خداوند محبت است... بنام محبت

خداوند محبت است... بنام محبت


بایگانی

۱۳ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

  

    اگر داغ دل بود ما دیده ایم..    
    اگر خون دل بود ما خورده ایم..    
    اگر دل دلیل است ما آورده ایم..    
    اگر داغ شرط است ما برده ایم..   

 
    اگر دشنه ی دشمنان گردنیم..  
    اگرخنجر دوستان گرده ایم..  
    گواهی بخواهید اینک گواه     
    همین زخم هایی که نشمرده ایم..

 
    دلی سربلند و سری سر به زیر..
    از این دست عمری به سر برده ایم..

 

+ قیصر امین پور 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۶ ، ۱۴:۲۲
مهربان اربابـــــ ...

 

بیا و آزاده ی من باش..

 

ما از آن هشت سال دفاع مقدس

یاد گرفته ایم که 

دشمن هیچگاه ، پیروز واقعی نیست!

  

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۶ ، ۱۶:۳۰
مهربان اربابـــــ ...

 

پیش بیا ، پیش بیا ، پیشتر..
تا که بگویم غم دل بیشتر..

دوست ترت دارم از هر چه دوست..
ای تو به من از خود من خویشتر..

دوست تر از آنکه بگویم چقدر..
بیشتر از بیشتر از بیشتر..

داغ تو را از همه داراترم..
درد تو را از همه درویش تر..

هیچ نریزد به جز از نام تو..
بر رگ من گر بزنی نیشتر..

فوت و فن عشق به شعرم ببخش..
تا نشود قافیه اندیش تر

 
+ قیصر امین پور

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۶ ، ۲۲:۱۴
مهربان اربابـــــ ...

  

+ باهم بودیم که

در گوش ات پچ پچ کرد...

پر از حسادت... 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۶ ، ۱۳:۳۸
مهربان اربابـــــ ...

 

همیشه از مادرم می پرسم که چه کسی از همه خوشبختر است؟

او فقط لبخند می زند و می گوید

وقتی از ته دلت خوشحال بودی آن موقع خوشبخت ترین آدم روی زمین هستی..

**  

روزی در کوچ دسته جمعی،

گرفتار حادثه ای وحشتناک شدیم که دوستان و خانواده خود را گم کردم. نمی دانم چه شد.

وقتی چشمانم را باز کردم، خود را بر روی فرش زرینی از جنس نور دیدم.

روزهای اول بسیار دل تنگ بودم. ولی صاحب این خانه بسیار غریب نواز است.

اغراق نکرده باشم، بیشتر از خانواده ام مرا دوست دارد.

روزها از پی هم گذشتند و هر روز عاشق تر از دیروز خودم را می دیدم.

صبح به صبح دور گنبد طلا طواف می کردم.

مادرم از کودکی راه و رسم مناجات با خالق را به من آموخته بود.
...

اینجا میعادگاه عاشقان است.

اشک های زائران دلشکسته هنگام تلاوت قرآن،

دیدن چهره مشتاق جوانان دلباخته،

همه و همه خبر از یک چیز می دهند و آن این است که ما در مشهد الرضا جایی داریم؛

امن و باصفا و پر از عطر ایمان...

 

+ بخش هایی از چندسطر عکس 

از پرتال سایت جامع رضوی

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۶ ، ۱۲:۰۰
مهربان اربابـــــ ...

 

 

+ آن روزها ایمانم قوی تر بود..   

باید به آن روزها برگردم.. 

تو را ببینم ، خودم را ببینم 

و عشق بینمان را..

 

+حالا اما اعتمادم به خدا بیشتر است.. 

تو را میبینم ، خودم را میبینم 

و عشق بینمان را میبینم..

و 

خدا را که در تمآم این مدت با ما بوده است و هست..

 

+ عکس نوشت :

وقتی یک الکترونیکی عاشق شود 

با هر سختی که شده 

نامت را نشانت را در

علمش هم به رخ می کشد!

 

+ با افتخار بیشتر و بیشتر عاشقت هستم.. :)

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۶ ، ۱۴:۲۲
مهربان اربابـــــ ...

خدایا ؟ :)


شر و بدخواهی  هر کسی رو به خودش برگردون

و هر کس خواست ما را به مکر و حیله بگیرد 

تو او را به مکر و حیله بگیر 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۶ ، ۱۵:۰۰
مهربان اربابـــــ ...

 

 

همیشه شیطان در لحظات سخت میخواد کار انسان رو بی ارزش کنه
در روز عاشورا شیطان ، به امام حسین علیه السلام گفت حالا که چی این کارو کردی چه اتفاقی افتاد چی شد مثلا"...

 
در همان لحظه خداوند خورشید را اینقدر پایین آورد و حرارت کربلا آنقدر زیاد شد که شیطان نتونست تحمل کنه و رفت از کربلا
اما امام حسین علیه السلام حتی در آن لحظه هم شکایت نکرد.

 
+ وقتی خداوند در سختی قرارت میدهد ،
فکر نکن خدا نگاهت نمیکنه ؛
نگاهت میکنه و
میخواد بعد از سختی ،

پزت رو به بقیه بده :)

 

 

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۶ ، ۲۲:۱۴
مهربان اربابـــــ ...

 

ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم..

شعر و غزل و دو بیتی آموخته ایم..

در عشق که او جآن و دل و دیده ی ماست..

جآن و دل و دیده هر سه دوخته ایم..

 

* مولانا 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۶ ، ۱۴:۲۲
مهربان اربابـــــ ...

 

شهداء

ممنونم از حمایت و توجه تون

..

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۶ ، ۱۱:۰۰
مهربان اربابـــــ ...

 

هنگامی که او را با خود بردند  ، و به اتفاق تصمیم گرفتند وی را در مخفی گاه چاه قرار دهند ، و ( مقصد خود را عملی ساختند؛ )
به او وحی فرستادیم که آنها را در آینده از کارشان با خبر خواهی ساخت : در حالی که آنها نمیدانند.

(برادران یوسف) شب هنگام ، گریان به سراغ پدر آمدند.
گفتند : " ای پدر !
ما رفتیم تا مشغول مسابقه شویم ، و یوسف را نزد اثاث خود گذاردیم؛ و گرگ او را خرد!
(و می دانیم ) تو هرگز سخن ما را باور نخواهی کرد،
هر چند راستگو باشیم."
 و پیراهن او را با خونی دروغین ( آغشته ساخته ، نزد پدر ) آوردند ؛

گفت : " نفس (سرکش) شما این کار ( زشت ) را برایتان زینت داده من صبر جمیل خواهم داشت ( و شکیبابی خالی از ناسپاسی) و در برابر آنچه می گویید ، از خداوند یاری می طلبم....

و (سرانجام) او را به بهایی اندک ،
به چند درهم فروختند ؛
و نسبت به ( فروختن ) او ، بی رغبت بودند ( چرا که می ترسیدند رازشان فاش شود).


+ و خداوند به آنچه آنها انجام میدادند آگاه بود...

قرآن الکریم 

سوره ی یوسف
ترجمه ی مکارم شیرازی..

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۶ ، ۱۶:۳۰
مهربان اربابـــــ ...

  

..

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۶ ، ۱۱:۳۰
مهربان اربابـــــ ...

 

:)..

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۶ ، ۱۴:۲۲
مهربان اربابـــــ ...