خداوند محبت است... بنام محبت

خداوند محبت است... بنام محبت


۴۹ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

تنها شهیدی که تا گفت برم ، بابا گفت برو پسرم ، علی اکبر بود  

.

.

نیزه ای به پهلو ... 

شمشیری به فرق سر ... 

.

.

دست انداخت گردن اسب 

خون ِ سرش جلوی چشمای اسب رو گرفت 

اسب به جای اینکه برگرده ، رفت به سمت دشمن 

گفتند کوچه وا کنید 

هر کی از امیر المومنین کینه داره ... 

کوچه وا کردند... 

.

.

سکینه میگه دیدم بابام نگرانه 

هی میره داخل هی میره بیرون 

هی دستاشو تکون میده 

یه مرتبه چشم های بابام سیاهی رفت 

دید وسط میدون گرد و خاکه ، شمشیرها بالا میره ... 

صدای علی اکبر بلند شد ... 

.

.

حسین از اسب اومد پایین 

زانوهاش رمق نداره 

روی زانوهاش راه میره تا به علی اکبر برسه... 

رسید بالای سر علی اکبر

کنار بدن علی اکبر صدای گریه ی حسین علیه السلام رو همه شنیدند :'((

دشمن هلهله کردند... 

.

.

حسین افتاد روی بدن ِ علی اکبر 

لشکر دیدن حسین تکون نمیخوره گفتند کار ِ حسین تمومه 

.

.

یه مرتبه دیدن یه خانومی داره میدوئه هی میخوره زمین 

تا دستشو گذاشت روی شانه ی حسین ، حسین سرشو برداشت... 

زینب دید حسینش پیر شده ... :'((

 

حسین تا دید زینب اومده ، بلند شد ... 

دید یه زن وسط ِ نامحرمان ... 

شاید یاد ِ مدینه افتاد ... 

یاد ِ مـــادر ... :'((

گفت پاشو زینبم ، پاشو بریم میگم جوون ها بیان علی اکبر رو ببرن... 

 

 

 

 

 دریافت
حجم: 1.13 مگابایت

 

  

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۴ ، ۰۹:۴۵
مهربان اربابـــــ ...

 

یه دسته گل اگه جایی بیفته ، میتونی برش داری 

اما اگه دونه دونه اش پر پر بشه ، پخش بشه... 

 

بدن ِ علی اکبر ِ حسین هم عربا" عربا ... 

 

+ همان عبایی که پنج نفر را در آغوش خود می گرفت

   تمام جسم اکبر را به خیمه گاه نبرد ...

   ( برقعی )

 

+ نذر ِ گل سرخ .. 

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۴ ، ۰۹:۴۲
مهربان اربابـــــ ...

 

با خودش گفت شاید با این قنداقه مسیر یه نفر عوض بشه ... 

واسه این که حداقل دست ِ یه نفر رو بگیره 

هر بار که علی اصغر رو میبرد حجت میبرد براشون

یه بار با عمامه ی پیامبر رفت خطبه خوند

یک بار با عبای پیامبر 

یک بار با قرآن 

یک بار صحابه رو شاهد گرفت ... 

یادتون رفت پیغمبر ، منو رو دوشش سوار می کرد...

.

.

.

.

تو کربلا دو نفر گرفتار شدن 

حسین علیه السلام و ابالفضل العباس علیه السلام 

ابالفضل العباس علیه السلام وقتی که نه میتونست بدون ِ آب به خیمه ها برگرده 

نه دستی داشت که بتونه برگرده و آب بیاره ... :'(( 

 

حسین علیه السلام وقتی که نمیدونست شش ماهه شو چطور به خیمه ها برگردونه ... :'(( 

بمیرم بمیرم بمیرم برات مهربان ارباب ... 

 

آمدم خیمه گاه تا وداع کنم 

دیدم از داغ ِ آب میسوزی 

بُردم آبی دهم 

ولی دیدم زیر این آفتاب میسوزی 

پشت سر را نگاه کن پسرم 

جلوی خیمه ها رباب نشست

به امیدی که خیمه بگردیم 

آمدم ُ زیر آفتاب نشست 

پسرم من که طاقت ندارم ای گل من 

که نگاهی کنم به پشت سرم 

لیک حس میکنم که آمده اند زنان حرم 

گر چه ای کودکم نمیبینم 

ذره ای رحم در دل ِ اعدا 

اما شاید ایندفعه وضع فرق کند

کودک ِ من توکلت به خدا 

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۴ ، ۱۰:۳۲
مهربان اربابـــــ ...

