشگاه افسران » سنندج در محاصره ضد انقلاب قرار گرفت.تعدادی از رزمندگان

22 روز در محاصره ی ضد انقلاب قرار داشتند و با مقاومت وصف ناپذری ایستادگی نمودند و بالاخره عملیات پاکسازی سنندج در پنج

محور انجام شد و محاصره ی باشگاه افسران در هم شکست. مزار مطهر دو شهید این واقعه به همراه  پنج شهید گمنام در این

مکان مقدس قرار دارد. ضمنا" « بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس کردستان » هم در این مکان مستقر است.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۳ ، ۱۴:۲۶
مهربان اربابـــــ ...

به نام خدای شهیدان...

 

من الغریب الی الحبیب...

 

رفتم گلزار...

حتی نـــای ِ حرف زدن هم نداشتم ، سلامی گفتم و دو رکعت دست و پا شکسته خواندم و خداحافظی کردم و آمدم بیرون ،

بدون اینکه حرفی بزنم. خب ناراحت بودم ،از اینکه هوایی ام می کنند و بعد خودشان آسمان دلم را ابری تر از قبل... اما طلبکار نبودم ؛

فقط ناراحت بودم مطمئنا" فقط از دست ِ خودم.

مسئول گفته بود اگه تا چهارشنبه عصر زنگ نزدیم بدان نطلبیدنت... گذشت و مانده بودم حالا که دیگر شهدا هم بهم محل نمی گذارند

چه کنم...حال ِ بدم یک طرف و فکر اینکه شهدا ازم ناراحتن لابد ، یک طرف ِ سخت تر ِ دیگر... که بدجوری اذیتم می کرد. پنج شنبه ظهر

شماره ای ناشناس زنگ زده بود ، متوجه نشده بودم ، بی حوصلگی ام نگذاشت فکر کنم که شاید از بسیج باشد و باعث شد باز هم

در ناراحتی های خودم فرو بروم و با هیچکس حرف نزنم و هر کس هم حرف میزد فقط نگاه میکردم و اصلا" نمی فهمیدم چه می گویند؛

فقط داشتم یکی یکی می شمردم اشکال های رفتارم را که باعث ِ نطلبیدن شد... ساعتی گذشت از آن تماس بی پاسخ و دوستی

پیام داد : تو میری؟ و من تازه فهمیدم که اون شماره ی ناشناس برای دعوت ِ راهیان بوده...

این از طلبیدن شهدا در اوج ناامیدی... :)

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۳ ، ۱۲:۳۳
مهربان اربابـــــ ...

 

 غریب تر از بقیع... 

 

۱۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۳ ، ۱۸:۳۴
مهربان اربابـــــ ...
۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۳ ، ۱۰:۳۳
مهربان اربابـــــ ...

 

 

درست وقتی که ناامید میشی ،

امیّدی شقایق گونه ، می روید در دلت... 

 

 

۱۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۳ ، ۱۶:۵۶
مهربان اربابـــــ ...

  

دوستت دارم و 

عشق ِ تو از نامم می تراود

مثل شیره ی تک درختی مجروح

در حیاط ِ  زیارتگاهی!

 

* شعر از شمس لنگرودی

 

* کمی آن طرف تر از جایی که من و تو .. کنار ِ هم بودیم.. ؛ درخت توت -در جمکران ؛ میوه داده است..

   

 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۳ ، ۱۱:۰۰
مهربان اربابـــــ ...

 

دیروز دسته جمعی ،

6000 هزار نفر

با هم دیگه

 رفته بودیم جهنم! 

  

 * دیروز به مدت مدید ِ 10 ساعت برق نداشتیم 

   دنیا خیلی ساکت بود!

 

  یکی میگفت : خدا بیامرزتت ادیسون ، نور به قبرت بباره!

  یکی میگفت : عجب نعمتیه هااا 

  

  منم که هی اون وسط زیر لب با خودم زمزمه می کردم :

 

 حالا قدر ِ برق و تکنسین های برق رو بیشتر می دونید ( مدیونید فکر کنید منظورم خودم بودماااا :) ) 

 چیه؟؟؟

 نکنه فکر کردین همچین مهندسی ام عایا؟! :))

 

 نخیرم! مهندس ِ خوبیم حتا! 

 

 -------------

 

  یکی هم میگفت : ببین مردم ِ غزه چی میکشن... ما فقط برق نداریم...

  

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۳ ، ۱۰:۳۰
مهربان اربابـــــ ...

 

اولین نفر اسم می نویسی واسه راهیان غرب ، آخرش اسمت تو ذخیره هاست! 

 به این میگن...

میگن چی؟!

 

* چقدر سخت است...

 

۱۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۳ ، ۱۱:۳۰
مهربان اربابـــــ ...

 

 

 امــام رضــا(ع).. 

یک گنبد طلایی و یک آسمــــــــان امید...

 

 مــاه تـویی.. 

 

 کبوتر رو سیاه  ِ حرم ،منم...

  

۱۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۳ ، ۲۳:۰۲
مهربان اربابـــــ ...

 

* چند شبی ست رو به مشهد می خوابم!!! 

 

۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۳ ، ۰۹:۰۳
مهربان اربابـــــ ...
۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۳ ، ۰۱:۰۰
مهربان اربابـــــ ...

 

پرنده خیالش به گذشته پر می کشد، خواب دیشب او را  سخت بی قرار کرده ،

خواب مردی " بلند بالا و دل نشین ،دستاری عربی سپید بر سر بسته با لبخندی نمکین ، با موهای شانه زده ،

در کنار زیباترین مردی که در همه ی عمر دیده " ،

 

روی خطابش به او فرموده بود :  "من پیامبر اسلام هستم،

آخرین فرستاده ی خدا و این پسر من است حسین "

   

_آمده ام تا تو را برای پسرم خواستگاری کنم ، با مهریه ی تاج شرافت ِ مادری نُه امام و همسری یک امام... "

 .

 .

۱۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۳ ، ۱۴:۱۴
مهربان اربابـــــ ...

 

 

 

* گفتم : « قرار ما این نبود »

گفت: « یک جاهایی دست ما نیست. من هم نمی توانم دور از تو باشم »

گفت: « حالا می خواهم حرف های آخر را بزنم.شاید دیگر وقت نکنم. چیزی هست روی دلم سنگینی می کند.

باید بگویم. تو هم باید صادقانه جواب بدهی.»

پشتش را کرد.

 

۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۳ ، ۱۷:۴۰
مهربان اربابـــــ ...