 

یه فراز تو زیارت حضرت زهـــراء سلام الله علیها هست

که این فراز تو روضه ی قاسم ابن الحسن معنا میشه ...

 

السَّلاَمُ عَلَیْکِ أَیَّتُهَا الْمُضْطَهَدَهُ الْمَقْهُورَهُ...

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۴ ، ۱۰:۴۵
مهربان اربابـــــ ...

دست هاش تو دست ِ عمه است 

بالای تل که رسیدن ، زینب سلام الله علیها داره میبینه

همه دور ِ حسین اش حلقه زدند ... 

یه مرتبه دید عمه دو دستش رو گذاشت روی سرش ... :'( 

دست ِ عبدالله رها شد ... 

با خودش گفت عمه بیخود دست روی سرش نمیزنه ... 

دوید... 

.

.

.

.

سپر شد برای عمو ،

تا دستشو زدن گفت آخ مــادر ... 

آخه مادرش هم تو کوچه ها ... :'(

دید علی سپر میخواد

کمربند ِ علی رو گرفت 

... 

...

اما عبدالله رو یه نفر زد 

مــادر رو ... 

:'(( 

 

+ عبدالله مثل پدرش امام حسن علیه السلام ، تیر هم خورد ... 

مدینه به تابوت ِ پدر تیر زدند...

اما کربلا ، حرمله لعنت الله نشست ، یه تیر سه شعبه به گلوی عبدالله ... 

 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۴ ، ۰۹:۴۵
مهربان اربابـــــ ...

 

مرد عرب نشسته بود پای سفره دو لقمه میخورد یه لقمه شو پنهان میکرد 

امام حسن علیه السلام آروم اومد پیش مرد عرب و گفت عزیزم هر چی غذا بخوای هست بخور هر چی نون بخوای هست

هر چی هم بخوای بهت میدم ببری

گریه اش گرفت گفت آقا واسه خودم نمیخوام 

گفت پس واسه کی میخوای ببری؟

گفت بیرون از مدینه ، دیدم زیر آفتاب مردی هست قنات حفر میکنه 

سر ظهر شد دیدم بقچه شو باز کرد یه نون خشک ِ جویی رو بیرون آورد من هر کاری کردم نتونستم باهاش هم سفره بشم 

میخوام برای اون آقا ببرم 

امام حسن علیه السلام اشکش جاری شد و گفت این سفره مال ِ همون آقاست ... 

نشناختیش ؟ 

مرد عرب گفت نه آقا نشناختمش 

گفت اون بابای من علی ِ 

 

+ یا حضرت زهــــراء سلام الله علیها از غریبی آقا امیرالمومنین آدم دلش میشکنه... 

+ کربلا هیچ جا نگفتن علی علیه السلام ، فقط یه جا اسم ِ آقا رو بردند اونم گریه ی حسین علیه السلام رو در آوردند 

+ یا کریم اهل بیت ، سفارش ما رو به مادرت فاطمــه سلام الله علیها بکنید آقا ...  

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۴ ، ۰۹:۲۲
مهربان اربابـــــ ...

 

 

چکمه هاشو انداخت گردنش

به پسرش گفت لباس منو بگیر منو بکش رو خاک 

من باید زمین خورده ی حسین بشم 

  

اومد که جبران کنه  

یه سوال کرد و یه جواب شنید 

( اینه که امام صادق علیه السلام میگه : کشتی نجات حسین ِ و  زودترین راه ِ رسیدن حسین ِ

 

یه سوال کرد 

پرسید آقا راهی هست من برگردم 

 

حسین گذشته ی حرّ رو به یادش نـیاورد

حسین این حرفو که شنید ، دست بُرد زیر محاسن ِ حرُ و سرش رو بالا گرفت ... 

و گفت : 

تو از امروز حرّ ِ زهرایی ... 

 

 

تو از امروز حرّ ِ زهرایی ... 

قطره ای بوده ای و دریایی  

تو ز ما اهل بیت حر بودی 

بحر ما خانواده حر بودی 

شیشه بودی و عشق درّت کرد 

چشم من دل ربود و حرُت کرد 

ای جدا گشته از حسین بیا 

اشک ِ افتاده از دو عین بیا 

خالی از خود شدی و از ما پُر 

سر خود را بلند کن ای حر 

پیش ِ تیر بلا سپر گشتی 

ما صدایت زدیم برگشتی 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۴ ، ۱۵:۴۰
مهربان اربابـــــ ...

 

من دختر کسی هستم که

اون هایی رو که در ِ خونه اش رو به آتش کشیدن هم ،

دعا میکرد ... 

 

من دختر کسی هستم که

اون هایی رو که پهلوشو ... هم ،

دعا میکرد ... 

 

:'(  

 

این ها حرف های زینب بود به شامی ها

وقتی که کاروان ِ اسرا را نشناختند و به سر ِ حسین اش سنگ زدند ... 

:'(

 

  مگه خواهرش نبود که به سر ِ حسینم سنگ زدین ؟ 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۴ ، ۱۱:۰۰
مهربان اربابـــــ ...

گوشه ی خرابه منتظر ِ باباش بود 

همه حرف هاشو تو دلش نگه داشته بود تا وقتی باباش اومد بهش بگه 

.

.

.

.

وقتی باباش اومد 

حرف هاش یادش رفت ... 

.

.

.

.

خوب شد حسین ، رقیه رو با خودش برد ... 

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۴ ، ۱۰:۵۵
مهربان اربابـــــ ...

 

 

دیشب داشتم فکر میکردم 

ما با یک درد ِ مشترک با هم آشنا شدیم .. :)

اگر به کربلا بروم ..

 

+ الحمدالله بابت ِ تمام  ِ تو .. :)   

+ ان شاءالله عاقبتمون خیره ، خوبه ، شیرین است .. نگران نباش ...  

+ مهربان اربابم یک زیارت ِ دوتایی از مرز شلمچه .. ان شاءالله ما هم بیایم کربلا و این صدارو بشنویم ، صدای مادری که میگه بُنّیَ... 

حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، ما رو هم ببر به کربلا ... 

+ مهربان اربابم ، کربلا رو وقتی میخوام که ازمون راضی باشی و وقتی از کربلات برگشتیم هم ، بازم ازمون راضی باشی .. 

 



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۴ ، ۱۰:۴۷
مهربان اربابـــــ ...

 

اینجا کربلاست ...

حسین علیه السلام هی به قد و بالای علی اکبرش نگاه میکنه ... 

 

اینجا کربلاست ... 

حسین علیه السلام میگه خیمه گاه ِ علمدار رو روی بلندی برپا کنند ... 

 

اینجا کربلاست ... 

حسین علیه السلام میگه انا لله و انا الیه راجعون ... 

و

زینب دلش میلرزه ... 

و اضطراب و واهمه ... 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۴ ، ۱۰:۱۰
مهربان اربابـــــ ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۴ ، ۱۰:۰۰
مهربان اربابـــــ ...

بابایی کار ِت دارم 

بگو دخترم 

 

بابایی باید از اسب پیاده بشی 

باشه.

 

حالا بگو دخترم

 

بایایی تا نشینی بهت نمیگم 

باشه میشینم

 

حالا بگو دخترم 

 

بابایی تا رو زانوهات نشینی بهت نمیگم 

باشه چشم.

 

خب حالا بگو دخترم چی میخوای؟

 

 

بابایی یادته مسلم شهید شد ، دخترش رو گرفتی تو بغلت ، نوازشش کردی... 

بابایی منم بغل کن و دست ِ نوازش بکش رو سرم ... 

... 

 

 

السلام علیک یا فاطمــه الزهـــراء سلام الله علیها .. 

السلام علی الحسین علیه السلام ... 

سلام بر گل ِ سه ساله ی حسین علیه السلام ... 

گل سه ساله ی حسین علیه السلام ، سلام ِ ما رو به حضرت زهـــراء سلام الله علیها ، برسون.. 

 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۴ ، ۱۸:۰۰
مهربان اربابـــــ ...

حضرت ِ یاس ناله سر داده 

بوی ِ سیب ِ مُحرم آمد ... 

بوی پیراهنی که غارت شد 

تا حوالی ِ پرچمت آمد ...  

 

امام صادق علیه السلام فرمود :

روز اول ِ محرم که میشه ، میبینی همه غم های عالم رو دلت میاد ، این سرّ داره

خود ِ خدا پیراهن ِ خونی جدّم حسین علیه السلام را در عرش آویزون میکنه 

فرمود : ما به این پیراهن نگاه میکنیم و گریه میکنیم 

اول مادرم نگاه میکنه

و صیحه میزنه بُنّیَ...  

 

شاید مادر میگه این پیراهن رو خودم براش دوختم ، موقعی که به زینب دادم پاره نبود ... 

موقعی که به زینب دادم غرق ِ خون نبود ... 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۴ ، ۰۹:۰۰
مهربان اربابـــــ ...